Первые 200 строк.
نان آن سالهای جوانی
گفت داره میره ایستگاه
کدوم ایستگاه؟ نمیدونم، هر کدوم ممکنه باشه
گفت داره میره ایستگاه
اما دلش نمیخواست بره
اول میخواست بره خیابون کوروه
اون زنه تا حالا سه بار زنگ زده بود
به اضافهی اون سه تا زنگِ دیروز
یکی از خشکشویی فلینک و دو تای دیگه که خودش میخواست تمومشون کنه
بهش گفتم نمیتونه به همهشون برسه
باید ساعت یازده ایستگاه میبود
و رفت؟
نه، اول صورتشو اصلاح کرد
تو این فاصله، اون زنه از خیابون کوروه دوباره واسه ماشین لباسشوییِ خرابش زنگ زد
بهش قول داد که همین الان میره اونجا
پس اونجا هم رفت؟
احتمالاً، بعدشم رفت ایستگاه. حتماً خشکشویی فلینک نرفته
کدوم ایستگاه رفت؟
نمیدونم
فقط گفت باید بره سمت ایستگاه
و بعدش گذاشت رفت؟
درسته
دوباره ماشین لباسشوییِ خراب اون زنه رو بهش یادآوری کردم
فکر کنم رفت همونجا
برنگشته
خبری هم ازش نیست
همهچیزو همینجا گذاشته و رفته
اتاقشو مرتب کردم و تختشو بستم
همهچیزو اینجا گذاشته
نمیفهمم
برنگشته
اصلاً معلوم نیست کجاست
بیهیچ ردی غیبش زده
با هم دعواتون شده؟
نکنه تصادف کرده؟
تصادف؟
آره، یه تصادفه
نام: والتر
والتر فندریش، ۲۴ ساله
پناهندهای از شرق
کارت پناهندگی نوع C، سال ۵۶ اومد
مثل خیلیهای دیگه تو اون زمان
الان یه شغل آبرومند تو مغازهی لوازم الکتریکی وکوِبر داره
قراره با دخترِ صاحبکارش ازدواج کنه
اسمش اولاست
مرتیکهی عوضی
مرتیکهی نمکنشناس
هیچ اتفاقی براش نیفتاده
بعد از اون همه کاری که براش کردم
همهچیز بهش دادم
بهترین فرصتها رو پیش ما داشت
برنامه داشتیم، درباره همهچیز حرف زده بودیم
دیگه چی میخواد؟
کجا میخواد پیداش کنه؟
هیچ رازی بینمون نبود
همه چی از قبل برنامهریزی شده بود
عروسیمون تو پاییز
یه چیزایی حس کرده بودم
نه، نکرده بودم
بعدها از خودم پرسیدم
چی میشد اگه "هدویگ" رو تو ایستگاه نمیدیدم؟
مثل کسی که اشتباهی سوار قطار میشه، وارد یه زندگی دیگه میشدم
این زندگیِ دروغین، اون طرف سکو، مثل یه قطار منتظرم بود
خودم رو تو اون زندگیِ جدید میبینم که یه گوشه ایستادم، لبخند میزنم، حرف میزنم
انگار که یه برادر دوقلو داشته باشم
تو اون زندگیِ جدید، خرید و فروش میکنم
بچههام رو بغل میگیرم
میرم پیادهروی، مسافرت، تو جشنهای شرکت سخنرانی میکنم
دست میدم، میرم سینما، با دوستها معاشرت میکنم
درها رو باز میکنم، خاطراتم رو مینویسم، همه چی رو ثبت میکنم
توی رویا، این زندگی خیلی هم بد به نظر نمیاد
قرارها، نقشهها، هدفها
هیچ اتفاق غیرمنتظرهای نیفتاد
آینده رو مثل یه آلبوم عکس ورق زدم
عروسیمون، ماهعسل، تعطیلات، سالگردها
هنوز یادت هست؟
هنوز یادت هست
اون پیشخدمت تو ایتالیا که میخواست کلاه سرمون بذاره؟
یا وقتی که لاستیک ماشینمون تو پیچِ گردنه "برنر" ترکید؟
یا چطور از اون همه کرهای که واسه صبحونه میخوردی، داشتم چاق میشدم؟
هیچی، هیچی نمیدونم
از این آینده چیزی نمیدونم
آیندهای که هیچوقت قرار نیست به حال تبدیل بشه
نه خودم رو میبینم، نه صدام رو میشنوم
نه لبخندی، نه حرفی، نه سینمایی، نه آدمی؛ حتی دری رو باز نمیکنم
هیچی
هیچی نمیدونم
هر چی لازم داشت براش فراهم بود
ماشینش و پساندازش برای آینده
میخواست مستقل بشه، کار خودش رو راه بندازه
نمیفهمم
قرار بود پاییز عروسی کنیم
رادیو روشن بود و تلفن مدام زنگ میخورد
مثل هر دوشنبه صبح؛ شلوغترین روزِ کاریش
همه چی عادی به نظر میرسید
تماسهای پشتسرهم؛ صبحونهش رو خورد، صورتش رو اصلاح کرد
بعد هم رفت سراغ اون زنی که ماشین لباسشوییش تو خیابون "کوروه" خراب شده بود
زن خیلی کلافه بود
حتی پشت تلفن گریه کرد
از ایستگاه قطار حرف زد
