Первые 200 строк.
کوروکشترا
این شهر تو قلب هند، در آغوش «هاریانا» واقع شده
و در دامن رودخونه «ساراسواتی»
اینجا یه مکان تاریخیه
درست تو همین خاک بود که «کوراوها» و «پانداواها» با هم جنگیدن
یه نبرد خونین
قرنها از اون زمان گذشته
مرام و مسلک جنگ عوض شده
اما نبرد اینجا هنوز هم ادامه داره
یه جنگجو هست که پرچم حق و حقیقت رو تو کوروکشترا بالا نگه داشته
بائوجی
کسی که ما به اسم «بیگ باس» میشناسیمش
اون به عنوان سلطان ترابری منطقه شناخته میشه
اما کار اصلیش دخلِ آدمای خطاکار رو آوردنه
بیگ باس همونقدر که دعای خیر پشت سرشه، دشمن هم داره
اون امروز داره میره میرزاپور
واسه یه قرارداد جدید
اما بیگ باس خبر نداره
که قرارداد مرگش از قبل بسته شده
لالان، فقط همین جاده ایستگاه رو پیدا کردی واسه رفتن؟
چیکار کنم بیگ باس؟ بزرگراه رو بستن
این تنها راهِ جایگزین واسه رفتن به میرزاپوره
بیگ باس، میتونم برم دستشویی؟
برو
زود باش وگرنه جاده رو نجس میکنی
بیگ باس، این واسه شماست
هوا خیلی گرمه
به آدمای منم بده
چشم، بیگ باس
گوش کن. بله؟
به اون پسره هم که اونجا نشسته بده. - چشم
خیلی خب
من پولی ندارم
مگه من ازت پول خواستم؟
من مثل پدرتم. این رو به عنوان دعای خیر من بنوش
بیا، بنوش
پسر، نمیخوای از بیگ باس تشکر کنی؟
آب دادن به آدم تشنه ثواب داره
و تو به خاطر من به این ثواب رسیدی
حالا من باید از اون تشکر کنم یا اون از من؟
خوشم اومد ازت پسر
این یه بچه معمولی نیست
چون حرف حساب میزنه
لالان، یادم رفته بود که لای برنج هم ممکنه سنگریزه پیدا بشه
و دوشیانت، برو یه مغازه ترقهفروشی بزن، شاید اونجوری سودی کنی
با دشمنی کردن با دوشیانت
تبر رو به قلبت زدی، نه به پات
نه با تفنگ، بلکه با همین تبر جوری تیکهتیکهت میکنم
که کل شمال هند واسه جا دادنت کم بیاد
هی پسر! بدو
بگیریدش
چرا نجاتم دادی؟
آخه شما مثل بابام هستین
اما این همه دیوونهبازی؟
به زور منو نشوندی تو ماشین، وگرنه بیشتر از اینا میکشتم
یه نصیحتی بهت میکنم
خوب گوش کن و آویزه گوشت کن
جوری با عزت زندگی کن که خودِ زندگی هم واست کم باشه
جوری بلند بخند که گریه کردن یادت بره
خشمت رو فراموش کن و دشمنات رو آدم حساب نکن
متوجه شدی؟
تو دل منم آتیشه
تا از آدمای من کشته شدن ۱۰
من ۲۰ تا از آدمای اونا رو میکشم
ولی دمای جوش کلهام رو ببین، روی صفره
اسمت چیه؟
میخوام فراموشش کنم
اینکه کی هستم و از کجا اومدم، همهچی رو
ولی من هنوزم میخوام بدونم
اونقدری میتونی به بیگ باس اعتماد کنی
نظرت چیه؟
اینجوری شد که بیگ باس اون بچه بیکس و کار رو وارث قلب و دنیاش کرد
و به اون پسر بینام و نشان، اسمی داد که برازنده ابهتش بود
باس (رئیس)
یه بچه جونِ سلطان ترابری هاریانا رو نجات داد
ساتیاکانت، باز داری خبرای ۱۵ سال پیش پسرت رو میخونی؟
خودت خوب میدونی رانگانات
سوریا جونِ یه سلطان ترابری رو نجات نداده
بلکه جونِ یه اوباش رو نجات داده
و فقط از اون برمیاد که همچین کار شرمآوری بکنه
ساتیاکانت، زمان عمیقترین زخمها رو هم خوب میکنه
زخمای تن ممکنه خوب بشن
اما این زخم روحم رو جریحهدار کرده
ساتیاکانت، سوریا هم مثل شیو پسرته
رابطه فقط به وجود داشتن آدما نیست
باید پای اون رابطه و حرمتش وایسی
و شیو این کار رو واسه من کرده
شیوِ من
اون خیلی آقا و باکمالاته
واسه کمک کردن همیشه پیشقدم میشه
حتی پشت سر کسی هم کار خطایی نمیکنه
و حتی تو این زمونه، احترام بزرگترا رو فراموش نمیکنه
هر جا که میره، ردِ خوبی از خودش به جا میذاره
