Первые 200 строк.
صاف وایسا. چقدر داری بزرگ میشی
کمکم داری از بابات هم بلندتر میشی
آرچی، قدت رو گرفتیم، مگه نه؟ همونجا وایسا. بچرخ
نوئل، ما همیشه آمار قد و بالای همهی بچهها رو داشتیم، مگه نه؟
که تو این سالها چقدر قد کشیدن؟
خیلی خوبه که آدم میتونه به گذشته نگاه کنه
نگاه کن، این سوفیه وقتی نه سالش بود
یه چیزی بهت بگم
فکر نمیکردم اینهمه اسم روی این باشه، تو چی؟
میدونم
«دوران بچگی مثل برق و باد میگذره.»
بانی رو نگاه کن، ببین الان چقدر بزرگ شده
«تا به خودت بیای، بزرگ شدن و رفتن پی زندگیشون.»
صاف وایسا. واو
فکر کنم مکس واقعاً از منم بلندتر شده
«اما بزرگ شدن توی یه رابطه...»
«کلاً یه داستان دیگهست.»
خب، بعدی کیه؟
«میتونیم با هم رشد کنیم.»
واقعاً دلم نمیخواد خانواده از هم بپاشه
«یا اینکه از هم فاصله بگیریم.»
و ما هر راهی رو امتحان کردیم
برم یه سر و گوشی آب بدم
باید یه دقیقه دست نگه دارم
اوضاع بهتر میشه
زود باش دیگه. نوبت منه
نه، اول من
صد ساله منتظرم
«یکی از اولین نشانههای بزرگ شدن بچهها...»
بدو دیگه! باید برم سر کار
«...زمانیه که دیگه دستشویی بهت نمیرسه.»
قدیما فقط دخترا به خودشون میرسیدن
ساعتها تو دستشویی میموندن
اما الان پسرا هم اضافه شدن
قبلاً مثل همهی پسربچهها بودن، میدونی؟
براشون مهم نبود اگه پشه دورشون جمع میشد
آره دیگه، میتونستن چند روز صورتشون رو نشورن
یا فقط یه لایه مام زیر بغلشون بزنن
الان کلاً فرق کرده
«نوئل و سو متوجه شدن که پسراشون سریعتر از قبل دارن بزرگ میشن.»
«نسبت به قدیما.»
اسم نمیبرم این واسه کیه
ولی افترشیوهاش اینجاست و بعدش هم اینا رو داریم
آبرسان طبیعی هیالورونیک اسید
«اتاق به اتاق، قصه همینه.»
این یکی رو ببین. واسه خودش یه داروخونهست
از ۱۷ ۱۸ سالهها آدم انتظار داره
ولی بحث سر اونا نیست. داریم درباره یه بچهی ۱۲ ساله حرف میزنیم
همهمون منتظریم
اصلاً نمیدونم... نگاه کن. یکی دیگه رفته تو دستشویی
یکی میاد بیرون، اون یکی میره تو
«یه زمانی باباها یاد میدادن چطوری ریش بزنی...»
«...و چه مامی بخری.»
این چیه؟
«ولی دیگه اون دورهها تموم شده.»
اینا رو از یه جا دیگه یاد میگیرن
مثل بقیهی چیزاست دیگه، مگه نه؟ تو تیکتاک و اینستاگرام میبینن
بعد میگن: «اوه، باید اینو امتحان کنم.»
«اسکار و کسپر شاید جزو همونایی باشن که به خودشون میرسن.»
خب، تیپ و قیافه
من تعداد دفعاتی که موهام رو میشورم تغییر دادم
مام، افترشیو
کلاً باید تغییرش میدادم چون وقتی بزرگتر میشی
بیشتر به این چیزا توجه میکنی، چون یه سری اتفاقا میافته
بدنت شروع میکنه به تغییر کردن و این یعنی باید بیشتر به خودت برسی
منم به زودی زدنِ افترشیو رو شروع میکنم
اسکار، تو از کدوم استفاده میکنی؟
جورجیو آرمانیه یا چی؟
آره، منم از همین جورجیو آرمانی میزنم
آدم درباره فضای مجازی چیزای منفی زیادی میشنوه
ولی پسرا دارن نکتههای خوبی درباره بهداشت فردی یاد میگیرن
و اینجور چیزا، پس این فقط میتونه نکته مثبتی باشه، مگه نه؟
اون تو داره چه غلطی میکنه؟
«بعید میدونم نوئل با این قضیه موافق باشه.»
