Первые 163 строк.
گلها رو اون فرستاده؟
دوباره بیرون منتظره
بهش بگو
بره بیرون
بهش بگو
آه، اصلاً برام مهم نیست
باید دست از سرم برداره
فقط چند هفتهی دیگه زنده میمونه
همونطوریه که گفتم
وقتی بارون بند بیاد
میمیرم
حالا دیگه اجازه میدم معشوقم باشه
اونا کلِ اروپا رو سفر کردن
اون، دختر رو از این کلینیک به اون کلینیک برد
اون نمرد
سالها زندگی کرد و کاملاً حالش خوب شد
بیتفاوتیش به اون عشقِ غریب، جاش رو به کنجکاوی داد
عشقِ اون مرد فراتر از درکِ دختر بود
اما میدونست که چیزِ استثناییای پیدا کرده
دکتر میگه
بهزودی حالت خوب میشه
ایزیدور، فقط بهخاطرِ توئه که میخوام خوب بشم
اصلاً روزنامه میخونی؟
گاهی
اِوا پرون مرده
دوستش نداشت و هیچوقت هم قرار نبود دوستش داشته باشه
این رو میدونست
در سایهی عشقِ اون، رویا میبافت
میدونست که از شور و اشتیاقِ اون مرد، به هر چیزی میتونه برسه
گاهی از اون نیروی مرموز استفاده میکرد
توی «اوتوی»، روی اسبِ بدی شرط بست
وقتی اسب برنده شد، فهمید که از قدرتِ عشقِ ایزیدور بوده
روی اون شرط میبندم
روش قمار میکنم
به زحمتش نمیارزه
ایزیدور، اون برنده میشه، مگه نه؟
اینجا؟
همینجاست؟
آره، همینجا
کجا بودی؟
توی پارک، پشتِ عبادتگاه
پشتِ عبادتگاه
اصلاً یادم رفت بهت بگم
پشتِ عبادتگاه
جاییه که خونوادهم اول اونجا دفن شده بودن
چند سال بعد از هر دفن، بقایای جسدها رو نبشِ قبر میکردن
و توی گلدانهای مفرغی توی عبادتگاه میذاشتن
این یه رسمِ مربوط به قرونِ وسطاست
چون هیچکدوم از این ماجراجوها توی خونهشون نمیمردن، این رسم باب شد
همهشون اینجان
زن و مرد
هیچکس کم نیست
هیچکس؟
چی شده؟
خیلی خوشحالم
وقتی شروع کرد به عاشق شدن، عاشقِ خودِ اون مرد نبود
عاشقِ عشقی بود که اون مرد بهش داشت
بهش نگفت؛ چون اون نمیفهمید
تمامِ تلاشش رو کرد تا اون رو خوشحال کنه
فقط یک بار دستِ رد به سینهش زد، اون هم وقتی بود که بحثِ ازدواج پیش اومد
تهدید کرد که اگه به اصرار کردن ادامه بده، به خونوادهش نامه مینویسه
پس خودِ مرد نامه رو نوشت و نامزدیشون رو اعلام کرد
مادر
اومدم ببینمتون
میدونم
اون اینجاست
آنا، آماده شو. داریم میریم
اینم از اون
خب، پس
تویی
دربارهت زیاد شنیدم
میدونم
خودمم
تو همهچی رو میدونی
حرفِ دیگهای ندارم
بدونِ اون نمیتونم زندگی کنم
میفهمی چی داری میگی؟
میدونی داری چیکار میکنی؟
آره، حالا دیگه میدونم
مادر
تا حالا عاشقِ کسی بودی؟
تا حالا کسی عاشقت بوده؟
حالا برو پیشش
و ازش بخواه که عروسِ من بشه
هر کاری دلت میخواد بکن! هر کاری
اما با پسرم ازدواج کن
خوشبختش کن
اومدم ازت بخوام که باهاش ازدواج کنی
عشقِ اون خیلی بزرگه
عشقِ اون
خیلی بزرگه
اصلاً حرفی از «رائول» زده بودم؟
این رائوله
داره میآد به دیدنمون
دوستم، رائول
همسرم
لابد اینجا خیلی بهتون خوش میگذره
ملاقاتِ فوقالعادهای بود
متأسفانه، باید برم
خیلی لطف کردید
فردا میرم
چند روزِ دیگه بمون
متأسفانه نمیتونم
چه حیف
توی پارک منتظرم باش
من با تو میآم
میتونستم با تو خیلی خوشبخت باشم
خیلی بهش فکر کردم
تو زنِ بسیار پرتوقعی هستی
خودت هم این رو میدونی
نمیتونم اون زندگیای رو که آرزو داری برات فراهم کنم
یه روزی
من رو ترک میکنی
چون
نمیتونی تحملش کنی
واسه همین، نمیتونم با خودم ببرمت
اون پولی رو که لازم داریم بهمون میده
دیوونه شدی؟
همینجا منتظر بمون
زود برمیگردم
رائول هیچچیزی از اون نمیخواست
توی این فکر بود که چطوری از شرش خلاص بشه
بعد، کمکم همهچیز براش خستهکننده شد
چون جوابی پیدا نکرد، کلِ ماجرا رو کنار گذاشت
حس میکرد به اون مربوط نیست
مثلِ اتفاقی توی گذشتههای دور، یا چیزی که واسه یکی دیگه افتاده
شب بخیر
ساعتِ دیگه بیدارم کن و از طرفِ من ازش خداحافظی کن ۳
رائولِ عزیزم
بیشتر از یک ساله که رفتی
خیلی چیزها عوض شده
ویولا دوباره خیلی مریض شد
اون دیشب مُرد. غمم بیپایانه
رائولِ عزیز
سه سال از مرگش میگذره
ازتون میخوام هر چه زودتر برای خوندنِ وصیتنامهش بیاید
اون اینجاست
تا جایی که تونستم زود اومدم
اون همهچی رو بهم گفت
همهچی رو؟
اون شب، وقتی از پارک برگشت
همهی اون چیزهایی رو که هنوز نمیدونستم
اون پولی رو که لازم داریم بهمون میده
اما
میدونم
اون از من پول خواست
اما من نمیتونستم این کار رو بکنم
هیچوقت نمیتونستم همچین کاری بکنم
بدونِ اون نمیتونستم زندگی کنم
میخوام بدونی
که اون به عشقِ من ایمان داشت
هرچند که درکش نمیکرد
این تنها چیزی بود که بهش باور داشت
زندگیِ اون
مجموعهای از اتفاقات بود. کی میتونه درکش کنه؟
ایمانش اونقدر قوی بود که اولین سستیِ من
براش مثلِ سقوط توی یه ورطهی عمیق بود
اون شب، وقتی درخواستش رو رد کردم
چیزی رو که بهش گفتم باور نمیکرد
فکر کرد دارم شوخی میکنم
متقاعد شده بود که عشقِ من، تمامِ خواستههاش رو برآورده میکنه
وقتی دید
که من ضعیفم
No comments yet. Be the first to leave one.