Первые 200 строк.
من در کشوری زندگی میکنم که چیزی به من نمیدهد
اما در عین حال همه چیز را از من میخواهد
از من میخواهد که بترسم
و اینکه ساکت بمانم.
برای همین است که
مینشینم
و فیلم تماشا میکنم.
فیلمهایی که تماشا میکنم
به من آموختند که عاشق سینما باشم
و برای زنده ماندن به آن پناه ببرم.
فیلمها به من یاد دادند که چگونه با تصاویر بازی کنم
و آنها را با افکارم درآمیزم.
عشق من به سینما اجازه میدهد برای امروز زندگی کنم
دیروز را فراموش کنم
و به فردا فکر کنم.
وقتی اتفاقات سوریه آغاز شد
غافلگیر شدم
چون پدرم دوربینی برایم فرستاد
و نامهای که در آن نوشته بود:
پسرم، به خیابانها برو و از همه چیز فیلم بگیر
آن مرد بیچاره نمیدانست که
این روزها، هر کس که با دوربین به خیابان برود
کشته میشود.
بیشک، هر آنچه فراموش شود میمیرد
کسی اینجا هست؟ کجایید؟
زندگی روزمره در یک روستای سوری
فیلمی از عمر امیرالای
ترس شکسته شده است
عمر، این سیل است!
ارواح کسانی که شبیه تو هستند بر تو چیره میشوند.
ابن حزم
بیا تو، سینما!
فیلمبرداری را شروع کن!
غالیه،
چیزی را که برایمان آماده کردهای نشان بده.
من صحنهای آماده کرده بودم...
اما بعد از خواندن آن جمله
که لحظاتی پیش روی پرده ظاهر شد
که در آن ابن حزم میگوید
ارواح کسانی که شبیه تو هستند بر تو چیره میشوند
گیج شدم
و در خودم فرو رفتم
و شروع کردم به پرسیدن
من کیستم؟
آیا من این هستم؟
یا آن کسی که در آینه است؟
یا هر دو یکی هستیم؟
چون از وقتی به این دنیا آمدم
موجود دیگری را در درونم حمل کردهام
این موجود دختری است که در این کشور زندگی میکرد.
فهمیدم که او همسن و سال من بود
وقتی در دریای طرطوس، زادگاه من، خودکشی کرد.
از روی تصادف، من در همان روز به دنیا آمدم
و روح او آمد تا در من زندگی کند
او در درون من باززاده شد
حالا حس میکنم انگار با او زندگی میکردم
زمانی که زنده بود
حس میکنم هم زندگی او را زندگی کردهام و هم زندگی خودم را
دو زندگی!
وقتی کوچک بودم، حدود ۹ یا ۱۰ ساله
مادرم را از طرطوس به دمشق آوردم
و او را به خانه زینا بردم
مادر زینا از دیدن من خیلی خوشحال شد
شاید بوی دخترش را از من حس میکرد
یا شاید فکر میکرد شبیه او هستم
او به من داد...
برگهای درخت
و دستمالهای پدر زینا
و به من گفت...
که زینا روی آنها ترانه مینوشت
و شعر و خاطراتش را روی آنها ثبت میکرد
وقتی قیام آغاز شد، حس کردم زینا دوباره زنده شده
او هرگز از کنارم نمیرفت
برایم میخواند، قصه میگفت...
و گاهی در خوابهایم ظاهر میشد
گاهی حتی بیدارم میکرد!
اما همیشه حس میکردم که او خوشحال است
و حالا، من و زینا برای شما اجرا میکنیم
صحنهای از زندگی گذشتهاش را
صبح بود، داشتیم صبحانه حاضر میکردیم
سرم را برگرداندم و دیدم پدرم دارد چای درست میکند
مامان، مامان، من در را باز میکنم!
استاد کجاست؟
- بله! چه میخواهید؟ - با ما بیا!
او را کجا میبرید؟
ما چه کار کردیم؟
چرا؟ چرا؟
سرت را پایین نگه دار! سرت را پایین نگه دار!
میلهها یک عمر را صرف کردهاند
تا سر راه من بایستند
میلههای فلزی
رنگزده به خاکستری
و من پشت آنها ایستادهام
رنگزده به گوشت و خون
و قلب...
کلاغی است که قارقار میکند
تا به امروز هنوز صدایش را میشنوم
که فریاد میزد: یک لحظه صبر کنید!
تا بتوانم با امیره و زینا خداحافظی کنم!
و مادرم
مادرم فریاد زد:
صبر کنید! تا مربای نارنج را با خودش ببرد
و من دویدم و گریه کردم:
بابا! بابا! آب توی کتری درحال جوشیدن است!
زینا! تبریک میگویم!
