Первые 200 строк.
اوه، میچل، بیداری؟
آره، فکر کنم زن طبقه بالا الآن جیغ کشید.
- نریم بهش سر بزنیم؟ - نه، من بودم.
همینالآن یه اتفاق وحشتناک زیر دوش افتاد.
اوه، خدا. سعی کردی موی کجات رو بزنی؟
نه، شعر «خدا رو شکر، من یه پسر دهاتی هستم.» رو فراموش کردم.
.خیلیخب، دو دقیقه پیش با "دنیل کریگ" روی اسنومبیل بودم
میچل، من اون آهنگ رو تمام بچگیم خوندم.
اگه متنش رو یادم نیاد
یعنی تمام ریشهام رو فراموش کردم.
چطور تونستم بذارم این اتفاق بیوفته.
اینقدر به خودت سخت نگیر.
نمیگیرم. اینا همش تقصیر توئه.
باید انتظارش رو میکشیدم.
تو خجالت میکشی که من یه پسر دهاتی باشم.
وقتی میگم "همه" یا "آماده بشین" چشم غُره میری.
و حتی مجبورم کردی طناب لباسا رو جمع کنم.
فقط ازت خواستم که اونو تو حیاط پشتی بذاریم.
میدونی مجبورم چیکار کنم.
دوباره متن رو یاد بگیری؟
یه مرغ میگیرم.
خب، ظاهراً هیچ دلیل قانونی وجود نداره
،که ما نتونیم یه مرغ تو حیاط پشتیمون داشته باشیم
.و من بررسی عمیقی دراینباره انجام دادم
خب، اینجا آشپزخونهاس، که جدیداً تغییرش دادیم.
به اون عادت کن.
خیلیخب، اینجا اتاق نشیمنه.
خیلیخب، تو و مامان روی صندلی میشینید.
من، هیلی و لوک روی مبل میشینیم.
و مصاحبه کننده روی این میشینه.
الکس میخواد استخدام یه شغل دولتی خیلی خوب بشه
و واسه این کار نیاز به یه مصاحبه خانوادگی داره.
در صورتی که یکی از اون آدما ،بخوان حافظهی ما رو تست کنن
تمام اطلاعات لازم رو روی دستم یادداشت کردم،
شماره رمز، و غیره ...
اوه، عزیزم، تو که فکر نمیکنی اونا بخوان ...
اوه، نگران نباش خانوم کوچولو.
هوای تو رو هم دارم.
اگه واقعاً میخوای مصاحبه کننده رو تحت تأثیر قرار بدی
بهتر نیست جدول کامل شدهی نیویورک تایمزی
که توی باشگاه پیدا کردم رو
روی میز بذاری؟
چرا واسه مبارزهی اسلحه از چاقو استفاده کنیم؟
چطوره برم میراث خانوادگیمونو بیارم؟
1931 جدم، تد دانفی
در یک غروب مهآلود از شهر مودستو به جنوب میرفت.
یه آدمی رو که بنزین تموم کرده سوار میکنه و تا پمپ بنزین میرسونه
ولی اون مرد پول نداره پس تد پول بنزینش رو میده.
مرد با نقاشی کردن روی یه دستمال ازش تشکر میکنه.
و محض اطلاعتون، اون مرد، والت دیزنی بوده.
و این رفیق آشنامون، میکی موسه.
آره، نه، خبری از جدول و میراث خانوادگی نیست.
بیاین سادهاش بگیریم، باشه؟
عزیزم، آروم باش. تو فوقالعادهای.
همچی عالی پیش میره.
به شرطی که این صندلی رو
به همون جایی برگردونیم که از روز اول تو این خونه زندگی کردیم.
مامان، خواهش میکنم، میشه دست از مرتب کردن همه چیز برداری؟
،مثل برداشتن کلکسیون کلاهای من
از کمد، که یه وقت مصاحبهگر نیاد
اونجارو بگرده؟
عزیزم، تو هیچوقت اون کلاهها رو نمیپوشیدی
و خیریه خوشحال میشد که اونا رو بهشون بدیم.
پس شاید بهتر بود رویای منم اهدا میکردی
که دوست دارم یه روز به مسابقات اسبدوانی کنتاکی یا عید پاک در کلیسای سیاهپوستان برم.
