Первые 163 строк.
تقدیم به تمام پارسیزبانان
NESTED با افتخار تقدیم میکند
قسمت ششم
بیا تو.
همین الان دیدم یه جوون خیلی خوش تیپ رفت بیرون.
خوشحالم میبینم هنوز اون شادابی و جذابیتت رو حفظ کردی.
نامه ام به دستت رسید؟
بله، رسید.
فردا واسه ملاقات با شاه درباره موضوع تو، میرم ورسای.
البته همراه با ژرکورت عزیزت.
عزیزم، همش فیلمه.
ژرکورت و کستله همین الانم اجازه
شاه رو گرفتن که هر کاری دلشون خواست بکنن.
لقب و دار و ندارت رو ازت میگیرن.
زیاد به نمایشی که تهش رو میدونم علاقه ندارم.
معلومه که نمایش مزخرفی میشه.
حتی اگه تو این بازی، نقش شاهد غافلگیرکننده
و آدم خائن رو یه ستاره آیندهدار خیلی عالی بازی کنه.
کمکت میکنم. دلم میخواد. لازمش داری.
یه مقدار پول.
خب، پس ته این دوستی قشنگمون رسید به یه مشت پول نقد.
باید بهم اعتماد کنی. هر چه سریعتر، برو لندن.
- آخه چرا نه؟ - میرم ورسای.
- امکان نداره. - باید از خودم دفاع کنم.
همیشه اینقدر آینده نگر بودی که حتی فکر شرط بستن علیه منم به سرت نزنه.
- پس همین فرمون رو برو جلو. - فقط الان برو.
سریع راهی لندن شو.
دوستای خوبی دارم که میتونن کمکت کنن.
لیدی ایزابل.
خب، شاید این برای شروع زندگی جدیدت کافی باشه.
- تا کی تنها؟ - این یه کادوئه.
- دیگه یه زن آزادی. - مرسی.
خانم.
آخ، بدجوری گشنمه.
مادام دُ ولانژ اینجاست خانم. یه مأمور اجرا هم همراهشه.
- خیلی خب. بگو بیان تو. - آخه...
اونا نخواستن که شما حضور داشته باشین.
- روز بخیر. - خانم.
نمیخواستم موقع شام خوردن مزاحمتون بشم.
مادام مارکیز، اگه اجازه بدین.
- داری چیکار میکنی؟ - صورت برداری از اموال.
خودت میدونی چقدر برادرم رو دوست داشتم.
خونه اش هنوزم یه جورایی یادآور روحش هست.
حتما درک میکنی که نمیتونم بذارم دار و ندارش رو غارت کنی،
اونم قبل از اینکه برای همیشه جایگاه و لقبت رو از دست بدی.
من مارکیز دُ مرتی هستم، و مارکیز دُ مرتی هم میمیرم.
تو همیشه یه هرزه بودی.
همین جوری زندگی کردی، همین جوری هم میمیری.
سسیل بیچاره من، اون دختر پاک و ساده ام، چطور تونست اینقدر گول تو رو بخوره؟
پادرمیونی کنت دُ ژرکورت پیش پادشاه خوبمون،
کمک میکنه که حقیقت برملا بشه.
هیچوقت واقعا همسر برادر من نبودی، مادام مارکیز.
فقط از اعتماد یه پیرمرد که زیادی باهات خوب بود سوءاستفاده کردی.
برادرت یه آدم هیز و کثیف بود،
که انگار فکر میکرد من یه تیکه گوشتم.
من ازدواج کردم و وجب به وجب اینجا رو خودم ردیف کردم،
حتی همون ظرفایی که خدمتکارهای عزیزت توش میشاشن. همه اش مال منه.
احمق بیچاره.
ادامه بدین.
خانم.
فقط میخواستم خداحافظی کنم. شنیدم داری میری ورسای.
میخوای خداحافظی کنی و شاید هم یه گپی درباره سسیل بزنی؟
اون نه پیش مامانشه و نه پیش مارکیز دُ مرتی،
که اونم اصلا منو راه نمیده.
اگه خبری داری که کجاست...
افسوس.
شرمنده ام. کاری از دستم برنمیاد.
داره داغونم میکنه. نمیفهمم چی شده.
بهم گفتن مارکیز دُ مرتی این اواخر به مشکل خورده.
میخواستم کمکش کنم. ولی خودش خواست راه دیگه ای رو بره.
مثل تو.
الان یه طعم تلخی روی زبونمه.
فکر میکردم اونم مثل منه.
ولی ایزابل یه جور دیگه هست.
پر از خشمه، تا کسی رو نکشه، خودش نمیمیره.
انگار یه پرده غم روی صورتته.
- برو پسر جون. برو دیگه. - بهت اجازه نمیدم.
- اجازه نمیدی؟ - آره، اجازه نمیدم.
