Первые 200 строк.
...آنچه در "جادوگران" گذشت
این کار اون بختک هستش، درسته؟
،و از فیلوری اومده .جایی که واقعیـه
میخوای بدونی بختک به دنبال چیه؟
اون میخواد فیلوری و همهی درهای ورودی .به اونجا رو کنترل کنه
.من یه کتاب در این مورد بهت دادم
.کارهایی که میگن من انجام دادن رو یادم نمیاد
وقتی با هم آشنا شدیم هم به هوش نبودی؟
...ما به یه چیز یا یه نفر نیاز داریم
.تا بهش تکیه کنیم
- اون چی بود؟ - کار کرد؟
.تا حالا اینقدر انرژی رو احساس نکرده بودم
.هنوز هم همون "جین" کوچولوی مصمم هستی
.الیزا مُرده
اون تنهای کسی بود که میتونست .جوابهای من رو بده
،هیچ جوابی نیست
.چون اصلاً نمیدونیم بعدش قراره چی بشه
!کوئنتین عزیز
نیازی نیست بهت بگم که چقدر .از تو عصبانی هستم
...شاید هر از گاهی خبرش بهت برسه
.همهش دارم از تو بد میگم
...نمیدونم چطور بعد از این همه مدت دوستی
.از هم جدا شدیم
.به هر حال، من به سهم خودم معذرت میخوام
.هیچوقت واقعاً قصد ناراحت کردنت رو نداشتم
.دیگه بیخیال شدم .از یکی کمک گرفتم
...میدونم نمیخوای بگی که
،دوستت هم مثل خودت داغونه
،ولی تو خودت داغونی
،و این باعث جداییِ ما شد .و از این بابت از تو متنفرم
.چون واقعاً دلم برای خودمون تنگ شده، کیو
.دارم سعی میکنم که تو رو ببخشم
.جولز
.جِی. نامهت رو دریافت کردم
.فکر کنم هنوز هر دو عصبانی هستیم
.ولی خوشحالم که حالِت خوبه .واقعاً میگم
.مراقب خودت باش
!تو که فقط دو تا انتخاب نداری
...تمام روزهایی که اونجا بودم
،همهش به این فکر میکردم
و حالا که بیرون اومدم هم .همهش به همین فکر میکنم
.خب، توبه به درد همین موقعها میخوره
چی، مثل 50 ضربه شلاق جادویی؟
اون طلسم که برای ورود ...به ذهن دوستت استفاده کردی
رو یادت میاد؟
...اون یه مثال عالی
از چیزیه که میشه به جای صدمه زدن .برای کمک کردن، ازش استفاده کرد
...اگه از انجام این کار ترسی نداری
.ترسی ندارم
.خوبه
کیو؟
خوابت نمیبره؟
...فقط
،الیزا یه جوابی به من داد
.ولی من یادم رفته
.فیلوری و فِردِر: جلد ششم
،چیز مهمی بود .ولی یهو ناپدید شده
خب تو دنبالش گَشتی؟
.آره، البته ...همهجا رو. من
...همیشه فیلوری تصمیم میگیره
....که چه موقع "چتوینها" به داخل، راه بده
،و تصمیم میگیره که کِی اونا رو بیرون کنه
...چون اِمبِر و آمبِر
.درسته، خدایان دوقلوی فیلوری
اونا تصمیمگیرنده هستند .و هر چی رو بخوان بیرون میکنن، میدونم
.لزوماً آره
.اونا دلایل خودشون رو دارن
.ولی این اتفاقی بوده که به سرِ اون نوشته اومده
.به دلایلی، من لیاقتش رو نداشتم
اون فقط یه نوشته است .نه ابزاری برای تعیین شخصیتِ تو
...نه. من
...- در کتابها .- پس گم کردیش
وقتی یه چیزی رو گم کنی چیکار میکنی؟
.پس همیشه داشتیش
.مثل همیشه، نمیدونم چی داری بلغور میکنی
.جلد ششم
روزی که همدیگه رو دیدیم، تو گفتی .به کتاب دست نزدی
.همونطور که گفتم، کار من نبوده
میخوای اون چیز رو از جلوی چشمم دور کنی؟
.اَه، باشه .من اون چیز احمقانه رو برداشتم
.خسته بودم .اون هم اونجا بود
.حالا دیگه نیست
نیست؟ منظورت چیه که نیست؟
.یعنی خوندمش
.مشروبم ریخت روی اون
،من هم انداختمش توی سطل آشغال
.بعد رفتم و یک آبجوی دیگه گرفتم
.باورم نمیشه .باورکردنی نیست
.صبر کن .تو گفتی خوندیش
- اون رو...اون رو یادته؟ .- ایش
.خیلی مهمه ...ببین، تو باید
...اگه بگی چیکار باید بکنم
.یه مشت میزنم توی گلوت
.اون بختک سراغ هر دوی ما میاد
.تو خودت نتیجهش رو دیدی
.نمیدونم چرا نمیتونیم دو تا دوست معمولی باشیم
...احتمالا میخوای بیشتر زندگی کنی
.نه اینکه یه آدم عوضی باشی ...من
"پلاور" توی کتاب چی گفت؟ .یالا
