Первые 200 строк.
حتی اگه گنج زیر هفت طبقه زمین باشه،
پیداش میکنیم پسرم، مال خودت میشه.
دلت رو صاف نگه دار، شکر خدا رو بگو،
و به رحمتش توکل کن، پسرم.
خدا ما رو به امون خدا رها نمیکنه.
منم مثل شما، توی شرایط سختی بزرگ شدم.
مال یه خونوادهی خیلی فقیرم.
به مرور زمان،
به شهرت و ثروت رسیدم.
اما نه طلا و نه شهرت،
به اندازهی خدمت به مردم
شریف و محترم نیستن.
واسه همین از ثروت و شهرت گذشتم
تا بتونم کنار مردم بایستم.
و چون انتخاب کردم که کنار مردم بایستم،
نزدیک ۱۳ سال رو توی زندون گذروندم،
سالهای زیادی در تبعید، و سالهای حتی بیشتری
زیر نظر پلیس و جاسوسی اونا بودم.
زندگی یه سفره،
و توی این سفر، دنبال جوابها میگردیم.
من دنبال مردی میگردم که بهم جرات فیلمسازی داد.
فیلمهاش از بچگی با من همراه بودن.
اما هر چیزی که ازش میدونم
سطحی و مرموز به نظر میاد.
باید شروع کنم به رد شدن از مرزها
تا بتونم مرد پشت این افسانه رو پیدا کنم:
راستش رو بخواید، من این رو باور نمیکنم... که این... خب البته، ولی من هیچوقت این رو بهش اعتراف نمیکنم ممکنه که من...
«آکادمی فیلم وین» اتریش
فکر کنم بهتره اگه غافلگیریش بزرگتر باشه.
از نظر فنی، این کار قراره بهزودی شروع شه «میشائیل هانکه» استاد سابقِ حسین
دارم شروع میکنم به نوشتن دربارهی ییلماز گونی.
میخوای فیلمنامهشو بنویسی.
البته «گونی» به عنوان کارگردان، یه شخصیت غیرعادی و خاصه.
این ترکیب از یه سرنوشت کاملاً خارقالعاده،
یه شخصیت فوقالعاده استثنایی،
و یه موقعیت سیاسی که هنوز هم خیلی ملموس و بهروزه...
و البته، استعدادی که خودش هم داشت.
و پیش میاد که بعضی کشورها یهو باعث ظهور
مجموعهای از رویدادها میشن
که چنین شخصیتهای اسطورهای رو به وجود میارن.
فیلمهای گونی، خودِ جوهرهی زندگیان.
اما اگه زندگی رو با تصویر نشون بدی،
چیزی که باقی میمونه تصویره، نه خودِ جوهره.
و البته برای تو به عنوان یه کرد،
ارزشش با کسی که اهل اروپای مرکزیه فرق داره.
منظورم اینه که، هنوز اول راهم...
تازه تحقیق رو شروع کردم. اون شخصیت خیلی پیچیدهایه.
یه فیلمنامه... -اون باید قدم دوم باشه.
اول از همه باید بفهمی
چرا میخوای دربارهش فیلم بسازی.
چرا گونی اینقدر واست مهمه.
بخشی از کتاب سلول من اثر ییلماز گونی
«بعد از ظهر که از مدرسه تعطیل میشدیم،
تبدیل به اسبهای تندرو میشدیم،
من و اسماعیل.
بقیه که خسته میشدن و میرفتن، ما با هم میموندیم.
ما دو تا اسب جوون توی ینیسه بودیم منطقه ای در آدانای ترکیه — زادگاه ییلماز گونی
میشدیم اسب بچهپولدارها و مسابقه میدادیم.
یه روز من آخر شدم،
و پسری که سوارم بود کتکم زد.
اسماعیل به دوردست خیره شد و در سکوت منتظر موند.
'بیا دیگه اسب هیچکس نشیم.' بهم گفت.
«یه سال بعد، اون مرد.
با یه بیماری عفونی
مبارزهی من با مرگ اسماعیل شروع شد.»
افسانه پادشاه زشت: ییلماز گونی
کن واسه فیلمسازها مثل مکه میمونه.
