Great Green Valley

Great Green Valley (დიდი მწვანე ველი)

Скачать Farsi/persian субтитры

Информация о релизе

Big Green Valley [1967] fa
Комментарий от OldMan505
معرفی و زیرنویس فارسی فیلم های مهجور https://t.me/Oldman505

Теги

webdl
Опубликовано: 2026-07-13
Загрузки: 9
Для слабослышащих: No

Предпросмотр субтитров (Farsi/persian)

Первые 200 строк.

‫ بازسازی دیجیتال این فیلم در ‫سال ۲۰۱۶ انجام شده است. این بازسازی بر اساس

‫ یک نسخه منفی پوزتیو کپی ۳۵ میلی‌متری و یک ‫نسخه منفی صداگذاری نوری ۳۵ میلی‌متری از

‫ آرشیو کمپانی سهامی خاص «فیلم گرجستان» در ‫تفلیس صورت گرفته است. اسکن دو کی و همچنین

‫ بازسازی دیجیتال تصویر و صدا توسط استودیو ‫«ال ایمیجینه ریتروواتا» در بولونیا انجام شد.

‫ با تشکر از: خاتونا خوندادزه و گیورگی ‫خارباوا (از کمپانی فیلم گرجستان)، سوزان

‫ اوکستوبی (از موزه هنر دانشگاه کالیفرنیا، ‫برکلی و آرشیو فیلم اقیانوس آرام). پروژه

‫ «بازسازی دیجیتال و حفاظت از فیلم‌های گرجستانی ‫از مجموعه آرسنال – انستیتو فیلم و هنرهای

‫ ویدئویی» توسط برنامه حفاظت از میراث فرهنگی ‫وزارت امور خارجه فدرال تأمین مالی شده است.

