Первые 200 строк.
دانشجوها شکایت میکنن که کارشون خیلی زیاده.
یه سطل آشغال انداختن رو سر رئیس دانشکده.
زمان ما، وقتی من دریانوردی میخوندم،
اگه کسی جرئت میکرد چنین کاری بکنه،
پرتمون میکردن کف خیابون.
اون زمان انضباط وجود داشت.
همچین بد هم نبود.
تو زمان خودش...
پدرم با خاطرات جوونیش زندگی میکرد.
و اصلاً نگران جوونیِ من نبود.
همهمون تو گذشتهی اون زندگی میکردیم.
و نمیتونستیم خودمون رو از داستانهاش بکشیم بیرون.
مادرم، توی بیست سال گذشته، فقط برای این باهاش حرف میزد که بپرسه:
وقتی کارت تموم شد قهوه میخوری؟
انگار خودش نمیدونست. عادت قدیمی یه ناخدای ارشد.
قهوه، سه بار در روز، بدون شکر.
چرا میخواست بیدار بمونه؟
کل زندگیش رو طوری در خواب گذروند که انگار تو مراسم موعظهی کلیسا نشسته.
دوباره اومدی دخترمون رو بدزدی؟ دارین میرین سینما؟
البته. من تو کل زندگیم فقط دو تا فیلم دیدم،
ولی اینا باید هر هفته برن. زمان ما...
زیاد دیر نیارش خونه.
نگران نباش مادر. شب خوبی داشته باشین.
و به محض اینکه ازشون جدا شدیم،
میدونستم که دارن دربارهی برادر بزرگترم که تو هندوچین مرد حرف میزنن.
«اگه اون اینجا بود، این دختره نیازی به دوستپسر نداشت.»
بیا، میخوام برم خونه.
زندگی بدون عشق...
پدر و مادرم بهم یاد داده بودن که از عشق متنفر باشم.
حتی طاقت نداشتم دستهای اریک بهم بخوره.
نمیتونستم دیدن عشقبازیِ بقیه رو تحمل کنم.
چون لذت رو نمیشناختم، نمیتونستم لذتی که این دختر میبرد رو درک کنم.
نگاه کن.
صبر کن.
خب، جوونا؟ میخواین با ما همراه بشین؟
شاید یه شب دیگه، الآن باید بریم.
بیا، این رو قبل از ظهر تایپ کن.
این گزارش بیمهی آقای...
برگرد به دفترت.
وقتی کارمندها وقت تلف میکنن، رئیسها پول از دست میدن.
کارول کوچولوی من چشه؟ هنوزم دوستم داری؟
میدونی چی شنیدم؟ میگن دلت برام تنگ شده بود.
فقط اومدی اینجا که این مزخرفات رو بهم بگی؟
چی دارم میشنوم؟ حالا دیگه داری برادرزادهی رئیس رو دعوا میکنی؟
نمیبینی دارم کار میکنم؟
چه ناامیدکننده. من برنامه داشتم برم به سیتر
و حالا یه کارمند نمونه رو جلو خودم میبینم.
من قربانیِ اخلاقیاتِ کارگرهای طبقهی متوسط شدم.
برمیگردم.
دفعهی بعد بهش بگو که یه احمقه.
حالا که میدونستی، چرا خودت بهش نگفتی؟
اینطوری زندگی میکردم، بین بیحوصلگی و کسالت پدر و مادرم،
تحقیرهای دوستپسرم...
و یکنواختیِ کسلکنندهی کارم.
خانم فرانسوا لباس مادرم رو دوخته بود،
پس قرار شد که خانم فرانسوا برای منم لباس بدوزه.
اینم از اتحاد خانوادگیِ ما.
تو... خیلی شبیه جوونیهای مادرت هستی.
راستی، این عروسی با آقای اریک،
به این زودیاست؟
وقتی داشتم از خونهی خانم فرانسوا خارج میشدم...
دیدمش.
یه دلباختگیِ شدید بود.
عکسهای رادیولوژیش رو دیدین، دکتر؟
بله، معجزهست که با چنین سقوطی، اینقدر آسیبِ کمی دیده.