دیگه نمیتونم صبر کنم. باید برم سر کار
فقط یه اسپری میزنم و میرم
«بیشتر از ۲۰ ساله که...»
«...خانواده ردفورد توی مورکام زندگی میکنن.»
بسیار خب
«وقتی سوفی، دختر بزرگشون، فقط هفت سالش بود اومدن اینجا.»
عاشق اینجام. باورم نمیشه آب امروز چقدر آبیه
وقتی بچه بودم مورکام جای داغونی بود
ولی همپای من، اینجا هم رشد کرد و بهتر شد
و الان واقعاً دوستش دارم
اومدن به اینجا ذهن آدم رو باز میکنه
و خب، منظرهاش هم واقعاً قشنگه
خیلی دلنشینه
مورکام همیشه بخشی از زندگی من بوده
من همینجا بزرگ شدم
بچههام هم توی مورکام به دنیا اومدن
شوهرم رو هم همینجا پیدا کردم
آره، همه کارام رو همینجا کردم
یه برنامه منظم دارم. هر بار سه مایل پیادهروی میکنم
«سوفی پیادهرویهای هفتگی رو همینجا شروع کرد...»
«...اونم تو یه دوره سخت از زندگیش.»
پارسال اصلاً حال روحی خوبی نداشتم
مامان و خواهرهام برای تولد ۳۰ سالگیم منو بردن آمستردام
فقط برای اینکه حالم رو بهتر کنن
«اما چیزی که قرار بود یه تفریح ساده باشه، نتیجه عکس داد.»
شبیه رقص جذابیه، نه؟
جذابه
من اصلاً احساس جذاب بودن نمیکنم
اینو به خونوادهام هم گفتم
کلاً نسبت به خودم حس خوبی نداشتم
با زندگی روزمرهام کلنجار میرفتم
فقط یکم عجیبه
و اصلاً با انجام دادنش راحت نیستم
برام خیلی سنگین بود که فکر کنم
میدونی، انگار این اصلاً شبیه سوفی نبود
خب، دیگه ادامه نمیدم چون دارم یکم... احساساتی میشم
اون اصلاً آدمِ دپرس و بیحالی نیست
همیشه شاد و خندون و پرانرژی بود
هیچوقت نگفت چه اتفاقی داره میافته
ولی از اون موقع به بعد خیلی بهتر به نظر میرسه
سرده. باید پلیور میپوشیدم
تو ون داری. نه، فکر نکنم داشته باشم
«برای کمک به بهبودی سوفی...»
«...سو، کلویی و الی توی "لیک دیستریکت" هستن...»
«...تا براش یه سورپرایز ترتیب بدن.»
راستش مراسمهای مختلفی میشه اینجا گرفت
و اون پایین منظرهی فوقالعادهای دارین
دهمین سالگرد ازدواج سوفی و جو نزدیکه
و هیچچیزی مثل یه مهمونی آدم رو سرحال نمیآره
واسه همین دنبال یه جای مناسب میگردیم
واقعاً قشنگه، نه؟
من که خیلی خوشم اومد. تو چی؟ آره، منم خوشم اومد
سوفی از اینجا خوشش میاد. منم همین فکر رو میکنم
ده سال خودش کلیه
راستش رو بخوای دهمین سالگرد خودمون رو یادم نمیاد
ولی خب، اینم از این. ولی زمان زیادیه
آره هست. اونطوری نگام نکن
«داری خودت رو تو دردسر میاندازی، نوئل!»
اینجا واقعاً عالیه، مگه نه؟
خب، فکر کنم بیانصافی نباشه اگه بگم
اگه قرار باشه مهمونی راه بیفته، من حتماً پایهام
«دخترا دارن دنبال یه جا برای جشن دهمین سالگرد میگردن.»