یه جای جادوییه که دو هفته به هیچ چیز دیگهای فکر نمیکنی.
حتی اگه جنگ هم بشه، اصلاً متوجه نمیشی.
کاملاً غرق میشی توی دنیای سینما.
کن یعنی همین.
رفتن به کن آخرین حد و ته چیزیه که میتونی بهش برسی.
خیلی خیلی مهمه.
به قبل و بعدش فکر نمیکنی،
فقط همون لحظهست.
بعدش، هفتهی بعد،
برمیگردی به دنیای واقعی.
اینجا کلاً یه دنیای الکی و فیکه.
دومین روز جشنواره توی سال ۱۹۸۲ رو یادمه.
اتوره اسکولا بهم گفته بود
فیلمش رو جلوی یه فیلم پرفروش آمریکایی
نذارم که به قول خودش: «فیلمم رو له میکنه
و نابودش میکنه.»
گفتم: «نه، نگران نباش، این کار رو نمیکنم.
فیلم تو قراره فیلم اصلی روز دوم باشه.
اکران ساعت ۷:۳۰ عصر، روی من حساب کن.»
پس فیلمش رو روبروی یه اثر کوچیک ترکی گذاشتیم
که هیچکس اسمشم نشنیده بود،
فیلمی که خودم خیلی دوسش داشتم ولی تهدیدی واسه فیلم اون نبود.
و بعدش فیلم گونی تبدیل شد به بمب اون روز.
همه داشتن دربارهی فیلم «گمشده» حرف میزدن فیلم جنجالی (1982) Missing اثر خود کوستا گاوراس
دربارهی بردن نخل طلا.
اون موقع پاریس بودم که یکی بهم زنگ زد و گفت:
«یه رقیب گردنکلفت داری.»
گفتم: «کیه؟» گفت: «راه (یول)!»
گفتم: «یول دیگه چه خریه؟» گفت: «ییلماز گونی.»
فهمیدم که ییلماز گونی توی زندونه،
و فیلمش رو از توی زندون کارگردانی کرده،
که به نظرم غیرممکن میاومد.
تا اینکه یه روز فهمیدیم یا آزاد شده
یا فرار کرده، دقیق یادم نیست.
تا اسم گونی رو میاری، انگار طوفان به پا میشه.
اون موقع واسه خودش چطور بود؟
تو زندون حبس بود و یهو سر از اینجا درآورد...
آخ، واسه خودش خیلی... خیلی خاص بود.
چون فقط تو زندون نبود،
ما هم چپونده بودیمش توی اتاق تدوین توی دیوون،
یه خرابشدهای اونور مرز فرانسه و سوئیس
که هیچ احدی رو اونجا نمیشناخت.
و بعدش برای اولین بار توی انظار عمومی اینجا ظاهر شد.
در نهایت، ویتوریو گاسمن
جایزهی دو برنده یعنی کوستا گاوراس و ییلماز گونی رو میده،
نخل طلای جشنوارهی کن.
فیلمسازها با اهدای مشترک این جایزه،
از تلاشهای این دو کارگردان در راه حقوق بشر تقدیر میکنن.
گونی گفت از اینکه کنار اونهاست خیلی خوشحاله.
از نظر اون، «گمشده» و «راه»
هر دو به مبارزهی ضد فاشیستی امروز کمک میکنن.
نمیشناختمش. قبل اون کسی اینجا ندیده بودش.
فقط توی جشنواره بود.
لحظهی خیلی احساسیای بود. من اون بالا بودم و اون اومد بیرون.
یک راست اومد سمت من. بهم نگاه کرد و بعد همدیگه رو بغل کردیم.
بخش قشنگش این بود که یه کارگردان یونانی در تبعید
و یه کارگردان ترکیهای یا بهتره بگم کرد در تبعید،
هر دو اون سال برندهی نخل طلای کن شدن.
این بیسابقه بود!
از قدرتش خوشم میاومد.
طرز نگاه و درک و احساسش از مسائل فوقالعاده بود.
و درست میگفت وقتی از تغییر جامعه حرف میزد،
از دادن حق و حقوق و دموکراسی به مردم کرد.