،اولاً .اسمش توی کتاب نوشته نشده بود
.پلاور .کریستوفر پلاور
.اسم دختره بود
.جین چتوین
اون جلد ششم رو نوشته؟ .وای لعنتی
...آره، با این جمله شروع کرد
...کتابهای قبلی اشتباه هستند
و میخواست برگرده و بعضی از .اشتباهات رو روشن کنه
از چه لحاظ اشتباه بودن؟
،این...این همون تابستونی بوده که مامانش میمیره
،و رفته بودن به خونهی پلاور
.و داشتن کیک میخوردن
....خب
...جِین و مارتین، یک کمد رو باز کردن
.و وارد فیلوری شدن
.نه. مارتین نرفت
.فیلوری همیشه اون رو یادش میرفت
- یادش میرفت؟ .- آره
...مارتین مثل یه هرزهی کوچولو گریه میکرد
،و نغ میزد که فیلوری دیگه اون رو نمیطلبه
و جِین بهش میگفت که منتظر بمونه ...تا یه راهی پیدا کنه
.که مارتین بتونه هر موقع خواست، به فیلوری برگرده
.آره، و اونجا یه موجوداتی هم بود
...موجودات متجسس ،اگه یکیشون رو بگیری
.مجبور میشن یک آرزوت رو برآورده کنن
.هفت تا از اونا بود ...یک سگ، یک خرگوش
!واستا
،هر قدر بیشتر تعریف میکنی .حال من بیشتر گرفته میشه
...حتماً کمان جادویی رو داشته
.پس واقعاً میتونسته یکی بگیره
...اِ
.آره، درسته، آره
.واستا، وگرنه یه تیر میزنم
.سلام، بچه آدم
.اون یه سگ بود
.من یه کلید برای باز کردنِ در فیلوری میخوام
.- من گرفتمت، سگه .- نه صبر کن
.سگ نبود
.خوک بود
،به فرمان اِمبِر و آمبِر
.باید خواستهی من رو برآورده کنی
.اشتباهه. نه چی بود؟
.- برگردیم از اول ...-تو رو به خدا
.سلام، بچه آدم
.من گرفتمت
.خواستهی من رو برآورده کن
جواب داد؟
.هر طور شما مایل باشی، همون میشه
.صبر کن .پس اون دکمه، همون کلیده
.- خب، همهش منطقی به نظر میاد - واقعاً؟
...در آخرین کتاب، مارتین
.همهش دنبال پیدا کردن اون دکمهی گمشده است
.اون خونهی پلاور رو زیر رو میکنه
...نظریههای مختلفی داده شده
.چون کتابها...اونا میگن که اون دکمه جادوئیه
.اونا هیچ جزئیاتی در موردش نمیگن
.- اُه، خیلی پیچیده شد - چرا پیچیده شد؟
.چون هنوز ممکنه اونجا در خونهی پلاور باشه
.مارتین هیچوقت پیداش نکرد ...ما میتونیم
...وای، تو داری در مورد یه بلیط یکطرفه
.به سمت اون بختک عوضی حرف میزنی
.بهتر از اینه که اون به سراغ ما بیاد
...ببین، این یک نوشته است که ممکنه تو
.تنها کسی باشه که اون رو خونده
.احتمالش هست که اون دکمه هنوز اونجا باشه
،من میرم
،و خوشت بیاد یا نیاد .تو هم باید بیای، پنی
.من هم میام
.باشه
خب، سریعترین راهِ رسیدن به انگلیس چیه؟
...اُه، پنی، تو
.عوضی
.باشه .من وسایلم رو جمع میکنم
مطمئنم که میتونیم .یه بلیط پرواز مستقیم جور کنیم
به کجا؟
.زود باش برو، رونالد
.ریموند
.ریموند .روز خوش
.به نظر میاد که خوب هستی
.میتونم بهتر از این هم باشم
خب، دقیقاً کجا میخواین برین؟
.انگلیس
.اُه، نیازی به هواپیما ندارین
من و مارگو یک ورودیِ مستقیم .به میخونهی محبوبمون ایجاد کردیم
.میتونین از اونجا به هرجایی که بخواین برین
.اگه من رو ببرین، بهتون نشونش میدم
.مارگو هنوز در "ایبیزا" هستش
.رونالد هم بدجور سردرد شده
.تقصیر خودش نیست .فَکِش درد گرفت
.خسته شدم
...- تو که حتی نمیدونی ما .- بعد میفهمم
امروز حالِت چطوره، "کِیرا"؟ .یکی از دوستام رو آوردم
.روی اون چیزی که در موردش حرف زدیم، کار میکردم
.جولیا اومده تا کمک کنه میشه در رو ببندی؟
.باشه
کِیرا، دوست دارم به یه جایی که .ازش خوشت میاد، فکر کنی
میخوایم اون مکان رو با هم .در ذهنت ایجاد کنیم
اون که صدامون رو میشنوه، آره؟
.جولیا اونجا به دیدنت میاد
.اون در تجسمِ ذهنی، تجربه داره
.من اسمش رو یک تخصص نمیذارم
No comments yet. Be the first to leave one.