‫دره بزرگ سبز‬

‫فیلم‌نامه: مراب الیوزیشویلی‬

‫کارگردان: مراب کوکوچاشویلی‬

‫مدیر فیلم‌برداری: گیورگی گِرسامیا‬

‫طراح صحنه: واسیل آرابیدزه‬

‫موسیقی: نودار مامیساشویلی‬

‫بازیگران: داوید آباشیدزه ‫لیا کاپانادزه، امزیا ماگلاکِلیذزه‬

‫ایلیا باکاکوری، زوراب تِسرادزه ‫گورام گِگِشیدزه، گریگول تکابلادزه‬

‫استودیو فیلمسازی «گرجستان‌فیلم» ۱۹۶۷‬

‫بابا برگشته!‬

‫الکسااندر! الکساندر! بیا پایین!‬

‫نمی‌تونم تنهایی برم پیشش!... می‌شنوی؟‬

‫قرار گذاشته بودیم با هم باهاش حرف بزنیم.‬

‫اون غریبه نیست... شوهرته.‬

‫چی گفتی؟ جدی باش.‬

‫خیلی نزدیکه. ‫ماشینو نگه دار و بیا پایین!‬

‫یادت رفته چه قولی دادیم؟‬

‫یه جا قایم شو...‬

‫یک‌راست نرو پیشش... فهمیدی؟‬

‫ما با هم قول و قرار داشتیم... توافق کرده بودیم... ‫نمی‌ذارم بری.‬

‫ولم کن!‬

‫ای خدای من!‬

‫بیدار شو دختر! بیدار شو!‬

‫ایوتام!‬

‫بیدار شو! بیدار شو!‬

‫مادر! مادر!‬

‫- سلام سوسانا! ‫- سلام!‬

‫- زندگی چطور می‌گذره؟ ‫- بد نیست.‬

‫ریشت هنوزم مثل همیشه زود بلند میشه؟‬

‫- چی تو رو کشونده اینجا؟ ‫- همین‌طوری سر زدم.‬

خیلی وقته از شما خبر نگرفتم بفرمایید بفرمایید

‫خوشت میاد؟ این خونه‌ته... ‫طرح جدیده... تازگی ها راس و ریسش کردیم...‬

‫اصلاً وقت نمی‌کنم بهتون سر بزنم، سوسانا. ‫برای هیچی وقت ندارم‬

‫قبلاً دست‌کم ماهی یه بار ‫می‌اومدم اون ورا...‬

‫اون گراز بریون یادت میاد؟‬

‫یه جوری میام اونجا، ‫یه فکری براش می‌کنم.‬

‫فکرِ چی؟‬

‫فکرِ اومدن به چراگاه‌ دیگه...‬

‫تاکستان، انگور...‬

‫بچگیام فکر می‌کردم فقط ما ‫تو گرجستان شراب می‌خوریم.‬

‫- آره... خشک شده. ‫- چی خشک شده؟‬

‫گله... گاوها دارن ‫فارغ میشن... اصلاً شیر ندارن.‬

‫ناامید نشو... به زودی گوساله‌هاشون به دنیا میان.‬

‫تا اون موقع می‌تونی استراحت کنی. ‫بشین، اینجا رو خونه خودت بدون.‬

‫درختای سیب... تاکستان‌ها... درختای سیب.‬

‫منتظر می‌مونن تا گوساله‌ها به دنیا بیان، اما ‫بعدش باید کوچ کنی به یه چراگاه دیگه.‬

‫کی اینو گفته؟‬

‫خبرای بزرگی تو راهه زمین‌شناس‌ها تو راهن

‫من از قبل زمینش رو مشخص کردم. ‫نزدیک‌تر به دهکده.‬

‫من از جام تکون نمی‌خورم.‬

‫چرا آخه؟ عجله نکن، خوب فکراتو بکن.‬

‫تو مزرعه جدید کار راحت‌تر میشه، ‫یه اتاق مهمان داری و یه ماشین...‬

‫و مهم‌تر از همه اینه که ‫نیازی نیست عجله کنی...‬

‫تا اون‌ها بخوان کارهاشون رو سروسامون بدن، ‫مزرعه جدید آماده‌س.‬

‫اگه با هم می‌بودیم، هیچ‌کدوم از این اتفاقا نمی‌افتاد، سوسانا.‬

‫من اینجام و تو اون دوردستی.‬

‫حتی نمی‌دونم دارم چی‌کار می‌کنم...‬

‫همه‌ش از روی بیچارگی و درده.‬

‫تو همیشه با ما سرسنگینی.‬

‫رک و راست بگو، شنبه گذشته ‫تولد پسرمون بود. یادت بود؟‬

‫- پس سوفیای فالگیر برگشته؟ ‫- آره، گیورگی منو آورد.‬

‫کجا پیدات کرد؟‬

‫تو بازار. ‫خیلی اصرار کرد تا راضی شدم.‬

‫مراقب باش، پستان‌هاشو نکنی!‬

‫از سرم افتاده... ‫مجبورم کرده بودن شیر اسب بدوشم.‬

‫دوباره عادت کن وگرنه جریمه‌ت می‌کنم.‬

‫- طبق دستور، چهار بار بهشون غذا دادم، آقا. ‫- اون «آقا» رو بذار کنار! تعارف رو فراموش کن.‬

‫امروز روز آخرمه این‌جا. ‫بذار همون‌طور که دلم می‌خواد حرف بزنم.‬

‫باشه گیورگی، هر جور راحتی.‬

‫- خب، اگه مایلید بشنوید، آقا. ‫- سراپا گوشم.‬

‫چهار بار بهشون غذا دادم... ‫دیروز و امروز.‬

‫طبق دستور، گله رو تو چراگاه نگه داشتم، ‫آخور رو تمیز کردم و کمی هم پنیر درست کردم.‬

‫خوبه.‬

‫شیر چهار تا گاو دیگه هم خشک شده... ‫به زودی فارغ میشن.‬

‫و همون‌طور که دستور دادید، ‫شیرِ «تسینلا»، «لابو» و «پارنو» رو ندوشیدیم...‬

‫فکر کنم «گالوبا» حدود سه هفته دیگه ‫گوساله‌ش به دنیا بیاد.‬

‫گالوبا، گالوبا...‬

‫پس داری میری، گیورگی؟‬

‫آقا سوسانا، ببین چه بلایی سرم اومده.‬

‫یه جورایی آب رفتم... نمی‌فهمم ‫چِم شده.‬

‫- چطور مگه؟ ‫- نمی‌دونم...‬

‫شاید پدر و مادرم بهم نیاز دارن، نمی‌دونم.‬

‫چی شده گیورگی؟ زود باش، حرف بزن.‬

‫نمی‌دونم... شاید گرفتار شده باشن. ‫کسی جز من نیست که مراقبشون باشه...‬

‫یا شاید هم ازدواج کنم، اگه دختری ‫هم‌قدوقواره خودم پیدا کنم، آقا.‬

‫حرفای خنده‌دار نزن. تو اون‌قدر ‫مهربونی که خوشبختی خودش پیدات می‌کنه.‬

‫از رفتنت ناراحتم، از اینکه آدمِ وفاداری مثل تو رو از دست میدم. اما نگران نباش، خودم یه جوری این‌جا رو می‌چرخونم.‬

