Первые 200 строк.
بازسازی دیجیتال این فیلم در سال ۲۰۱۶ انجام شده است. این بازسازی بر اساس
یک نسخه منفی پوزتیو کپی ۳۵ میلیمتری و یک نسخه منفی صداگذاری نوری ۳۵ میلیمتری از
آرشیو کمپانی سهامی خاص «فیلم گرجستان» در تفلیس صورت گرفته است. اسکن دو کی و همچنین
بازسازی دیجیتال تصویر و صدا توسط استودیو «ال ایمیجینه ریتروواتا» در بولونیا انجام شد.
با تشکر از: خاتونا خوندادزه و گیورگی خارباوا (از کمپانی فیلم گرجستان)، سوزان
اوکستوبی (از موزه هنر دانشگاه کالیفرنیا، برکلی و آرشیو فیلم اقیانوس آرام). پروژه
«بازسازی دیجیتال و حفاظت از فیلمهای گرجستانی از مجموعه آرسنال – انستیتو فیلم و هنرهای
ویدئویی» توسط برنامه حفاظت از میراث فرهنگی وزارت امور خارجه فدرال تأمین مالی شده است.
دره بزرگ سبز
فیلمنامه: مراب الیوزیشویلی
کارگردان: مراب کوکوچاشویلی
مدیر فیلمبرداری: گیورگی گِرسامیا
طراح صحنه: واسیل آرابیدزه
موسیقی: نودار مامیساشویلی
بازیگران: داوید آباشیدزه لیا کاپانادزه، امزیا ماگلاکِلیذزه
ایلیا باکاکوری، زوراب تِسرادزه گورام گِگِشیدزه، گریگول تکابلادزه
استودیو فیلمسازی «گرجستانفیلم» ۱۹۶۷
بابا برگشته!
الکسااندر! الکساندر! بیا پایین!
نمیتونم تنهایی برم پیشش!... میشنوی؟
قرار گذاشته بودیم با هم باهاش حرف بزنیم.
اون غریبه نیست... شوهرته.
چی گفتی؟ جدی باش.
خیلی نزدیکه. ماشینو نگه دار و بیا پایین!
یادت رفته چه قولی دادیم؟
یه جا قایم شو...
یکراست نرو پیشش... فهمیدی؟
ما با هم قول و قرار داشتیم... توافق کرده بودیم... نمیذارم بری.
ولم کن!
ای خدای من!
بیدار شو دختر! بیدار شو!
ایوتام!
بیدار شو! بیدار شو!
مادر! مادر!
- سلام سوسانا! - سلام!
- زندگی چطور میگذره؟ - بد نیست.
ریشت هنوزم مثل همیشه زود بلند میشه؟
- چی تو رو کشونده اینجا؟ - همینطوری سر زدم.
خیلی وقته از شما خبر نگرفتم بفرمایید بفرمایید
خوشت میاد؟ این خونهته... طرح جدیده... تازگی ها راس و ریسش کردیم...
اصلاً وقت نمیکنم بهتون سر بزنم، سوسانا. برای هیچی وقت ندارم
قبلاً دستکم ماهی یه بار میاومدم اون ورا...
اون گراز بریون یادت میاد؟
یه جوری میام اونجا، یه فکری براش میکنم.
فکرِ چی؟
فکرِ اومدن به چراگاه دیگه...
تاکستان، انگور...
بچگیام فکر میکردم فقط ما تو گرجستان شراب میخوریم.
- آره... خشک شده. - چی خشک شده؟
گله... گاوها دارن فارغ میشن... اصلاً شیر ندارن.
ناامید نشو... به زودی گوسالههاشون به دنیا میان.
تا اون موقع میتونی استراحت کنی. بشین، اینجا رو خونه خودت بدون.
درختای سیب... تاکستانها... درختای سیب.
منتظر میمونن تا گوسالهها به دنیا بیان، اما بعدش باید کوچ کنی به یه چراگاه دیگه.
کی اینو گفته؟
خبرای بزرگی تو راهه زمینشناسها تو راهن
من از قبل زمینش رو مشخص کردم. نزدیکتر به دهکده.
من از جام تکون نمیخورم.
چرا آخه؟ عجله نکن، خوب فکراتو بکن.
تو مزرعه جدید کار راحتتر میشه، یه اتاق مهمان داری و یه ماشین...
و مهمتر از همه اینه که نیازی نیست عجله کنی...
تا اونها بخوان کارهاشون رو سروسامون بدن، مزرعه جدید آمادهس.