هی الکس. یه حقه کوچولو میخوای. کُل مصاحبه لبخند بزن.
من دارم تمام شخصیتهای مختلف رو
از توی کتاب روانشناسیم میخونم، و تو از اون آدمایی هستی
که تماماً باهوش هستن ولی احساس ندارن.
میدونی لوک، ما خیلی افتخار میکنیم که داری اینقدر تلاش میکنی
ولی دوست دارم بصیرتت رو ...
بعد از خوندن فصل دو بشنوم.
ولی فعلا، شاید بهتر باشه کتاب رو بذاری کنار.
جای شوک نداره که اینو میگی.
کنترل کردن، وسواس ...
از اون «شخصیتهای دستور دادن به همه» رو داری.
!اوه، بسوز
اوه، بزرگ شو، هیلی.
متأسفانه، نمیتونه.
.اون توی شخصیت «پیتر پن» گیر کرده
داری میگی هیلی از بزرگ شدن خودداری میکنه؟
اینو باور نمیکنم.
که ما رو به یه شخصیت دیگه میرسونه، آدمای خیالباف.
اونا ساده، زود باور و خیالباف هستن.
عاشق اینم که الآن باهوش شدی.
این صبحونهی روز ورزشته.
کربوهیدرات، فیبر و پروتئین.
که اگه به یه پیک مشروب قاطیش کنی
میتونی توی دمای منجمد هم بازی کنی.
من چغندر نمیخورم. تا حالا نخوردم و نخواهم خورد.
وقتی دو سالت بود سکه و پروانه میخوردی.
حالا واسه ما کلاس میذاری؟
میتونه توی ماشین یه شکلات پروتئینی بخوره.
باید بریم دنبال چندتا بازیکن که یکم از اینجا دورن.
گلوریا، این خوب نیست.
قانونیه.
اونا توی این محله یه صندق پُستی دارن.
در ضمن، همه قوانین رو زیر پا میذارن.
قسم میخورم که دروازهبان اون یکی تیم
راننده تاکسی من بوده.
گلوریا، سعی دارم بچه رو مجبور کنم
که سبزیجات بخوره. باید یکم ازم حمایت کنی.
چرا لباس نپوشیدی؟
باید دو بازی رو امروز قضاوت کنی.
بهت گفتم نمیخوام اینکارو بکنم!
امشب مسابقات بوکس داره.
در ضمن لباس داورای اونجا خیلی مضحکه.
بس کن. چیزیت نمیشه.
- پاشو، جو. - نمیشنوی چی میگم؟
خب هیلی، تو در مورد الکس بهمون بگو.
خب، آسون نبود که با یا نابغه اتاقت رو مشترک کنی.
اون همیشه در حال محاسبه و خوندن بود
ولی باعث الهام من میشد.
وقتی 21 سالم شد، گفتم ...
"هیلی، وقتشه که روی پای خودت بایستی."
و رفتم توی زیرزمین.
ببخشید، نمیخوام وسط حرفتون بپرم
ولی همش
جوابم در مورد سوال استایل مادرانهتون، بررسی میکنم.
اوه، فکر بدی در موردش نکنین.
ولی وقتی بهتون گفتم میخواستم فرار کنم و برنگردم، شوخی کردم.
- آره، البته. - میدونم.
فقط یه جوری نوشتینش که ...
- مامان، بیخیال شو. - باشه.
خب الکس، متوجه شدم که .تابستونت رو توی هندوراس گذروندی
سفر دیگهای هست که باعث الهام ...
خانوم دانفی؟
اگه میشه جلوی جملهی من بنویسین "شوخی کرده"
که کاملاً رفع ابهام بشه.
استرالیا، کمپ تفریحی به کاستاریکا
- و یه ماه تو اروپا. - عالیه.
.خب راستش میل به سفر در اون خیلی زیاده
بچهها از سفر دورهی دبیرستانِ من ...
به اتحاد جماهیر شوروی خبر دارن.
آره، ولی لازم نیست اون بشنوه.
- نه، خواهش میکنم، ادامه بدین. - در اواسط دوران جنگ سرد ...
