Ladder to Damascus

Ladder to Damascus (سلم إلى دمشق)

Скачать Farsi/persian субтитры

Информация о релизе

Ladder to Damascus 1080p istikana WEB-DL H264 AAC FuturePira fa
Комментарий от OldMan505
معرفی و زیرنویس فارسی فیلم های مهجور @oldman505

Теги

webdl
Опубликовано: 2026-05-16
Загрузки: 140
Для слабослышащих: No

Предпросмотр субтитров (Farsi/persian)

Первые 200 строк.

‫من در کشوری زندگی می‌کنم که چیزی به من نمی‌دهد‬

‫اما در عین حال همه چیز را از من می‌خواهد‬

‫از من می‌خواهد که بترسم‬

‫و اینکه ساکت بمانم.‬

‫برای همین است که‬

‫می‌نشینم‬

‫و فیلم تماشا می‌کنم.‬

‫فیلم‌هایی که تماشا می‌کنم‬

‫به من آموختند که عاشق سینما باشم‬

‫و برای زنده ماندن به آن پناه ببرم.‬

‫فیلم‌ها به من یاد دادند که چگونه با تصاویر بازی کنم‬

‫و آن‌ها را با افکارم درآمیزم.‬

‫عشق من به سینما اجازه می‌دهد برای امروز زندگی کنم‬

‫دیروز را فراموش کنم‬

‫و به فردا فکر کنم.‬

‫وقتی اتفاقات سوریه آغاز شد‬

‫غافلگیر شدم‬

‫چون پدرم دوربینی برایم فرستاد‬

‫و نامه‌ای که در آن نوشته بود:‬

‫پسرم، به خیابان‌ها برو و از همه چیز فیلم بگیر‬

‫آن مرد بیچاره نمی‌دانست که‬

‫این روزها، هر کس که با دوربین به خیابان برود‬

‫کشته می‌شود.‬

‫بی‌شک، هر آنچه فراموش شود می‌میرد‬

‫کسی اینجا هست؟ کجایید؟‬

‫زندگی روزمره در یک روستای سوری‬

‫فیلمی از عمر امیرالای‬

‫ترس شکسته شده است‬

‫عمر، این سیل است!‬

‫ارواح کسانی که شبیه تو هستند بر تو چیره می‌شوند.‬

‫ابن حزم‬

‫بیا تو، سینما!‬

‫فیلمبرداری را شروع کن!‬

‫غالیه،‬

‫چیزی را که برایمان آماده کرده‌ای نشان بده.‬

‫من صحنه‌ای آماده کرده بودم...‬

‫اما بعد از خواندن آن جمله‬

‫که لحظاتی پیش روی پرده ظاهر شد‬

‫که در آن ابن حزم می‌گوید‬

‫ارواح کسانی که شبیه تو هستند بر تو چیره می‌شوند‬

‫گیج شدم‬

‫و در خودم فرو رفتم‬

‫و شروع کردم به پرسیدن‬

‫من کیستم؟‬

‫آیا من این هستم؟‬

‫یا آن کسی که در آینه است؟‬

‫یا هر دو یکی هستیم؟‬

‫چون از وقتی به این دنیا آمدم‬

‫موجود دیگری را در درونم حمل کرده‌ام‬

‫این موجود دختری است که در این کشور زندگی می‌کرد.‬

‫فهمیدم که او همسن و سال من بود‬

‫وقتی در دریای طرطوس، زادگاه من، خودکشی کرد.‬

‫از روی تصادف، من در همان روز به دنیا آمدم‬

‫و روح او آمد تا در من زندگی کند‬

‫او در درون من باززاده شد‬

‫حالا حس می‌کنم انگار با او زندگی می‌کردم‬

‫زمانی که زنده بود‬

‫حس می‌کنم هم زندگی او را زندگی کرده‌ام و هم زندگی خودم را‬

‫دو زندگی!‬

‫وقتی کوچک بودم، حدود ۹ یا ۱۰ ساله‬

‫مادرم را از طرطوس به دمشق آوردم‬