اگه با هم میبودیم، هیچکدوم از این اتفاقا نمیافتاد، سوسانا.
من اینجام و تو اون دوردستی.
حتی نمیدونم دارم چیکار میکنم...
همهش از روی بیچارگی و درده.
تو همیشه با ما سرسنگینی.
رک و راست بگو، شنبه گذشته تولد پسرمون بود. یادت بود؟
- پس سوفیای فالگیر برگشته؟ - آره، گیورگی منو آورد.
کجا پیدات کرد؟
تو بازار. خیلی اصرار کرد تا راضی شدم.
مراقب باش، پستانهاشو نکنی!
از سرم افتاده... مجبورم کرده بودن شیر اسب بدوشم.
دوباره عادت کن وگرنه جریمهت میکنم.
- طبق دستور، چهار بار بهشون غذا دادم، آقا. - اون «آقا» رو بذار کنار! تعارف رو فراموش کن.
امروز روز آخرمه اینجا. بذار همونطور که دلم میخواد حرف بزنم.
باشه گیورگی، هر جور راحتی.
- خب، اگه مایلید بشنوید، آقا. - سراپا گوشم.
چهار بار بهشون غذا دادم... دیروز و امروز.
طبق دستور، گله رو تو چراگاه نگه داشتم، آخور رو تمیز کردم و کمی هم پنیر درست کردم.
خوبه.
شیر چهار تا گاو دیگه هم خشک شده... به زودی فارغ میشن.
و همونطور که دستور دادید، شیرِ «تسینلا»، «لابو» و «پارنو» رو ندوشیدیم...
فکر کنم «گالوبا» حدود سه هفته دیگه گوسالهش به دنیا بیاد.
گالوبا، گالوبا...
پس داری میری، گیورگی؟
آقا سوسانا، ببین چه بلایی سرم اومده.
یه جورایی آب رفتم... نمیفهمم چِم شده.
- چطور مگه؟ - نمیدونم...
شاید پدر و مادرم بهم نیاز دارن، نمیدونم.
چی شده گیورگی؟ زود باش، حرف بزن.
نمیدونم... شاید گرفتار شده باشن. کسی جز من نیست که مراقبشون باشه...
یا شاید هم ازدواج کنم، اگه دختری همقدوقواره خودم پیدا کنم، آقا.
حرفای خندهدار نزن. تو اونقدر مهربونی که خوشبختی خودش پیدات میکنه.
از رفتنت ناراحتم، از اینکه آدمِ وفاداری مثل تو رو از دست میدم. اما نگران نباش، خودم یه جوری اینجا رو میچرخونم.
تمام تلاشمو میکنم، آقا. براتون دعا میکنم...
شاید این بار گوسالهای به دنیا بیاد مثل اون گاو نر خاکستریتون.
- برو گیورگی، وقت خوابه. - شب بخیر، آقا.
پیتر خمیرِ یه دونه نون رو گذاشت...
...اما دو تا نون از تنور درآورد.
تنور جادویی بود، همه چیز دو برابر میشد.
یه کلاه انداخت توش و دو تا تحویل گرفت.
بعد خودش افتاد تو تنور و دو تا پیتر پریدن بیرون.
- اگه نون و مربا میانداخت چی؟ - دو تا بهش میرسید...
پیرمزه، یه تکه نون و شکر بده بهش.
من گفتم با مربا.
پیتر مربا نداشت... هر چی که داشت رو میانداخت تو تنور...
فردا یه فیلمِ خیلی قشنگ نشونت میدم.
پیرمزه!
پیرمزه!
- منم. - بیا تو، منتظر چی هستی؟
- پسره چی؟ - خوابیده. بیا تو.
- اون فالگیره چی؟ - کی اونو آدم حساب میکنه اصلا؟ بیا تو.
تو بیا بیرون، پیرمزه... شب به این گرمی...
من همیشه این موقع شب آبتنی میکنم... بیا بیرون، خواهش میکنم.
حیوونکی من
صبر کن، صبر کن پسرم!
این بگیر...
حالا باید زرنگ باشی... من اونقدرا هم ازت قدبلندتر نیستم، از پسش برمیای.
اینم بگیر.
خداحافظ.
انگار داری یه چیزی رو ازم پنهان میکنی، گیورگی.
نکن گیورگی.
منو با زنها تنها میذاری و میری؟
نمیدونم...
- تو مردِ عجیبی هستی، سوسانا. - منظورت چیه؟
ما خیلی وقته تو این درهایم، اما توصیفش واقعاً سخته.
