Первые 200 строк.
تقدیم به تمام پارسیزبانان
NESTED با افتخار تقدیم میکند
پیشی خوب، بیا بخور. پیشی خوب.
تمام شب رو بیرون مشغول شکار بودی، نه؟ اومم.
میبینم که دیروز طویله خوکها رو تمیز نکردی.
ببخشید بابا. فکرم خیلی مشغول بود.
یه مدتی هست.
پس لابد میتونیم خوکها رو توی کثافت خودشون ول کنیم...
آره دیگه، چون آقا فکرش خیلی مشغوله؟
گوش کن.
هیچ وقت این رو نمیخواستم.
واقعا؟
هر روز کله سحر بیدار شدن... غذا دادن به خوکها. کار روی زمین...
اون موقع، از دست راگنار خیلی عصبانی بودم
وقتی وسایلش رو جمع کرد و ما رو گذاشت و رفت.
اون من رو اینجا توی این خراب شده تنها گذاشت.
زمان که گذشت، یاد گرفتم زندگیم رو اینجا قبول کنم،
اما حقیقت اینه که، این تنها چیزی بود که بلد بودم.
من به درد هیچ کار دیگه ای نمیخوردم.
اما برای تو فرق میکنه.
چی میخوای یان؟
بهم بگو چی میخوای.
پسرم، به من نگاه کن. جدی میگم.
میخوای چیکار کنی؟
دانشگاه.
- دانشگاه؟ - اوهوم.
- فکر میکنی مردش هستی؟ - فکر کنم آره.
خب، اگه اینطوریه... برو دانشگاه. مزرعه همین جا میمونه.
- آره، اما کی قراره بهش برسه بابا؟ - خودم مراقبشم.
اما تا وقتی درس هات رو شروع کنی، باز هم باید فضولات رو جابجا کنی.
- باشه؟ - باشه بابا.
- صبح بخیر. - قهوه هست؟
یه قوری تازه دم کردم.
خب داشتین در مورد چی حرف میزدین؟
در مورد کلوخ کوب.
- میدونی که یه دونه جدید لازم داریم. - آره.
- صبح بخیر. - صبح بخیر.
- صبح بخیر پسرم. - صبح بخیر.
صبح بخیر.
- خسته به نظر میای. - فکر کنم بهتره بیدارش کنیم.
دوست نداری صبحها اذیتت کنم؟
یان!
- کمک میخوای؟ - آره، سنگینه.
من این سرش رو میگیرم.
کیمن، اینجا چیکار میکنی؟ چطوری؟
خونه اوضاع چطوره؟
ایوار چطوره؟
از دیروز دیگه غذا نمیخوره.
کیمن...
چرا اینجایی؟
فکر کنم پلیس داره دنبال آدم اشتباهی میگرده.
آره، منم همین فکر رو میکنم.
چون قطعا فکر نمیکنم کاره این کار رو کرده باشه.
اونها باید دنبال... کسی بگردن که کاره براش کار میکنه.
بهم بگو.
اسمشو میدونی.
داری بهم میگی اون برگشته؟ یرون؟
لعنتی.
سیلاس، اون... قبلا براش خرده کاری انجام میداد.
اما بعدش گند زد.
وقتی گرفتنش و ازش بازجویی کردن، اسم یرون رو به پلیس داد.
و یرون از این موضوع باخبر شد.
سیلاس با یرون معامله میکرد؟
اوهوم.
ایوار از این موضوع خبر داره؟
نه.
چرا الان داری اینو به من میگی؟ چرا زودتر باهام حرف نزدی؟
عیبی نداره، کیمن.
پس سیلاس آمار یرون رو داده؟
آره.
و تو از کجا میدونی؟
میدونم دیگه. همین. الان دیگه تو هم میدونی.
- چیه؟ - ها؟
- موضوع چیه؟ - هیچی.
میتونم یه دونه آبیش رو داشته باشم؟
- بد خوابیدی؟ - فقط سر کار خیلی مشغله دارم.
کدوم رو میخوای؟
وقتشه که برم.
- میشه منم یکی داشته باشم؟ - باید برم.
- لطفا بابا. - همین الان. بچه خوبی باش.
- اما بابا، بیخیال. گفتی میتونم. - خداحافظ. دوستت دارم.
منم دوستت دارم.
- فعلا. - اما بابا، قول داده بودی.
- چیه؟ ببخشید، باید برم. - هفته پیش قول دادی.
بابا، نه، بیخیال. لطفا بابایی.
- سلام استفان. - چطوری؟
خوبم، تو چطوری؟ ممنون که زنگ زدی.
- دی ان ای رو گرفتی؟ - آره، گرفتم.
- گرفتیش؟ - آره.
- موردی پیدا کردی که بخوره؟ - دقیقا خودشه. خود بی شرفشه.
دی ان ای تاییدش کرد.
- کاملا مطابقت داره. - مطمئنی؟ مطمئنی خودشه؟
صد در صد مطمئنم.
تو صبح به دنیا اومدی، یه کم قبل از ساعت دو.
