Первые 200 строк.
راستش تنها زمانی خوشحالم که
مطلقاً هیچ کاری انجام نمیدم
درک نمیکنم چطور بعضیا عاشق کار کردنن و همش هم ازش حرف میزنن
انگار که یه جور وظیفهیِ لعنتیه
بیکار بودن واسه من مثلِ شناور شدن روی آبِ گرمه
لذتبخش... بینقص
اون تنها بازیگرِ هالیوودی بود
که خودش رو زیاد جدی نمیگرفت
کلاً تو بندِ این دنگ و فنگهای ستاره شدن و این حرفا نبود
همیشه تصویرِ یه «زنِ اغواگر» رو ازش میساختن
ولی در واقع بیشتر شبیه یه
آدمِ رها و بیقید و بند بود... یه جور دخترِ کولی
کارگردانهای بزرگ قدرِ استعدادش رو میدونستن
ولی خودش نه
اما شاید دقیقاً به همین خاطر بود که
روی پردهی سینما اینقدر جذاب به نظر میرسید، میدونی؟
چون خودش رو اونقدرها تحویل نمیگرفت
میتونستی معمای اوا گاردنر رو
روی بومِ نقاشیِ خودت خلق کنی
میتونستی همه چیز رو کنار هم بچینی و یه ترکیبِ فوقالعاده بسازی
از یه زنِ خیرهکننده
من شبِ کریسمسِ ۱۹۲۲ به دنیا اومدم
توی «گربتاونِ» کارولینای شمالی
فکرش رو بکنید که کلِ بچگیتون
تولدتون و روزِ کریسمس
تقریباً همزمان با هم جشن گرفته بشن
این یعنی احتمالاً به جای دو تا کادو
که میدونستم حقمه، فقط یه دونه گیرم میاومد
و خبرِ بدتر این بود که انگار یه نفرِ دیگه هم بود
عیسی مسیح، که خیلیا تمایل داشتن تولدش رو با تولدِ من اشتباه بگیرن
واقعاً بهم برمیخورد
خیلی طول کشید تا خدا رو بابتِ این موضوع ببخشم
نکتهی جالب اینجاست که اون در کودکی یه دختربچهی مو بور بود
زیباترین زنِ مو مشکیِ سینما
کارش رو با موهای فرفریِ بلوندِ متمایل به قرمز شروع کرد؛
با یه مدل موی کوتاه به سبکِ ایتالیاییِ دورهی رنسانس
اون تهتغاریِ خانواده بود
حدود شانزده یا هجده سالی
با خواهر و برادرِ قبلیش فاصله داشت
خلاصه اوا خیلی دیر به دنیا اومده بود
و عزیزدردانهی همهی خواهراش بود
واسه همین، اوا دورانِ رشدِ... خیلی خوبی داشت
اون و برادرش جک که عاشقش بود
با هم حسابی شیطنت میکردن
اونا بچههای روستا بودن
توی یه مزرعهی تنباکو بزرگ شدن
برادرش سردستهی دار و دسته بود
و اوا هم همیشه با دوستای برادرش میپلکید
اون تنها دخترِ گروهِ برادرش بود
در سنینِ کم، اواِ جوان در ازای یه پول تو جیبیِ ناچیز
همراهِ پدر و مادرش، مولی و جوناس گاردنر، توی مزرعه کار میکرد
اون توی برداشتِ برگهای باارزشِ تنباکو کمک میکرد؛
برگهایی که بسته، خشک و دستهبندی میشدن
تا برای فروش به شرکتهای دخانیات آماده بشن
وضعشون... تعریفی نداشت
ولی دستشون به دهنشون میرسید
تا اینکه رکودِ بزرگِ اقتصادی از راه رسید
حدوداً ۸ سالش بود
که همهچیز زیر و رو شد
بعدش اونا گرفتارِ
تنگنای مالیِ شدیدی شدن
به شدت فقیر شدن
از این شهر به اون شهر و از این بندر به اون بندر میرفتن
و این مولی گاردنر، مادرِ اوا بود
یه زنِ فوقالعاده قوی
که مراقبِ بچهها بود و مخارجِ خانواده رو تأمین میکرد
چون پدرش دیگه واقعاً از پسِ کار برنمیاومد
وقتی فقیری، اون هم فقرِ مطلق
و هیچ راهی واسه پنهان کردنش نداری، زندگی جهنمه
وقتی توی دهات زندگی میکنی، همیشه یه کاری واسه انجام دادن و یه لقمه نون هست