‫تمام تلاشمو می‌کنم، آقا. براتون دعا می‌کنم...‬

‫شاید این بار گوساله‌ای به دنیا بیاد ‫مثل اون گاو نر خاکستری‌تون.‬

‫- برو گیورگی، وقت خوابه. ‫- شب بخیر، آقا.‬

‫پیتر خمیرِ یه دونه نون رو گذاشت...‬

‫...اما دو تا نون از تنور درآورد.‬

‫تنور جادویی بود، همه چیز دو برابر می‌شد.‬

‫یه کلاه انداخت توش و دو تا تحویل گرفت.‬

‫بعد خودش افتاد تو تنور ‫و دو تا پیتر پریدن بیرون.‬

‫- اگه نون و مربا می‌انداخت چی؟ ‫- دو تا بهش می‌رسید...‬

‫پیرمزه، یه تکه نون و شکر ‫بده بهش.‬

‫من گفتم با مربا.‬

‫پیتر مربا نداشت... هر چی که داشت ‫رو می‌انداخت تو تنور...‬

‫فردا یه فیلمِ خیلی قشنگ نشونت میدم.‬

‫پیرمزه!‬

‫پیرمزه!‬

‫- منم. ‫- بیا تو، منتظر چی هستی؟‬

‫- پسره چی؟ ‫- خوابیده. بیا تو.‬

‫- اون فالگیره چی؟ ‫- کی اونو آدم حساب میکنه اصلا؟ بیا تو.‬

‫تو بیا بیرون، پیرمزه... ‫شب به این گرمی...‬

‫من همیشه این موقع شب آب‌تنی می‌کنم... ‫بیا بیرون، خواهش می‌کنم.‬

حیوونکی من

‫صبر کن، صبر کن پسرم!‬

‫این بگیر...‬

‫حالا باید زرنگ باشی... من اون‌قدرا هم ازت قدبلندتر نیستم، از پسش برمیای.‬

‫اینم بگیر.‬

‫خداحافظ.‬

‫انگار داری یه چیزی رو ازم پنهان می‌کنی، ‫گیورگی.‬

‫نکن گیورگی.‬

‫منو با زن‌ها تنها می‌ذاری و می‌ری؟‬

‫نمی‌دونم...‬

‫- تو مردِ عجیبی هستی، سوسانا. ‫- منظورت چیه؟‬

‫ما خیلی وقته تو این دره‌ایم، ‫اما توصیفش واقعاً سخته.‬

‫- سعی کن بگی تا منم بدونم. ‫- نمی‌دونم چطور بگم...‬

‫خیلی وقت‌ها یاد پدرِ خدابیامرزت می‌افتد... ‫و چیزهای دیگه...‬

‫تو مردِ خوبی هستی... واقعاً خوب... نه، ‫نمی‌تونم بگم... کلمات رو پیدا نمی‌کنم.‬

‫اگه این‌طوره، نگران نباش، گیورگی...‬

‫دیگه برو.‬

‫جن‌زده، نفرین‌شده... باباشم همین‌طور بود...‬

‫اینم لنگه همون‌هاست... کل خانواده‌شون.‬

‫تو خوش‌شانسی...‬

‫هر وقت و هر جا که دلت بخواد می‌تونی بری، ‫هیچ‌کس هم دنبالت نمی‌گرده...‬

‫شاید فردا فرار کنی و اونوقت من لال بشم، ‫شروع کنم به ما‌ما کردن.‬

‫من هنوز هیچ‌جا نمیرم... ‫تو باید همون‌طور که دلت می‌خواد زندگی کنی.‬

‫می‌تونستم بهت بگم، ‫اما تو درک نمی‌کردی.‬

‫امتحانم کن... شاید فهمیدم.‬

‫می‌دونی منو از کدوم دهکده آورد؟ ‫می‌دونی چه خانواده‌ای رو از هم پاشوند؟‬

‫خونه مون نوساز بود... انبارمون... ‫پر از میوه بود...‬

‫و یه تاکستان داشتیم... و همسایه‌ های خوب...‬