‫و او را به خانه زینا بردم‬

‫مادر زینا از دیدن من خیلی خوشحال شد‬

‫شاید بوی دخترش را از من حس می‌کرد‬

‫یا شاید فکر می‌کرد شبیه او هستم‬

‫او به من داد...‬

‫برگ‌های درخت‬

‫و دستمال‌های پدر زینا‬

‫و به من گفت...‬

‫که زینا روی آن‌ها ترانه می‌نوشت‬

‫و شعر و خاطراتش را روی آن‌ها ثبت می‌کرد‬

‫وقتی قیام آغاز شد، حس کردم زینا دوباره زنده شده‬

‫او هرگز از کنارم نمی‌رفت‬

‫برایم می‌خواند، قصه می‌گفت...‬

‫و گاهی در خواب‌هایم ظاهر می‌شد‬

‫گاهی حتی بیدارم می‌کرد!‬

‫اما همیشه حس می‌کردم که او خوشحال است‬

‫و حالا، من و زینا برای شما اجرا می‌کنیم‬

‫صحنه‌ای از زندگی گذشته‌اش را‬

‫صبح بود، داشتیم صبحانه حاضر می‌کردیم‬

‫سرم را برگرداندم و دیدم پدرم دارد چای درست می‌کند‬

‫مامان، مامان، من در را باز می‌کنم!‬

‫استاد کجاست؟‬

‫- بله! چه می‌خواهید؟ - با ما بیا!‬

‫او را کجا می‌برید؟‬

‫ما چه کار کردیم؟‬

‫چرا؟ چرا؟‬

‫سرت را پایین نگه دار! سرت را پایین نگه دار!‬

‫میله‌ها یک عمر را صرف کرده‌اند‬

‫تا سر راه من بایستند‬

‫میله‌های فلزی‬

‫رنگ‌زده به خاکستری‬

‫و من پشت آن‌ها ایستاده‌ام‬

‫رنگ‌زده به گوشت و خون‬

‫و قلب...‬

‫کلاغی است که قارقار می‌کند‬

‫تا به امروز هنوز صدایش را می‌شنوم‬

‫که فریاد می‌زد: یک لحظه صبر کنید!‬

‫تا بتوانم با امیره و زینا خداحافظی کنم!‬

‫و مادرم‬

‫مادرم فریاد زد:‬

‫صبر کنید! تا مربای نارنج را با خودش ببرد‬

‫و من دویدم و گریه کردم:‬

‫بابا! بابا! آب توی کتری درحال جوشیدن است!‬

‫زینا! تبریک می‌گویم!‬

‫اما من غالیه هستم‬

‫می‌روم تا خبر خوش را به مادر زینا بدهم‬

‫کمی صبر کن! نرو!‬

‫حس می‌کنم فیلمی درون توست‬

‫دنبالش می‌گردم. می‌خواهم آن را فیلمبرداری کنم‬

‫لحظه‌ای در زندگی‌ام هست که نمی‌توانم فراموش کنم‬

‫کشتی‌ای در طرطوس در حال غرق شدن بود‬

‫کشتی‌ای پر از اسباب‌بازی‬

‫داشتم از مدرسه به خانه برمی‌گشتم‬

‫و ایستادم تا شنا کردن اسباب‌بازی‌ها را در آب تماشا کنم‬

‫صدایی در درونم زمزمه کرد: «بگیرش»‬

‫رفتم توی آب‬

‫اما حس کردم انگار کسی مرا نگه داشته و نگران من است‬

‫و آن صدا به من گفت: «من زینا هستم»‬

‫وقتی کوچک بودم، فکر می‌کردم زینا هستم‬

‫وقتی زینا مضطرب است، من هم اضطراب و ترس حس می‌کنم‬

‫وقتی دلش برای پدرش تنگ می‌شود‬

‫من هم دلم برای پدرم تنگ می‌شد‬

‫گاهی از خودم می‌پرسیدم‬

‫پدر من در زندان بود یا پدر او؟‬

‫وقتی در مؤسسه درخواست دادم و پذیرفته شدم، درست مثل الانِ تو‬

‫رفتم به معره و خیلی خوشحال بودم‬

‫فقط می‌خواستم خبر خوش را به پدرم بدهم‬

‫پدرم را دیدم که کنار آرامگاه ابوالعلاء معری نشسته بود‬