بله، حتی یه شکستگی هم نداره، باورنکردنیه. دربارهی آسیبهای روحی چطور؟
فکر میکنید نرماله؟ هیچ ضربهی روحیِ آشکاری نداره؟
فعلاً سخته بشه گفت، هنوز حرفی نزده.
امیدوارم تا چند روز دیگه مشخص بشه.
- فردا دوباره میبینیمتون؟ - متأسفانه نه.
تعطیلاتم تموم شده. امروز بعدازظهر میرم.
سفر خوبی داشته باشین، دکتر.
اما چی دارم میبینم، دوشیزه؟ عاقلانه نیست اینقدر زود بلند شی.
کمی صبور باش، باید عجله نکنی و استراحت کنی.
بیا. دراز بکش.
سعی کن یکم بخوابی، خواهی دید، همهچیز خوب پیش میره.
دورهی نقاهتم توی خونهی پدری ادامه پیدا کرد.
و همینجا بود که برای اولین بار
اولین علائم اون بیماریِ شرمآور رو حس کردم
که قرار بود زندگیم رو تغییر بده.
قبل از اون هیچوقت به بدنم فکر نکرده بودم
و یهو به خودم اومدم و دیدم که فقط دارم به اون فکر میکنم.
حضورش مدام توی ذهنم بود.
هر لحظه دلم میخواست لمسش کنم.
هر لحظه باید خودم رو نگاه میکردم.
شگفتزده از این بدن که حالا اینهمه لذت بهم میداد.
میتونی بیای پایین، عزیزم؟
- دوستپسرت منتظرته. - بذار بیاد بالا، مادر.
درست نیست که بیاد توی اتاقت.
بهش میگم فردا بیاد.
میتونی به اریک اعتماد کنی.
و این یکم حواسم رو پرت میکنه...
حالت خوبه؟
باید میدیدمت.
نه، تشکر نکن.
تو... من میخوام... آرزو دارم...
چی؟
ولی اینجا؟ اینطوری؟
خواهش میکنم، این همون چیزیه که میخواستی وقتی که...
خیلی خجالت میکشیدم که اینطوری ازش بخوام، و دلم براش سوخت.
مرد بیچارهای که جرئتش رو اینقدر ذلیلانه از دست داده بود.
در عین حال، شهوتم اونقدر شدید بود که نمیتونستم صبر کنم.
بعد همهچیز با عجله گذشت.
اریک، خواهش میکنم.
اگه مادرت بیاد تو چی؟
دیوونه شدی؟
- از دستم عصبانی هستی؟ - نه، ولی...
ناگهان ترسیدم و خیلی خجالت کشیدم.
برای اینکه تحریکش کنم، گفتم:
منو جنده فرض کردی؟
نه، یه عصبیِ روانی. یه هیستریک.
یه نیمفومانیاک.
خودشه. تو یه نیمفومانیاکی.
اونقدر داغون به نظر میرسید که خندهم گرفت.
از رو عصبی بودن بود. نیمفومانیاک. حتی معنیش رو هم نمیدونستم،
شاید خودشم نمیدونست.
این اولین رابطهی عاشقانه ارضام نکرده بود.
لذتی رو حس کرده بودم که برام ناشناخته بود - بسیار شدید.
اما بیشتر میخواستم.
جرئت نمیکردم به صورتِ اریک نگاه کنم.
ازش خجالت میکشیدم.
و همچنین شک داشتم که بتونه از پسش بربیاد.
داری گریه میکنی، عزیزم. چی شده؟ با اریک دعوات شده؟
- نه، مادر، نه. - جوابم رو بده فرزندم.
نترس.
بین خودمون میمونه. چیزی به پدرت نمیگم.
قضیه چیه؟
نمیخوای جوابم رو بدی؟
نگرانم.
از وقتی تصادف کردی، دیگه مثل قبل نیستی.
قبلاً بهم اعتماد داشتی، باهام حرف میزدی.
مادر بیچاره.
نمیتونستم بهش بگم که از بعد از حادثهام
گرفتار یه جنون جنسی شدم که مدام داشت شدیدتر میشد.
