Первые 76 строк.
مراقب باش
بپیچ به چپ، به سمت جادهی خاکی
قصر روی آب
مرثیهای برای یک خونآشام
بفرمایید. ممنون
بشتاب. زمان زیادی در اختیار داریم
چه مشقتی
فقط همین یکی برایمان باقی مانده. هرچند که بزرگ است
بیا از اینجا برویم. دیگر کار زیادی برایمان نمانده است
دیر وقت است
زیاد طول نمیکشید. حالا ناچاریم فردا برگردیم
هوا دارد تاریک میشود
آیا خرافاتی هستی؟
نه، اما در دلِ شب هرگز نمیتوان با اطمینان سخن گفت
میشل
خب کوچولوهای من، شما کیستید؟ ما گریختیم
از یک مهمانی سال نو. ما دلقک بودیم
مردی را کشتیم. از روی دیوار پریدیم
دوستمان در ماشین منتظر بود. تعقیبمان کردند
او کشته شد. ما گم شدیم
سرگشتگان ابدی
ما به قصر بازگشتهایم. از این طرف
تمامیِ راهها به قصر منتهی میشوند
ما اسیر شدهایم
دیگر دیر شده است
آنها باز خواهند گشت
بیا به گورستان برویم
مردان ما بهزودی از شکار باز خواهند گشت
در این میان، این دو را در اختیار داریم
نه
آنها از آنِ ما خواهند شد
جوان هستند. باکرهاند
آنان به ما خدمت خواهند کرد و سپس تشرف خواهند یافت
آنان نسل ما را جاودانه خواهند ساخت. آنها را به لوئیز بسپار
باید به آنان گفته شود چه چیزی در انتظارشان است و چه وظیفهای دارند
آن مرد در گورستان، آخرین خونآشام است
قدرتهای او در گذر اعصار رو به کاستی نهاده است
او اندک اندک، این نفرینِ مبارک را منتقل میکند
روزی، شاید همین فردا، ما نیز همچون او خواهیم شد
اریکا همین حالا هم دندان درآورده است
از همین حالا، روشنایی روز برایمان دردآور گشته است
شما به زخمِ قدسیِ خونآشام متبرک شدهاید
تا مدتی به شکل عادی باقی خواهید ماند
اما بهزودی شما نیز تنها در شب قادر به بیرون آمدن خواهید بود
شما به آیین ما در خواهید آمد. باید تشرف یابید
نمیتوانید همزمان هم باکره باشید و هم خونآشام
در این میان، میتوانید به ما کمک کنید. هنوز میتوانید در روشنایی روز بیرون بروید
فردا برای ما شکار خواهید کرد. قربانیانی برای ما خواهید یافت
تا فردا شب، باید طعمههایمان را به قصر بکشانید
چه میکنی؟ تو کیستی؟
من در آن قصر زندگی میکنم. قصر؟
نمیدانستم اینجا قصری وجود دارد
متعلق به والدینت است؟ من والدی ندارم. تنها زندگی میکنم
کاملاً تنها، در این سن؟ کاملاً تنها. برای قوتِ خویش شکار میکنم
هرگز آن قصر را ترک نخواهم کرد. تمام عمرم را آنجا خواهم ماند
باورش دشوار است. نشانم بده. به آنجا نرو
چرا که نه؟ من هم تنها زندگی میکنم. وقتِ زیادی دارم. بیا
این هم از این
اکنون باید بروی. چرا؟
چون تو مهربانی و
داخل نرو. چه شده است؟
پیش از آنکه... بله؟
میخواهم پیش از آنکه وارد قصر شوی، با من عشقبازی کنی
میخواهم پیش از تاریکی، برای اولین و آخرین بار با تو باشم
هوا رو به تاریکی است
زود باش، باید پنهان شوی. بعداً توضیح خواهم داد
تو کیستی؟
خواهش میکنم کمکم کن. زخمی شدهام
او از آنِ توست
خونش را بنوش
کسی را اسیر کردی؟ نه. کسی را ندیدم
هوا تاریک است. وقتِ رفتن فرا رسیده
رفتن؟ بله
امشب، کاملاً تشرف خواهی یافت. اربابمان در انتظار توست
حالِ چندان مساعدی ندارم. شاید فردا
پس از آن حالت بهتر خواهد شد
No comments yet. Be the first to leave one.