تیم رقص من جزو تبادل فرهنگ بینکشوری بود.
من با یه رقصنده روسی به اسم سرگی دوست شدم
.کسی که میخواست تماماً از آمریکا بشنوه
اون ازم خواست وقتی رفتم خونه واسش عکس بفرستم
و نه فقط چیزای توریستی.
...سرگی به چیزای معمولی هم علاقهمند بود
فرودگاها، نیروگاهها، ایستگاهای قطار.
خانوادهاش تو کار فنس بودن.
اون گفت ارتش ما بهترین فنس توی دنیا رو داره.
احتمالا 50تا عکس از محوطهی «کمپ پِندنلتون» واسش فرستاده باشم.
بگذریم، ما نمیخوایم کُل روز شما رو بگیریم.
و شما وقت کافی واسه نوشتن گزارشتون نخواهید داشت
:که میتونین عنوانش رو اینجوری بنویسین الکس دانفی"
سیبی که خیلی از درختش دور شده."
- از همگی ممنونم. باهاتون تماس میگیرم. - ممنون.
خیلیخب، خداحافظ.
- خداحافظ. - صحبت خوبی بود.
میدونین چیه؟ ما دانفیها وقتی میخوایم خیلی خوب نقش بازی میکنیم، مگه نه؟
!شوخیت گرفته؟
مامان، واقعاً مجبور بودی تمام مدت جای دفترش رو تکون بدی؟
و تو، داری پز اینو میدی که تو 30 سالگی اینجا زندگی میکنی؟
!و بابا، دمت گرم
هیچی مثل این یه شغل دولتی رو ردیف نمیکنه
که بدونن بابای طرف جاسوس روسها بوده!
لوک در مورد همهتون راست میگفت.
!دستور دهنده، پیتر پن، خیالباف
ممنون، الکساندرا. آسون نیست که باهوش این خانواده باشی.
ما رو باهم مقایسه نکن!
آخرین برگه امتحان دستور زبان انگلیسی تو ...
با یه استیکر گارفیلد اومد که روش نوشته بود "کُلی کار داری!"
اون دومین استیکر خوبی هست که بهمون میده!
یه دونه تخم تازهی دیگه، "حسن نیت "پرنسس لیر.
یه اسم جدید دیگه؟
تا الآن "رایان تخم مرغی" و "نیکی مرغه" هم بوده.
میدونم داشتن یه مرغ رویای تو نبوده.
اما اگه حالت رو بهتر میکنه،
بنظرم دوباره خودمو پیدا کردم.
آدمی که از مرغ متنفره!
اونا کثیف و فوق احمقن.
به محض اینکه رِسیدش رو پیدا کنم مرغ رو پس میدم.
اما نمیذارم میچل بفهمه
چون مثل خرابکاری مرغ، یه اشتباه بزرگ کردم.
اوه. بازم غذای مرغمون تموم شد.
من امروز به هیئت مدیره مدرسه جلسه دارم.
اگه رأی گیری درست باشه
ملکه جدیدمون روی ویلچره
و ما تا الآن بودجهمون رو صرف بالا کردن بادکنکهای زیاد، خرج کردیم. پس میشه ...
کم، این سومین دفعهاس که تو این هفته به فروشگاه "علوفه و جو" میرم.
ما باهم قرار گذاشتیم که تو از اون چیز بد مراقبت میکنی.
هیچوقت احساس نکردم که با حیوانات رابطهی دارم.
ولی یه چیز خاص در مورد اون مرغ وجود داره.
چشمای پر احساسش، حرکاتش از روی ترس
و اون کاکول خوشگل و قرمزش که روی سرشه.
اون خیلی دوست داشتنیه.
در ضمن، من عاشق اینم که به اون فروشگاه علوفه برم.
به محض اینکه وارد اونجا شدم، با همشون گرم گرفتم.
- سلام، بابی. - سلام.
بوی بارون میاد.
چرا اینقدر زود برگشتی؟
آره، بهت گفتم که یه بسته غذا مرغ .کافی نیست
نه، زحمتی نیست.
نه، خوبه که از مزرعه فاصله بگیرم
و از مرغ...ها دور بشم.
عصر بخیر.
No comments yet. Be the first to leave one.