اوایل تابستون بود. خورشید تازه داشت در میومد.
اولین پرتوهای خورشید آروم روی پشت بومها میتابیدن
و از پنجره بیمارستان میومدن تو.
از همون اول، میدونستیم که ما فقط همدیگه رو داریم.
توی آشپزخونه، آروم روی پام دراز کشیده بودی،
و بهم نگاه میکردی.
اون موقع، انگار داشتیم سعی میکردیم بفهمیم
اون یکی کیه.
الو؟ دنی؟
هی.
میدونی...
اگه میخوای استراحت کنی، یادت باشه گوشیت رو خاموش کنی، باشه؟
داری تمرین میکنی دزد بشی؟
چند کرون میذارم که پول قفل رو داده باشم.
داری چه غلطی میکنی دنی؟ نمیتونی همینطوری فرار کنی.
مشکلت غیب نمیشه.
خب قراره چیکار کنیم؟
باید بیاریمش بازداشتگاه.
دنی...
ما حتی نمیدونیم که کار خودشه.
دنی...
نمیتونیم کاملا مطمئن باشیم.
دنی، ما اثر انگشتش رو داریم. اون سابقه داره.
اون پسره توی بخش جنایی رفیق منه.
آزمایشها رو به خاطر من سریع انجام داد.
اون تایید کرد که دی ان ای اولیور زیر ناخنای سیلاسه.
پس چرا تا حالا نیاوردیش؟
چرا؟
منتظر چه کوفتی هستی؟
هیچکس دیگه ای از نتیجه آزمایش خبر نداره. فقط منم که منتظرم.
- منتظر چی؟ - منتظر تو. من منتظر توام دنی.
لابد خیلی کشته مرده اون ترفیعی.
اوه، ترفیع؟
اینطوری فکر میکنی؟
من از آدمها سوءاستفاده نمیکنم.
نمیتونم بیشتر از این بهت وقت بدم دنی.
اون غیبش زده.
اما تو میتونی پیداش کنی.
بچه که بودم، یه سگ داشتیم. مریض شد و مجبور شدیم خلاصش کنیم.
بابام بردش توی جنگل و کارش رو تموم کرد.
نمیخواست بذاره یه غریبه این کار رو بکنه.
خودت باید این کار رو انجام بدی دنی.
اینطوری فکر نمیکنی؟
اگه بخوای اولیور رو پیدا کنی، میتونی.
چطوریه که بعضی آدمها یه همچین جاهایی رو انتخاب میکنن؟
چرا آدمها تمام عمرشون رو اینجا میگذرونن؟
و هیچ وقت هم نمیرن؟
خب...
شنیدی که بوئل چی گفت.
همه چی میرسه به پسر بزرگتر.
این هدیه نیست، یه جور مریضیه.
منظورت چیه؟
چیزهایی که به ارث میبریم.
چند تا بچه داری؟
سه تا.
پدر خوبی هستی، مالک؟
خب...
تموم تلاشم رو میکنم.
فقط همین لازمه.
که یه پدر خوب باشی.
- اون رفت. - کی؟
پدر اولیور.
من اومدم سوئد که با اون باشم.
فکر میکنم اگه... زندگیم فرق میکرد؟
هیچ وقت نخواهم فهمید.
بیخیال.
سیلاس؟
آره.
رابطه اون و اولیور چطور بود؟
برادرانه.
رقابتی چیزی نبود؟
درست مثل برادرها.
اولیور واقعا آدم خشنی نیست.
میدونم اما... بنزوها مواد مزخرفین.
من دیدم اولیور با بنزو چه واکنشی نشون میده. اون از اون آدمای خشن نیست.
آره... اما پیش میاد دیگه.
لعنتی! بهت که گفتم! اون اصلا خشن نیست!
- بیا، بگیرش. - ممنون.
اولیور.
- اینجا چیکار میکنی؟ - بیا بشین.
مامان، تو نباید اینجا باشی.
میدونم میخوای جنس جور کنی. من واسه اون اینجا نیستم، پس...
من نمیرم ترک، مامان، باشه؟
پلیس دنبالته.
الان داری جاسوسی من رو میکنی؟
لپت چی شده؟
کسی مجبورت کرد این کار رو بکنی؟
چی ازت داشتن؟
اولیور؟
بهم بگو بین تو و سیلاس چی گذشت.
بازم همدیگه رو میدیدین؟
بمون، لطفا.
داشتین چیکار میکردین؟
داشتین مواد میفروختین، درسته؟
اولیور، باید بدونم. چی شد؟
اون پلیسه میخواد بدونه؟
یا مامانمه که میخواد بدونه؟
- جفتشون. - نه، باید انتخاب کنی.
تصمیم بگیر.
تو هم درست مثل اونی. اینو میدونی؟
مثل کی؟
تو منو نمیزنی... اما راه های دیگه ای داری.
- داری در مورد پدربزرگ حرف میزنی؟ - آره. شک نکن.
همیشه حق با توئه.
هیچ وقت اشتباه نمیکنی.
No comments yet. Be the first to leave one.