Первые 200 строк.
"لندن، شهری ساخته شده از سنگ
و آهن، و بتن و فولاد
قرص و محکم، خیالت رو راحت میکنه
محکم، مثل عشق ما
حالا که تصمیم گرفتیم از هم جدا بمونیم
اگه عشق بخواد دووم بیاره، نباید دیوانهوار یا داغ باشه
یا پر از عرق، یا برهنه..."
"...بلکه در عوض باید منطقی باشه."
"با همین عشق منطقیه که
این عشق از راه دور
که هر کدوممون میتونیم شکوفا بشیم
قلبی که
قلبی که آروم میتپه
قلبی که هدفمند میتپه
قلبِ عاقلِ من."
اِم
سلام. ممنون. اِم... سلام
اِم، هنری هستم. ممنون که برای جلسهی کتابخوانی اومدین
آه، نه. خب، خیلی عالی بود
شما... شما اینجا کار میکنید؟
نه. خدا نکنه، نه
نه. نه، نه، نه، نه. نه، نه
من... من نویسندهام
اون در واقع کتاب خودم بود که داشتم میخوندم
اوه خدای من. خب، صبر کن
تو نویسندهای؟ واقعاً... واو
بله. خب. شگفتانگیزه
بله، خب فقط همین یه کتابه
اسمش «قلب عاقل» هست
اسمش اینه. اوه، خب
آره. یعنی، موضوعش چیه؟
خب، دربارهی یه زن و مَرده
اوه، خب
و، اِم... پس، یه داستان عاشقانه است؟
بله. بله، یه داستان عاشقانه است. آره
و یه کم... داغ هم میشه؟
نه. نه
اِم... نه
قرار نیست هر داستان عاشقانهای دربارهی رابطه جنسی باشه
میدونی، یه بار یکی نوشت
که خویشتنداری، سپردنِ جسم به روح هست
و منم همین حس رو دارم، خب
درسته. آره
چی
آره. منظورم اینه که
کتابت خوب فروش میره؟
جیل؟ فروشش چطوره؟ هوم؟
من... فکر میکنم باید یه مدتِ دیگه روی میز بمونه
اون تابلو لازم نیست
هنری، کتاب شیش ماه پیش چاپ شده
خب؟ کلاً دو نفر خریدنش
که یکیش خودت بودی
و هنوز داری ازش استفاده میکنی
به عنوان جملهی مخزنی. من
من سعی ندارم... من نمیخوام
خب. میدونی، من دیگه
من دیگه میرم. ولی از دیدنت خیلی خوشحال شدم
منم همینطور. و تو کارت موفق باشی
یه نسخه ازش نمیخوای؟ اِم، نه، مرسی
نصیحت منو میخوای؟ نه، واقعاً نه
برو دنبال یه کار دیگه، هنری
یه شغل واقعی پیدا کن
برو سر قرار. بیخیال شو. دیگه انقدر حرف نزن
دربارهی اون کتاب کوفتیت
واو
اوه. حالا چی؟
خب. ناشرم که خیلی وقت بود خبری
ازش نداشتم
اوه، باهات قطع همکاری کرد، نه؟
نه. نه، در واقع، نه
ازم خواسته همین الان برم ببینمش
چه بیرحم. میخواد حضوری دَکِت کنه
فقط اون تابلو رو بردار
نه. آره
نه. خواهش میکنم
همونجا میمونه، هنری
سلام
اِم
سلام؟ شما... شما جِن هستید؟
آره
عالیه
اِم
هنری کاپر هستم
شما کتاب منو چاپ کردید، «قلب... قلب عاقل»
هنری؟
بله. بله
تکون نخور
بفرما بشین
شما بیشتر شبیه کنترلر ترافیک هوایی هستید
تا یه ناشر
چقدر بامزه
آخه با این همه مانیتور و این چیزا
خب. شما هنری کوپر هستی؟
کاپر. کاپر، بله
بله. شما بهم پیام دادید. درسته
اِم، امیدوارم همه چی روبهراه باشه. یه نگاه به این بنداز
«انقدر کسلکننده بود که آرزو میکردم»
«کاش به جای خوندنش، خشک شدنِ رنگ روی دیوار رو تماشا میکردم.»