‫داشت کتابی به نام «به میهنم خیانت خواهم کرد» می‌خواند‬

‫نوشته‌ی الماغوط (نویسنده و شاعر سوری)‬

‫بعد کتاب را بست و از سنگ قبر معری پرسید:‬

‫تا کی قرار است این‌طور زندگی کنیم؟‬

‫الو، الو سمور! سلام مامان!‬

‫خوبم. تو چطوری؟‬

‫از کجا زنگ می‌زنی؟‬

‫صدای بمباران می‌شنوم‬

‫کدام جاده؟‬

‫چرا می‌روی آنجا؟‬

‫پدرم کجاست؟ و برادرانم؟ در معره هستند؟‬

‫من خوبم مامان. اینجا آرام است‬

‫بمباران دورتر، در حومه شهر است‬

‫نرو به ادلب!‬

‫خدا پشت و پناهت باشد!‬

‫مراقب خودت باش‬

‫الو... مامان... الو...‬

‫آن خانه زینا است‬

‫در نزن... دکتر... او فوت کرد‬

‫می‌خواهی فیلمی درباره زینا بسازی؟‬

‫از چیزهایی که دور و برم هست وحشت دارم‬

‫وحشت‌زده!‬

‫پدر، ای پدر!‬

‫پدر، پدر!‬

‫چرا این‌قدر ناراحتی؟‬

‫مادر زینا فوت کرد‬

‫سرت سلامت باشد فرزندم‬

‫بگو ببینم... اوضاع دمشق چطور است؟‬

‫در دمشق، مردم خسته و ترسیده هستند‬

‫باید ببینی چهره‌هایشان چطور شده است‬

‫دیگر امیدی نیست! اصلاً امیدی نیست!‬

‫الان همه چیز هرج و مرج است‬

‫«و من به مشکلات در بسیاری از حوزه‌ها اشاره کرده‌ام»‬

‫«برخی مربوط به معیشت و خدمات هستند»‬

‫«برخی دیگر مربوط به نقض کرامت شهروندان است»‬

‫«یا نادیده گرفتن نظر او و جلوگیری از او»‬

‫«در مشارکت در مسیر پیشرفت»‬

‫«در مورد فساد هم که شکی نیست...»‬

‫«که نقش اصلی را در ایجاد فرصت‌های نابرابر ایفا می‌کند»‬

‫غالیه کجاست؟‬

‫فرستادمش خانه زینا‬

‫«که منجر به احساس ظلم و خشم می‌شود...»‬

‫دلم را لرزاندی‬

‫فراموش کردم به تو بگویم‬

‫غسان از پاریس زنگ زد‬

‫خدا حفظش کند‬

‫او نگران ماست‬

‫پرسید: مامان، برگردم؟‬

‫به او بگو برنگردد!‬

‫و همچنین از من پرسید:‬

‫حالِ نجات‌دهنده چطور است؟‬

‫به او بگو نجات‌دهنده خودش به نجات نیاز دارد‬

‫- سراغ مرا نگرفت؟ - تو اولین کسی بودی که سراغت را گرفت!‬

‫و گفت: به او بگو‬

‫سلام مرا به زینا برسان‬

‫شما کشور را بمب‌گذاری کرده‌اید‬

‫و آن را به میدان مین تبدیل کرده‌اید‬

‫تا بتوانید هر عمل متمردانه را به یک درگیری تبدیل کنید‬

‫تنها ترسم این است که برادرت منذر فراخوانده شود‬

‫و پیکر شهیدش را برایم بیاورند‬

‫نمی‌توانم بگویم...‬

‫که بیدارم یا خواب‬

‫یا دارم رویا می‌بینم‬

‫غالیه! بیا با من قهوه بخور!‬

‫آمدم مامان!‬

‫هیچ‌کدام از آرزوهای مادرم برآورده نشد‬

‫می‌خواست درسش را تمام کند اما نتوانست‬

‫عاشق مردی از روستایشان شد اما او کشته شد‬

‫آن زمان‌ها، در لبنان‬

‫پس تصمیم گرفت عاشق چیزی شود که همه از آن حرف می‌زدند‬

‫او عاشق سوریه، فلسطین و حافظ اسد هم شد‬

Комментарии

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left