اون هیچوقت درک نمیکرد.
اون، که فقط شهوتی رو میشناخت که پدرم در وجودش بیدار میکرد.
اون از عشق چی میدونست؟ هیچی.
چون هیچوقت به شوهرش خیانت نکرده بود.
نمیتونستم چیزی به مادرم یا اریک بگم.
چرا به جینا اعتراف کردم؟
چون این دوست قدیمیِ دوران مدرسه
توی دوران جوونیم تجربهای داشت که منو مجذوب خودش کرده بود.
پس دهن باز کردم. همهچیز رو بهش گفتم.
اون فکر کرد طبیعیه. من پافشاری کردم.
باید بفهمی. قبل از این، من حتی نمیدونستم حشری بودن یعنی چی.
تو یه جورایی عقبمانده بودی.
وحشتناکه.
ولی حالا باید مقاومت کنم، وگرنه همش باید سکس کنم.
- میدونم کار غلتیه. - معلومه که نه.
عشقبازی خیلی هم خوبه.
اما اینکه همیشه دلت بخواد سکس کنی چی؟
ببین، بین سردمزاجی و نیمفومانیا بودن...
چی؟
بین دو تا شر، باید یاد بگیری اونی که کمتره رو انتخاب کنی.
و نیمفومانیاک بودن کمتر رایجه.
فکر میکنی من یه...
یه نیمفومانیاکم؟ خب که چی؟
خب که چی؟ جینا دومین نفری بود که بهم گفت نیمفومانیاک.
داشتم کمکم باورش میکردم.
علاوه بر این، بدنم هم روزبهروز بیشتر بهانه میگرفت و زیادهخواه میشد.
با اینکه سعی میکردم مراقب باشم، اما بالاخره یه روز این رسوایی باید بالا میگرفت.
روز بعد هم مثل هر روز دیگهای کسلکننده بود.
اما میترسیدم.
از اول بعدازظهر، بدنم داشت بیقراری میکرد و بدجور حشری شده بودم.
آیا توانش رو دارم که بیشتر از این مقاومت کنم؟
بفرما، یه روز دیگه هم گذشت.
یکی کمتر، یکی بیشتر.
بیا، بده رئیس اینا رو امضا کنه.
میخوای امشب بیام خونت، عسلم؟
درک میکنم، کاملاً طبیعیه که منو بخوای.
ولی من واسه امشب از قبل سه تا قرار دارم.
واقعاً؟
با دوستت، سیلوی؟
برای منم هست؟ جفتتون با هم و همزمان؟
اما این که شد قوم سدوم و عموره!
حالا که تو دخترا رو میاری، منم شامپاین رو میارم.
فعلاً.
خب، کارول کوچولوی من؟ همیشه جوون، زیبا...
و باکره؟
چی شده؟
حالت خوب نیست؟
- کارول اینجا نیست؟ - نه، توی دفتر رئیسه.
چرا لبخند میزنی؟ چیز عجیبی وجود نداره.
البته.
اما نیمساعته که اون توئه.
برادرزادهی رئیس واسه امضا کردنِ سه تا نامه کلی زمان لازم داره.
- مگه رئیس اون تو نیست؟ - نه، دو روزه رفته پاریس.
آقای اولیویه جاش رو گرفته.
بیخیال اریک.
آقای اولیویهست که وکالتی نامهها رو امضا میکنه.
- التماست میکنم، سعی کن بفهمی. - چی رو بفهمم؟
اینکه دخترم یه جندهست. یه جندهی تمامعیار.
یه نیمفومانیاک، یه هرزه. خدای من، باید این بلا سر من میومد.
بذار حرف بزنه. شاید توجیهی داشته باشه.
هیچ توجیهی برای چنین پستی و ننگی وجود نداره.
اون باید از اینجا بره.
جدی که نمیگی؟
- اما کجا بره؟ - برام مهم نیست.
اون دختر من بود. من دیگه نمیشناسمش.
التماست میکنم، برتراند.
No comments yet. Be the first to leave one.