و شور و حرارتش رو خیلی دوست داشتم.
واسه اون، مهمترین چیز بردن نخل طلا نبود،
بلکه حضور داشتنی بود که پیامدهای سیاسی به همراه داشته باشه.
و دقیقاً همین اتفاق افتاد.
آزادی مثل زلزله خواهد بود
خیلی خفن بود که
این همه ترک و کرد اومدن توی بلوار کروازت اعتراض کنن.
از سال ۱۹۶۸ به اینور شبیهشو ندیده بودیم.
و واسه ییلماز، این ارزش نمادین هم داشت.
چون اون به عنوان یه لیدر،
تونست این ترکها و کردهایی رو که سایهی همو با تیر میزدن متحد کنه
تا بتونن با همدیگه اعتراض کنن.
اون زمان، مسئلهی کردها اینجا اصلاً مطرح نبود.
هیچکس به تخمش هم نبود، کسی چیزی ازش نمیدونست.
فکر کنم توی ترکیه سعی داشتن حذفش کنن.
مردم کرد در ترکیه یه ملت تحت ستم هستن.
میتونید ملتی رو تصور کنید که حق ندارن آهنگهای خودشون رو بخونن
اونم به زبان خودشون؟
ملتی که حق حیات به عنوان یک ملت ازشون گرفته شده؟
اینکه بتونن بگن: «ما کرد هستیم»؟
اگه توی ترکیه مونده بودم، نمیتونستم
مشکلات رو اونطوری که توی «راه» نشون دادم افشا کنم.
دیگه ساختن فیلم از توی زندون داشت غیرممکن میشد.
رابطهام با آدمهای بیرون داشت کمتر و کمتر میشد.
از طرفی، هیچکس تضمین نمیکرد که جونم در امان باشه.
دلیل دیگهش اینه که ارتباطم با تودههای مردم
کلاً قطع میشد.
بنابراین، به جای برگشتن،
فکر میکنم مهمتره که مبارزهی سیاسی رو همینجا ادامه بدم.
این الان واسه من مهمترین چیزه.
تبعید در پاریس ۱۹۸۱-۱۹۸۴
واسه ما، گونی هنرمندی بود که شدیداً به آرمانش تعهد داشت،
و ما تدابیر قانونی و فنی رو
چیدیم تا بتونه بیاد فرانسه و همینجا زندگی کنه.
دولت اون زمان، یه دولت سوسیالیست بود،
یه دولت ترقیخواه و فراملی.
من و رئیسجمهور فرانسوا میتران میخواستیم کشورمون
پناهگاه امنی باشه واسه همهی کسایی که زیر سلطهی رژیمهای دیکتاتوری عذاب میکشن.
از سال ۱۹۸۱ به بعد،
پاریس با حضور این هنرمندای خارقالعاده به لرزه دراومده بود.
و همهی اون هنرمندا دور هم جمع میشدن و دربارهی تجربههاشون گپ میزدن.
توی فرانسه، واسه ما خیلی سخت بود که دربارهی در تبعید بودن حرف بزنیم.
روزنامهنگارها معمولاً ازمون میپرسیدن: «تبعید یعنی چی؟»
ما ترجیح میدادیم جواب ندیم
چون میترسیدیم بزنیم زیر گریه.
چون در نهایت، تبعید یعنی...
فقدانِ همهی اون جاهایی
که بچگی، جوونی و رشد ما رو شکل دادن.
خونواده رو دور هم جمع کرد، همه باهم نشستیم بابام گفت:
«از این به بعد، اسمهاتون عوض میشه.
«الیف گونی پوتون» فرزند
تو از این به بعد جنی صدا میشی.
داداشت ییلماز هم اسمش میشه رمی.
من خوزه مارتینو هستم، نامادریت فوتوش هم میشه النا.
فامیلیمون هم مارکزه.
پس تو جنی مارکزی، تو هم رمی مارکز.
ما کلمبیایی هستیم.»
گفتم: «ما که اسپانیایی بلد نیستیم!» گفت: «یه زری میزنید دیگه.
No comments yet. Be the first to leave one.