گفته بود دور و برِ ظهر باید بره دنبالِ کسی
نپرسیدم کی
یا از کدوم ایستگاه
یه زنی زنگ زد که صداش شبیه مشتریها نبود
باید میفهمیدم
اینطور بیخبر غیبش میزنه
از ساعت نُه و ربع تا ده خیابون "کوروه" بود
و حدودِ ساعت یازده هم تو کوچهی "لیندن"
از اون موقع به بعد دیگه ردی ازش نیست
نه زنگی
نه نشونی از زندگی
و تلفنِ دفتر هم یه ریز داره زنگ میخوره
همه سراغِ اون رو میگیرن
یه زنی زنگ زد که اصلاً به مشتریها نمیخورد
تلفن مدام زنگ میخورد
مثلِ تمام دوشنبه صبحها
شلوغترین وقتِ کاریش
همه چیز مثلِ همیشه بود
تلفنهای زنهای خانهدارِ کلافه؛ صبحانهاش رو خورد، ریشش رو تراشید
و اول رفت خیابون "کوروه"
باید میفهمیدم
از طرز نگاهش به من... گاهی به هر دوی ما
انگار همیشه از من... از ما متنفر بوده
باید میفهمیدم
ولی نفهمیدم
توی این شش سال، هیچوقت چنین اتفاقی نیفتاده بود
حتی یکبار
هیچوقت کسی رو ناامید نکرده بود
حتماً رفته ایستگاه قطار
ازش بعید بود، ولی مطمئنم رفت اونجا
اما نمیدونم کدوم ایستگاه
یا دقیقاً چه ساعتی
یا حتی کی رو میخواست بیاره
از پنجره داد زدم و بهش گفتم اون زنه از خیابون "کوروه" دوباره زنگ زده
آره، سمتِ ایستگاه قطار
همونطور که قبلاً گفتم، حدودِ ظهر
اینکه به خاطرِ اون زنِ پشتِ خط رفته ایستگاه؟
نمیدونم
بعید میدونم
اصلاً به نظر نمیرسید برای رفتن اشتیاقی داشته باشه
همونطور که گفتم، اون زن مشتری نبود
رفت ایستگاه
ولی ایستگاههای زیادی هست
و اونهایی که من گشتم، همهشون خالی بودن
دوشنبه ساعت یازده اینجا بود
ماشین لباسشوییام مدام خراب میشد
واسه همین چند بار بهش زنگ زدم
آخرش اومد و درستش کرد
ولی باز هم خراب شد
دیگه کفرم دراومده بود
کلی رختوشور داشتم
دوباره بهش زنگ زدم
و اونم اومد
دوباره سریع لباسشویی رو راه انداخت
دوباره طلبِ پول کرد
رسید رو بهم داد؛ مبلغش خیلی زیاد به نظر میرسید
این شد که برای یک کار، دو بار پول دادم
اون رو دیگه نمیدونم
نه، وسایلش رو جمع کرد و رفت
تعجب میکنم که چرا تا حالا پیداش نشده
دوست نداشتم برای استقبال از اون دختر به ایستگاه برم
دوشنبهها بدترین روزهای من هستند
اما نامهی پدر به شکل غیرعادیای فوری به نظر میرسید
با پست سفارشی فرستاده شده بود
نمیتونستم به این ادبِ خشک و وسواسیش نه بگم
یادت باشه که هدویک، دخترِ مولر
دوشنبه ساعت ۱۱:۴۷ با قطار میرسه
خوشبرخورد باش، برو دنبالش
و ببرش به همون اتاقی که براش پیدا کردی
یادت نره براش گل بگیری و باهاش مهربون باشی
سعی کن تصور کنی اون الان چه حسی داره
اون تک و تنها وارد شهری میشه
که براش کاملاً غریبهست
به خاطر داشته باش که اون فقط بیست سالشه
توی یه شهر کوچیک بزرگ شده
میتونی برای ناهار ببریش بیرون؟
یادت باشه این دخترهای جوون همیشه گشنهشونه
حیف که دیگه به ملاقاتهای منظمِ یکشنبهت ادامه نمیدی
خیلی حیف شد
گلها رو از یاد برده بودم
چهرهی دختر رو هم اصلاً نمیتونستم به یاد بیارم
آخرین بار هفت سال پیش دیده بودمش
وقتی که به زور سیزده سالش میشد
توی اون باغ تاریک با گلدونهای خالی بازی میکرد
موهای طلاییِ بافتهش
تکیده و خجالتی به نظر میرسید
میتونید بهم بگید چطور برم خیابون روبنس؟
سوار شو
لازمه با هم حرف بزنیم؟
آره، لازمه
کمکی از دستم برمیآد؟
میتونید بهم بگید چطور برم خیابون روبنس؟
خیابون روبنس؟
البته، خیابون روبنس
دنبالم بیا
این چهره به عمقِ وجودم نفوذ کرد و در من تهنشین شد
درست مثل ضربهی مُهر روی موم
و برای آنی، میلی جنونآمیز به ویران کردنش پیدا کردم
مثل هنرمندی که بعد از اولین چاپ، کلیشه رو از بین میبره
شاید ماشینش خراب شده؟
No comments yet. Be the first to leave one.