من خوشم اومد، هرچی هم که ما بپسندیم سوفی هم خوشش میاد، نه؟
"لیکس" جای خاصیه چون سوفی و جو همینجا ازدواج کردن
پس فکر کنم خیلی خوبه که جشنی هم که میگیریم همینجا باشه
آره
«سوفی وقتی فقط ۱۳ سالش بود با جو آشنا شد.»
جو توی فروشگاه تسکوی محله کار میکرد که دقیقاً پایین همون خیابون بود
مگه نه؟ آره
هر وقت سوفی مجبور بود برای خرید وسایل کارش یه سری به اونجا بزنه
فکر کنم جو یکم براش مزه میریخت
با هم دوست شدن و بعدش دیزی به دنیا اومد
فکر کنم حدوداً یک سالی بود که با هم بودن
چون یادمه جو چطوری از سوفی خواستگاری کرد
خیلی رمانتیک بود، نه؟
یه دسته گل بزرگ خریده بود
و انگشتر رو گذاشته بود تو کارت... آره، انگشتر رو گذاشته بود تو کارت
آره، خیلی قشنگ بود
«اما عروسی فقط مال عروس و داماد نیست.»
ولی میدونی چیه؟
خاطرههای خیلی خوبی از بابام دارم
و روز عروسی سوفی
یادته از تپه افتاد؟ قشنگ غلت خورد رفت پایین
خیلی خندهدار بود. باورم نمیشه من ندیدمش
آره. مامانم داشت از خنده روده بر میشد
ولی آره، بهش تو عروسی سوفی خیلی خوش گذشت، مگه نه؟
«ده سال، هم تو زندگی و هم تو ازدواج زمان زیادیه.»
به نظرم مثل برق و باد گذشت
ولی تو این ده سال
کلی اتفاق افتاده، مگه نه؟ آره
اون موقع فقط ۱۷ تا بچه داشتیم، بعدش ۵ تای دیگه هم اومدن
تازه هالی رو آورده بودیم
اون اولین بچهای بود که بعد از فوت آلفی به دنیا اومد
کلی هم نوه دار شدیم. آره
مادر نوئل رو از دست دادیم
بابای من
فکر کنم تهِ تهش زندگی همینه، یه سری شروعها و یه سری پایانها
هیچچیزی ثابت نمیمونه
مخصوصاً آدما. اونا هم تغییر میکنن
متأسفانه
«سوفی یه رازی رو مخفی کرده بود.»
تو این یه سال اخیر خیلی ریختم تو خودم
و همهی اتفاقایی که افتاده رو به خانوادهام نگفتم
همهی اون مشکلا، میدونی، باید با این حقیقت روبرو شی که
ازدواج اون چیزی نیست که تو دقیقاً میخواستی باشه
و خودش هم حل نمیشه
چون مامان و بابا همیشه سرشون شلوغه
نمیخوام با مشکلاتم باری روی دوششون باشم
الان دیگه به یه نقطهای رسیدم که
باید یه فکری به حالش بکنم
زندگی مشترکم به بنبست خورده
«اتفاقات بزرگ تو این خانواده یه چیز عادیه.»
«و وقتی ردفوردها جشن تولد میگیرن...»
«...کل شهر باخبر میشن.»
خب، دخترا جشن تولد مشترک دارن
چون اوفلیا تازه پنج سالش شده
الودی هم نزدیک دو سالشه
همهی دوستاش امروز اینجا هستن
کل فامیل، خلاصه همه جمعن
کلی داره خوش میگذره
«این روزا جشن تولدها دیگه یه جور دیگه شده.»
«دوران ساندویچهای ژلهای و نونهای بدون لبه گذشت...»
چی؟ «...و فینگرفودهای سوسیس و پنیر.»
حالم به هم خورد
«این روزا مهمونی گرفتن واسه خودش تجارتی شده.»
آرچی، یکم برو عقبتر
No comments yet. Be the first to leave one.