و چون دور و بریهات همسن و همسطحِ خودتن
ممکنه هیچوقت نفهمی که فقیری
اما وقتی زندگی رو توی یه شهرِ بزرگ از سر میگیری
اوه عزیزم، تازه اونجاست که این وضعیت شروع میکنه به سوزوندنِ آدم
مولی که حالا بیوه شده بود، به همراهِ دختراش، بئاتریس و اوا
توی «نیوپورت نیوز» ساکن شدن
اوا به کلاسهای منشیگری میرفت
تا تندنویسی و تایپ یاد بگیره
مثلِ همهی دخترای همنسلش
اون هم شیفتهی سینما بود
میرفت فیلمِ «بر باد رفته» و کارهای گرتا گاربو رو میدید
ولی هیچوقت خودش رو یه ستارهی سینما نمیدید
اما از اون طرف، خواهرِ بزرگترش، «بپی» بئاتریس
خیلی دوست داشت به واسطهی اوا، بخشی از این دنیا بشه
بپیِ مستقل به نیویورک نقل مکان کرد
و با لری تار، که یه عکاسِ حرفهای بود، ازدواج کرد
لری خیلی زود متوجهِ پتانسیلِ فوقالعادهی چهرهی اوا شد
وقتی اوا گاردنر برای موندن پیشِ خواهرش به نیویورک رفت
شوهرخواهرش یه سری عکسهای پرتره ازش گرفت
اون موقع یه دخترِ معصوم و دوستداشتنی بود
اصلاً هم اون جذابیتِ اغواگرانه رو نداشت
البته از همون موقع هم خیلی زیبا بود
اون چشمهای درشت و خمارِ بینظیر رو داشت
با اون نگاهِ هیپنوتیزمکنندهشون
توی اون عکسهای اولیه، خیلی طبیعی و دستنخورده بود؛
اجزای صورتِ واقعاً زیبا، با استخونبندی و گونههای فوقالعاده
وقتی لری یکی از پرترههای اوا رو پشتِ ویترینِ استودیو گذاشت
طولی نکشید که توجهِ اهالیِ کمپانیِ «مترو گلدوین مایر» جلب شد
که میخواستن از این دخترِ جوان و گمنام
که کلاه حصیری سرش بود، یه تستِ بازیگری بگیرن
و اینجوری شد که این داستانِ پریوار شروع شد
پس به لطفِ لری تار
که از اوا عکس گرفت
و اون پسرِ نامهرسونی
که توی کمپانیِ «لوئیس»، زیرمجموعهی امجیام، کار میکرد
عکسها به دستِ آدمِ درستی توی دفترِ نیویورکِ امجیام رسید
و اون آدم هم به اوا علاقهمند شد
تستِ بازیگریِ اوا در سنِ ۱۸ سالگی
توی دفترِ نیویورکِ امجیام... یه فاجعه بود
نه بازیگری بلد بود
نه میدونست چطوری باید ژست بگیره
بهم گفتن: «بشین»، منم نشستم
«به سمتِ راستت نگاه کن، خوبه.»
«حالا چپ، خوبه.»
«پاشو، خوبه.»
«برو سمتِ پیانو، اون گلدونِ گل رو بردار،»
«برگرد اینجا و بذارش روی میز. خوبه.»
من که نمیفهمیدم کجای این کار خوب بود
فکر میکردم دارم وقتم رو تلف میکنم و
فقط امیدوار بودم که اونا بدونن دارن چیکار میکنن
بعدش، چیزی رو که بهش میگفتن مصاحبهی «تستِ تصویری» ضبط کردن
«اسمت چیه؟»
اونجا بود که لهجهی جنوبیِ من لو رفت: «اوا گاردنر»
طرف مطمئن بود که این تست به جایی نمیرسه
چون انگار اصلاً انگلیسی حرف نمیزد
لهجهی جنوبیش اینقدر غلیظ بود
کار به جایی رسید که طرف نگاهی به فیلمِ تست انداخت
و گفت: «ما یه تستِ صامت میفرستیم لوسآنجلس،»
«صدای فیلم رو کلاً قطع میکنیم.»
اینجوری شد که دورانِ حرفهایِ اوا با یه فیلمِ صامت شروع شد
لوئیس بی. مایرِ دوراندیش، رئیسِ استودیوهای لوسآنجلس
برداشتِ کلیاش رو اینطوری خلاصه کرد:
«نه بلده حرف بزنه، نه بلده بازی کنه. فوقالعادهست!»