- سعی کن بگی تا منم بدونم. - نمیدونم چطور بگم...
خیلی وقتها یاد پدرِ خدابیامرزت میافتد... و چیزهای دیگه...
تو مردِ خوبی هستی... واقعاً خوب... نه، نمیتونم بگم... کلمات رو پیدا نمیکنم.
اگه اینطوره، نگران نباش، گیورگی...
دیگه برو.
جنزده، نفرینشده... باباشم همینطور بود...
اینم لنگه همونهاست... کل خانوادهشون.
تو خوششانسی...
هر وقت و هر جا که دلت بخواد میتونی بری، هیچکس هم دنبالت نمیگرده...
شاید فردا فرار کنی و اونوقت من لال بشم، شروع کنم به ماما کردن.
من هنوز هیچجا نمیرم... تو باید همونطور که دلت میخواد زندگی کنی.
میتونستم بهت بگم، اما تو درک نمیکردی.
امتحانم کن... شاید فهمیدم.
میدونی منو از کدوم دهکده آورد؟ میدونی چه خانوادهای رو از هم پاشوند؟
خونه مون نوساز بود... انبارمون... پر از میوه بود...
و یه تاکستان داشتیم... و همسایه های خوب...
همه رو گذاشتم ول کردم براش... قسمم میداد عاشقمه.
من یه پسر دارم... بچههای بیشتری هم خواهم داشت...
روستاها روی تپهها رشد میکنن، درست مثل اون یکی که اونجاست.
اگه اینطور فکر میکنی، ترکش کن.
میدونستم که نمیفهمی.
تکون نخورید! ثابت بمونید! بعضیاتون باید چمباتمه بزنید.
- شاخها معلوم میشن؟ - آره معلومه، مطمئن باش.
- سلام سوسانا! - بیا اینطرف، سوسانا!
زود باش! داره تاریک میشه.
یه لحظه صبر کن. برم یه دوست رو بیارم.
تکون نخور.
آمادهاید؟
بگید سیب.
تمومه!
بیا، اینم از ما. یه عکس بگیر.
ایوتام، بیا اینجا. چرا این کارو کردی؟
بدون فلاش عکس بگیر.
تا دمِ در بدرقهتون میکنم.
نگران نباش، نمیتونه بالا بیاد.
- استقبالِ خیلی گرمی از مهمونا کردی. - من که دعوتتون نکرده بودم.
- قبلاً عاقلتر بودی. - الآن چی؟
الآن خیلی وحشیتر شدی.
نترس سوفیا. تا وقتی من اینجام، دستش به هیچکس نمیرسه.
آره، بابات هم همین فکرو میکرد.
زنِ بیچاره... مریضه... راه میره و اینجوری زیر لب زمزمه میکنه.
نفرین میکنه روزی رو که آدمیزاد زاده شد.
انگار تقصیرِ اونه... زنِ بیچارهی بیمار.
کیف میده نه؟
بابا، راسته که گاو خاکستریِ ما پدربزرگ رو کشت؟
آره، راسته.
- چرا کسی اون گاو رو نکشت؟ - پدربزرگ رو یادت میاد؟
همیشه زیر آواز میزد...
چرا گاو رو نکشتن؟
هیچکس قرار نیست خاکستری رو بکشه، نه تو، نه من، نه هیچکس دیگه...
همیشه آواز میخوند، ها؟
بیا بریم بیرون از آب
این چیه؟
عجب
چرا اینجا؟
سرتاپات گِلی شده.
بیا اینجا، دراز بکش تا خشک بشیم.
نه، نه اینجوری...
اول باید توی شنها غلت بزنی، بعد انگشتتو خیس کنی و نقاشی بکشی.
بذار غلت بزنم.
هیچی پیدا نیس
وایسا
- چی داره میسوزه؟ - هواست... هوایِ نفتی...
اینجا رو نگاه کن...
تو زمان اونها هم همین طوری میسوخت.
اونها گاوهای نرِ خیلی گنده ای پرورش میدادن...
اون روزگار تمام دنیا یه چراگاه بزرگ بود... آدمای کمی کشاورزی میکردن...
بیا اینجا...
شکار میکردن، ماهی میگرفتن، دامهاشون رو پرورش میدادن...
همیشه اینطور میسوخت و مردم رو به سمت خودش میکشید...
اون بالا رو نگاه کن...
میبینی؟
حیوونها کشته میشدن...
No comments yet. Be the first to leave one.