درسته
شیو، اومدی؟
گوش کن، فردا باید بری دهلی پیش عموت
وسایلت رو جمع کن
چشم پدر
بشین برادرزاده. آمادهای؟
بشین برادرزاده. آمادهای؟
چی شده؟
دیدم چند تا سالبالایی دارن دانشجوها رو اذیت میکنن. بعدش چی شد؟
تو اینجور موقعیتها باید حواست جمع باشه
وگرنه پات میلغزه
کی لغزید؟
هیچکی. داشتم بهش میگفتم که باید مراقب باشه
تو زندگی، وگرنه آدم زمین میخوره
بله، نصیحت درستیه
ببین پسرم
میدونی تو دهلی داریم میفرستیمت پیش کی؟
پیش عموت. ستوان زوراِور
آره، اون خوب هوات رو داره
و شنیدم که واسه خودش یلیه و آدم معمولیای نیست
کل شهر دهلی از ترسش میلرزه
حتی شنیدم میگن از «چولبول پاندی» هم کلهگندهتره
و همینطور از «باجیرائو سینگهام»
زوراور اونقدر جدیه که تا وقتی
خلافکار رو نگیره، نفس راحت نمیکشه
پلیس، به دادم برس
کمک، پلیس
ولم کن
عمو، حتی تو خوابم هم نمیدیدم که
تو دهلی با این وضع ببینمت
چطور اینجوری شد؟
برادرزاده
اونا ۲۰ نفر بودن و من تنها
ولی هر ۲۰ نفرشون رو تیکهتیکه کردم
من بازرس زوراورم
من جوریام که گل رُز پیشم میگنده، به خوک آنفولانزای خوکی میدم
و کله کچل رو هم شپشدار میکنم
گوش کن. بله؟
لااقل درست و حسابی خالی ببند
شیو، حقیقت اینه که
کامینی
اون یه افسر ماجراجو نیست
کامینی
اون یه بازرس بزدله
بیشعور! چی؟
کامینی، آروم باش
این از اراذل و اوباش خیابونی کتک خورده
تو حتی لیاقت نداری که بهت بگم شوهرم
حتی به نظرم لیاقت این لباس رو هم نداری
جناب بازرس
جوری زدم که بدجور دردش اومد
برادرزاده، راستش
من یه ستوان هستم
اما حتی نتونستم یه بازرس نیمبندِ درست حسابی باشم
من رو واسه امنیت شخصی اون معاون رئیس پلیس دیوونه
یعنی خواهرِ «آیوشمان تاکور» واسه سه روز فرستادن
با این ریخت و قیافه چطوری برم؟
تو نمیفهمی. نگاه کن
داری چیکار میکنی؟
این رو ببین
لحظهای که آدم این لباس رو میپوشه
حتی یه آدم معمولی هم تبدیل به ابرقهرمان میشه
واقعاً؟ - به محض اینکه این لباس رو بپوشی
حتی اونی که از فرم خارج شده هم میاد رو فرم
یه ایده! چی؟
یه فکری! فقط تو میتونی منو از تعلیق نجات بدی
منظورت چیه؟
تو به جای من برو
به عنوان بازرس زوراور برو
زوراور
عمو، یه لحظه صبر کن. من نمیتونم این کار رو بکنم
دارم بهت میگم. آخه چرا معاون باید منو واسه این کار انتخاب کنه؟
چون میدونه این فقط یه تشریفاته
و از من بشنو، خواهرش فکر میکنه که تو زوراوِری
اون اصلاً منو ندیده
اون همین دیروز اومده دهلی
سه روزه که اینجاست. اینم عکسش. مشکل چیه؟
آنکیتا؟ آره، اسمش
میشناسیاش؟
آره، خیلی خوب. پارسال تو جشنواره بیندانشگاهی جیپور همدیگه رو دیدیم
حرف زدناش
چشماش
ادا و اطوارای معرکهاش... اون رو از بقیه متمایز میکنه
این صحنه رو هزار بار قبل از این دیدیم
اما هر دفعه تاثیرش فوقالعادهست
سلام آنکیتا
شیو؟
آره
وارد نیروی پلیس شدی؟
آره. حالا هم اومدم که پیش تو باشم
واسه محافظت ازت
اما از کی تا حالا شیو تبدیل شد به زوراور؟
این رو؟ برات توضیح میدم. بیا بریم
باشه، فهمیدم. هی آنکیتا
هی. چطوری؟
خوبم
شیو، ایشون دیمپل هستن
سلام دیمپل. سلام
شما برید جلو. من موتور رو پارک میکنم و بهتون میرسم
حله
آنکیتا، سلام
ویشال، من از قبل با دوستام واسه این برنامه قرار گذاشته بودم
حتی ازدواجمون هم قطعی شده، آنکیتا
بابای من و برادر تو با هم بریدن و دوختن
و بابای من... اوه، میدونی بابای من کیه؟
میدونی دیگه، نه؟
وزیر کشور، پرادان
No comments yet. Be the first to leave one.