وقتی صورتِ اوا روی اون پرده افتاد
تمامِ مردهای توی اتاق، دیوانهوار عاشقش شدن
پس معلوم بود که از همون اول، یه چیزی توی وجودش داشت
باهاش قرارداد بستن
و هنوز پاش به کالیفرنیا نرسیده بود
که یکی از مسئولینِ تبلیغات بردش تا استودیوهای ضبط رو نشونش بده؛
میدونی، که مثلاً اینجا جاییه که قراره توش کار کنی و غیره و غیره
شروعِ کارش توی هالیوود واسهش خیلی زجرآور بود
اصلاً بازی نمیکرد، همهش وقتش صرفِ آرایش و پیرایش میشد
با تلاشِ زیاد سعی میکردن اون چالِ چونهی با نمکش رو بپوشونن؛
همون چالی که بخشی از جذابیتش بود و پدرش هم خیلی دوستش داشت
روزی که چالِ چونهاش رو با کرمپودر پُر کردن، گریهاش گرفت
ابروهای قشنگش رو که شبیه ابروهای الیزابت تیلور بود، چیدن
واقعاً سعی کردن اون رو از ریخت بندازن و تا حدودی هم موفق شدن
اون واقعاً چهرهی نچرالی داشت
و... از اون مدل زیباییهای خدادادی بود
که اگه با آرایشِ زیاد دستکاریش میکردی
باعث میشد که... اون
کیفیتِ طبیعی و بینظیرش از بین بره
آدمهای خیلی کمی اینجوری هستن
اون زمانی که اوا گاردنر با امجیام قرارداد داشت
استودیو داشت دورانِ گذار رو سپری میکرد
دیگه اون امجیامِ بزرگِ سابق نبود
که گاربو یا حتی لانا ترنر رو معرفی کرده بود
حالا امجیام در حالِ افول بود
با یه لوئیس بی. مایر که به آخرِ خط رسیده بود
و حالا باید با تلویزیون رقابت میکرد
واسه همین، گرایش به سمتِ ساختِ درامهای تاریخیِ پرزرق و برق بود
که زنها توشون نقشِ محوری نداشتن
اوا گاردنر خیلی زود برچسب خورد؛
توی امجیام به عنوانِ یه دخترِ خیلی خوشگل که بازیگر نیست
اون دختری بود که همیشه دمِ دست بود
تا هر وقت به یه چهرهی زنانه و جذاب
توی پسزمینه نیاز داشتن
یا واسه یه نمای گذرا، ازش استفاده کنن
بیشترِ وقتم رو توی جایی میگذروندم که بهش میگفتن «راستهیِ پاها»
جایی که عکاسها کارشون فقط گرفتنِ عکسهای تبلیغاتی واسه روزنامهها و مجلات بود
اصلاً از این کار خوشم نمیاومد
مخصوصاً یه روزِ خیلی داغ توی لوسآنجلس رو یادمه
که یکی گفت: «بسیار خب،»
«یه نفری رو بیارید که پاها و سینههای خوبی داشته باشه،»
«با مایو بنشونیدش روی این قطعه یخِ غولپیکر.»
و قرعهی این افتخار به نامِ کی افتاد؟ اوا گاردنر
یه مایوی راهراهِ قرمز پوشیده بودم
یه بستنی قیفی دستم بود
و در حالی که باسنم داشت یخ میزد، با خوشحالی لبخند میزدم
هیچکس تا حالا به این کار نگفته «شغلِ روشنفکرانه»
۱۹۴۶ از سالِ ۱۹۴۱ تا
اوا توی حدودِ بیست تا فیلم ظاهر شد
که حتی اسمش توی تیتراژِ هیچکدومشون نبود
نقشهای پیشپاافتادهای بازی میکرد مثلِ
تلفنچی، دانشجو یا پیشخدمت
بینِ صدها سیاهیلشکرِ دیگهی هالیوود
و توی یکی از همون استودیوهای ضبط
میکی رونی مشغولِ فیلمبرداریِ
«بچهها در برادوی» بود
فیلمی در کنارِ جودی گارلند
اون موقع فقط ۲۱ سالش بود
ولی یه بتِ محبوبِ نوجوانها بود
و به خاطرِ بازی توی سریالهایی
که توی هالیوود حسابی ترکونده بودن، معروف شده بود
و اوا این مردِ ریزهمیزه رو دید که مثلِ «کارمن میراندا» لباس پوشیده بود؛
کفشهای لژدار پاش بود
دامنِ پرچین، سربند و گوشوارههایی به شکلِ موز
اصلاً با تصوراتِ اوا از یه مردِ جذاب جور در نمیاومد
حتی با خودش فکر کرد که نکنه این یه کوتولهست که لباسِ زنونه پوشیده
میکی یه نگاه به این دخترِ تازهوارد انداخت
No comments yet. Be the first to leave one.