اوه، نه، نه، نه. این یکی از نقدهاییه که برات نوشتن
خب، این فقط نظر یه نفره، پس
اوم، نه. چندین نقد مشابه دیگه هم هست، بعضیهاشون بدتر
خب
این یکی رو نگاه کن
عکس منه؟
کتابت شماره یک شده
اِم... اِم
اِم، چی؟
کتاب «قلب عاقل» بدجوری گل کرده
تو لیست پرفروشترینها، اوله
ببخشید، چی؟ اصلاً باورم نمیشه
خب باورش کن هنری. آمار دروغ نمیگن
من... منظورم اینه که، میدونستم. میدونستم. میدونستم
میدونستم مردم این کشور با سلیقهان
موضوع این کشور نیست
آره، نه چون یه چیزی هست
که یادمه «ای. ام. فورستر» گفته بود
اون گفت... نظرت چیه به جای اون
چیزی که من الان گفتم رو یادت بمونه؟ موضوع این کشور نیست
موضوع مکزیکه
کتابت تو مکزیک پرفروشترین شده، هنری
تبریک میگم
مکزیک
لیست رسمی کتابهای داستانی مکزیک
نفر اول، هنری کوپر. کاپر
پس کتابم اسپانیاییه؟
کی این اتفاق افتاد؟ چطوری شد؟
نمیدونم چطوری برات توضیح بدم، هنری
فکر کنم ناشر مکزیکیت دیده کتاب انگلیسیه
و به این نتیجه رسیده که اینطوری
برای خوانندههای مکزیکی سخت میشه
برای همین دادن ترجمهاش کردن، توسطِ... اِم
«ترجمهی م. ف. رودریگز»؟
بله
خب، هر کسی که هست... اوم-هوم
امیدوارم تونسته باشه
تمام ظرافتهای داستان رو منتقل کنه
آره
«آه، خوشا در انگلستان بودن، حال که آوریل از راه رسیده»
«و هر که در انگلستان بیدار شود، ناگاه صبح را میبیند.»
کاش قبلش در میزدی
در زدم. این
یعنی در زدن
بیا دیگه پدربزرگ
باید اینجا رو تمیز کنم قبل اینکه دیگو رو ببرم مدرسه
میتونی شعرت رو تو پذیرایی بخونی
بیا دیگه
مکزیک
خب، یعنی اونجا مردم منو میشناسن؟
کتاب رو آره. خودت رو نه چندان
اِم، ظاهراً اصلاً تو شبکههای اجتماعی حضور نداری
اگه میخوایم جهانی بشیم، این وضعیت باید عوض شه
با دنبالکنندههات تعامل نداری؟
تعامل؟ چی؟ تو فیسبوک هستی؟
توئیتر؟
اینستاگرام؟
لینکدین دارم
خیلی خب، هنری
باشه، میخوام برات چندتا اکانت بسازم
اِم، مردم که خودشون نمیان سراغت
پس تو باید بری سراغشون
همهاش به تعامل بستگی داره. من... من یه نویسندهام
آره، یه نویسنده که باید شال و کلاه کنه بره مکزیک
و تبلیغ کتابش رو حضوری و آنلاین شروع کنه
اگه این کار رو درست انجام بدی، این تازه اولِ راهته
اما
هنری، میخوای اجارهخونهات رو بدی یا نه؟
بله
پس بیا انقدر جو بدیم
تا برای قسمت دومش التماست کنن
برو از این قضیه یه پول حسابی برامون دربیار
خب، اینم برنامهی تورِ کتابت
تورِ کتابِ من؟ تو مکزیک
فقط سه تا شهر، و حرکتت هم
فرداست
یعنی چی؟ فردا
خب، میدونی چیه؟ اینو بگیر
طرح بینالمللی داره
باید شروع کنی به جمع کردن یه لشکر دنبالکننده
برای کتابت تو شبکههای اجتماعی، باشه؟
میخوام عکسهای صمیمی و باحال تو اینستاگرام بذاری
تو توئیتر بامزه بازی دربیار
تو تیکتاک خودِ واقعیت رو نشون بده
خودِ واقعیم؟
فقط کتاب رو بفروش، هنری
دیگو؟
میخوای مکعب روبیک رو با خودت ببری؟
آره
راه بیفت پسرم
کجاست پس؟
شاید یادش رفته
مجبورم باهاش برم؟
آره پسرم. اون پدرته
آه
اومد
اینم از الگوی زندگیت
سلام
چه خبر مکس؟
سلام آنتونیو
چطوری مَردِ کوچیک؟
سلام بابا
No comments yet. Be the first to leave one.