‫همه رو گذاشتم ول کردم براش... ‫قسمم میداد عاشقمه.‬

‫من یه پسر دارم... بچه‌های بیشتری هم خواهم داشت...‬

‫روستاها روی تپه‌ها رشد می‌کنن، ‫درست مثل اون یکی که اون‌جاست.‬

‫اگه این‌طور فکر می‌کنی، ترکش کن.‬

‫می‌دونستم که نمی‌فهمی.‬

‫تکون نخورید! ثابت بمونید! ‫بعضیاتون باید چمباتمه بزنید.‬

‫- شاخ‌ها معلوم میشن؟ ‫- آره معلومه، مطمئن باش.‬

‫- سلام سوسانا! ‫- بیا این‌طرف، سوسانا!‬

‫زود باش! داره تاریک میشه.‬

‫یه لحظه صبر کن. برم یه دوست رو بیارم.‬

‫تکون نخور.‬

‫آماده‌اید؟‬

‫بگید سیب.‬

‫تمومه!‬

‫بیا، اینم از ما. یه عکس بگیر.‬

‫ایوتام، بیا اینجا. ‫چرا این کارو کردی؟‬

‫بدون فلاش عکس بگیر.‬

‫تا دمِ در بدرقه‌تون می‌کنم.‬

‫نگران نباش، نمی‌تونه بالا بیاد.‬

‫- استقبالِ خیلی گرمی از مهمونا کردی. ‫- من که دعوتتون نکرده بودم.‬

‫- قبلاً عاقل‌تر بودی. ‫- الآن چی؟‬

‫الآن خیلی وحشی‌تر شدی.‬

‫نترس سوفیا. تا وقتی من اینجام، ‫دستش به هیچ‌کس نمی‌رسه.‬

‫آره، بابات هم همین فکرو می‌کرد.‬

‫زنِ بیچاره... مریضه... ‫راه می‌ره و این‌جوری زیر لب زمزمه می‌کنه.‬

‫نفرین می‌کنه روزی رو که آدمیزاد زاده شد.‬

‫انگار تقصیرِ اونه... ‫زنِ بیچاره‌ی بیمار.‬

کیف میده نه؟

‫بابا، راسته که گاو خاکستریِ ما ‫پدربزرگ رو کشت؟‬

‫آره، راسته.‬

‫- چرا کسی اون گاو رو نکشت؟ ‫- پدربزرگ رو یادت میاد؟‬

‫همیشه زیر آواز می‌زد...‬

‫چرا گاو رو نکشتن؟‬

‫هیچ‌کس قرار نیست خاکستری رو بکشه، ‫نه تو، نه من، نه هیچ‌کس دیگه...‬

همیشه ‫آواز می‌خوند، ها؟‬

بیا بریم بیرون از آب

‫این چیه؟‬

عجب

‫چرا اینجا؟‬

‫سرتاپات گِلی شده.‬

‫بیا این‌جا، دراز بکش تا خشک بشیم.‬

‫نه، نه این‌جوری...‬

‫اول باید توی شن‌ها غلت بزنی، ‫بعد انگشتتو خیس کنی و نقاشی بکشی.‬

‫بذار غلت بزنم.‬

هیچی پیدا نیس

وایسا

‫- چی داره می‌سوزه؟ ‫- هواست... هوایِ نفتی...‬

‫اینجا رو نگاه کن...‬

‫تو زمان اون‌ها هم همین ‌طوری می‌سوخت.‬

‫اون‌ها گاوهای نرِ خیلی گنده ای پرورش می‌دادن...‬

‫اون روزگار تمام دنیا یه چراگاه بزرگ بود... ‫آدمای کمی کشاورزی میکردن...‬

‫بیا اینجا...‬

‫شکار می‌کردن، ماهی می‌گرفتن، دام‌هاشون رو پرورش می‌دادن...‬

‫همیشه این‌طور می‌سوخت ‫و مردم رو به سمت خودش می‌کشید...‬

‫اون بالا رو نگاه کن...‬

‫می‌بینی؟‬

‫حیوون‌ها کشته می‌شدن...‬

Комментарии

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left