اما من غالیه هستم
میروم تا خبر خوش را به مادر زینا بدهم
کمی صبر کن! نرو!
حس میکنم فیلمی درون توست
دنبالش میگردم. میخواهم آن را فیلمبرداری کنم
لحظهای در زندگیام هست که نمیتوانم فراموش کنم
کشتیای در طرطوس در حال غرق شدن بود
کشتیای پر از اسباببازی
داشتم از مدرسه به خانه برمیگشتم
و ایستادم تا شنا کردن اسباببازیها را در آب تماشا کنم
صدایی در درونم زمزمه کرد: «بگیرش»
رفتم توی آب
اما حس کردم انگار کسی مرا نگه داشته و نگران من است
و آن صدا به من گفت: «من زینا هستم»
وقتی کوچک بودم، فکر میکردم زینا هستم
وقتی زینا مضطرب است، من هم اضطراب و ترس حس میکنم
وقتی دلش برای پدرش تنگ میشود
من هم دلم برای پدرم تنگ میشد
گاهی از خودم میپرسیدم
پدر من در زندان بود یا پدر او؟
وقتی در مؤسسه درخواست دادم و پذیرفته شدم، درست مثل الانِ تو
رفتم به معره و خیلی خوشحال بودم
فقط میخواستم خبر خوش را به پدرم بدهم
پدرم را دیدم که کنار آرامگاه ابوالعلاء معری نشسته بود
داشت کتابی به نام «به میهنم خیانت خواهم کرد» میخواند
نوشتهی الماغوط (نویسنده و شاعر سوری)
بعد کتاب را بست و از سنگ قبر معری پرسید:
تا کی قرار است اینطور زندگی کنیم؟
الو، الو سمور! سلام مامان!
خوبم. تو چطوری؟
از کجا زنگ میزنی؟
صدای بمباران میشنوم
کدام جاده؟
چرا میروی آنجا؟
پدرم کجاست؟ و برادرانم؟ در معره هستند؟
من خوبم مامان. اینجا آرام است
بمباران دورتر، در حومه شهر است
نرو به ادلب!
خدا پشت و پناهت باشد!
مراقب خودت باش
الو... مامان... الو...
آن خانه زینا است
در نزن... دکتر... او فوت کرد
میخواهی فیلمی درباره زینا بسازی؟
از چیزهایی که دور و برم هست وحشت دارم
وحشتزده!
پدر، ای پدر!
پدر، پدر!
چرا اینقدر ناراحتی؟
مادر زینا فوت کرد
سرت سلامت باشد فرزندم
بگو ببینم... اوضاع دمشق چطور است؟
در دمشق، مردم خسته و ترسیده هستند
باید ببینی چهرههایشان چطور شده است
دیگر امیدی نیست! اصلاً امیدی نیست!
الان همه چیز هرج و مرج است
«و من به مشکلات در بسیاری از حوزهها اشاره کردهام»
«برخی مربوط به معیشت و خدمات هستند»
«برخی دیگر مربوط به نقض کرامت شهروندان است»
«یا نادیده گرفتن نظر او و جلوگیری از او»
«در مشارکت در مسیر پیشرفت»
«در مورد فساد هم که شکی نیست...»
«که نقش اصلی را در ایجاد فرصتهای نابرابر ایفا میکند»
غالیه کجاست؟
فرستادمش خانه زینا
«که منجر به احساس ظلم و خشم میشود...»
دلم را لرزاندی
فراموش کردم به تو بگویم
غسان از پاریس زنگ زد
خدا حفظش کند
او نگران ماست
پرسید: مامان، برگردم؟
به او بگو برنگردد!
و همچنین از من پرسید:
حالِ نجاتدهنده چطور است؟
به او بگو نجاتدهنده خودش به نجات نیاز دارد
- سراغ مرا نگرفت؟ - تو اولین کسی بودی که سراغت را گرفت!
و گفت: به او بگو
سلام مرا به زینا برسان
شما کشور را بمبگذاری کردهاید
و آن را به میدان مین تبدیل کردهاید
تا بتوانید هر عمل متمردانه را به یک درگیری تبدیل کنید
تنها ترسم این است که برادرت منذر فراخوانده شود
و پیکر شهیدش را برایم بیاورند
نمیتوانم بگویم...
که بیدارم یا خواب
یا دارم رویا میبینم
غالیه! بیا با من قهوه بخور!
آمدم مامان!
هیچکدام از آرزوهای مادرم برآورده نشد
میخواست درسش را تمام کند اما نتوانست
عاشق مردی از روستایشان شد اما او کشته شد
آن زمانها، در لبنان
پس تصمیم گرفت عاشق چیزی شود که همه از آن حرف میزدند
او عاشق سوریه، فلسطین و حافظ اسد هم شد
No comments yet. Be the first to leave one.