نمیذارم خودت رو اونجوری که من تحسینت کردم، تحسین نکنی.
به خودت نگاه کن.
این زن، واسه پشیمونی ساخته نشده.
اگه سسیل الان میشنید داری اینقدر آزادانه حرف میزنی،
میگفت که بهت افتخار میکنه.
منو ببخش. معذرت میخوام خانم.
- خانم، به نظرم شما خیلی... - دیگه کافیه.
خانم، متأسفم. همهی فکرم پیش سسیله.
خب، اون تو خونه من نیست.
ولی شما میدونید کجاست.
چیزی نیست که من درباره برادرزاده ام ندونم.
برو بیرون.
برو کالسکه ام رو حاضر کن. میخوام برم بیرون.
چشم خانم.
ویکنت عزیزم، دارم از پا درمیام. باید میدیدمت.
ازت خواهش میکنم، با من بیا ورسای. ویکنت.
امیدوارم بهم خرده نگیری که نتونستم جلوی
وسوسهی دیدنت رو بگیرم.
ویکنت عزیزم، امیدوارم حالت خوب باشه. اوضاع خیلی خطرناکه.
میترسم بدبخت بشم، تحقیر بشم، نابود بشم.
ویکنت عزیز، زندگیم تو دستای توئه. آه، اگه میشد باهام بیای
به ورسای.
فقط با بودن توئه که صدام به جایی میرسه.
- سلام، سسیل. - خانم.
یه گفتگوی افتضاحی با عمه ات داشتم.
- بله، شنیدم. - حق با اونه.
توی ورسای، دست تنها، من هیچی نیستم.
باهام بیا.
دارم کل ثروت و جایگاهم رو از دست میدم.
بمیرم بهتره تا اینکه تو رو آواره خیابون ببینم.
پس چی؟ ازم دفاع میکنی؟
من؟ واسه بقای خودم و بهترین دوستام، التماس شاه رو بکنم؟
و از اونور آبروم رو بدم؟
نه، اگه قراره به قیمت آبروم تموم بشه، نمیتونم کمکت کنم.
یه مرد، یه ویکنت، اونم با این قدرت بیان.
خوب میدونی چطوری اونجا صدات رو به گوش بقیه برسونی.
نه.
شانس آوردم که یه مرد و یه ویکنت به دنیا اومدم.
برادرزاده یه عمه فوق العاده که مثل فرشته مراقبمه.
پس جون من در امانه.
اعتراف میکنم که وضعیت تو خیلی حساستره.
خیلی دلم میخواد کمک کنم، ولی آخه چطوری؟
تو رو میشناسم ویکنت. حالا که تنهاییم،
بیا این بازیها رو تموم کنیم و فقط بگو چی میخوای.
تو رو.
دستت رو. همهچیز رو.
خندهداره، ولی واقیعت اینه که نجات ما دست کلیساست.
یا دقیقتر بگم، رفیق من، کاردینال کلیسا.
اون بهم نه نمیگه.
اون قدرت اینو داره که ما رو به عقد هم دربیاره، و اینجوری پیوند قبلی باطل میشه.
حتی شاه هم نمیتونه باهاش مخالفت کنه.
لابد منو میبخشی اگه واسه خواستگاری جلوت زانو نمیزنم.
جفتمون میدونیم که همین الانم قبول کردی.
پس یعنی باز هم منو میخوای؟
این یه پایان مناسب واسه داستانمونه.
راستش، شروع کردم به نوشتنش. خوشحال میشم نظرت رو بدونم.
پس این ورژن توئه؟ حاضره با کسی ازدواج کنه که
فکر میکنه بی نقص و فوق العاده هست؟
قهرمان داستانمون میگه اونقدر عاشقه که ممکنه از شدت وجد بمیره.
یکم ساختگیه. ادبیات باید یه سری جنبه های زندگی رو پررنگتر کنه،
تا معنی دارتر بشن.
مواظب باش!
والمون.
شوالیه، تمومش کن. ازت خواهش میکنم.
دیدن اینکه اینجوری میری کمکش، مصمم ترم میکنه.
اسلحه رو بده به من. شوالیه.
نمیدونم نقش شما تو سقوط من چیه خانم، اما...
اگه قراره کسی تقاص پس بده، اون منم.
من لوسیل رو تشویق کردم این کار رو بکنه تا مثلا تربیتش کامل بشه.
و حالا اون دیگه یه زن آزاده.
اون هیچ چیزی واسه شرمندگی نداره. مخصوصا جلوی تو.
بزن.
یالا، بزن دیگه.
بکش ماشه رو!
- ایزابل. - تفنگ رو بده به من.
نه، مادمازل.
سسیل، من عاشقتم. این تنها چیزیه که دارم.
اولین بار که دیدمت،
فکر میکردم دوست داشتنت یعنی همین جوری که هستی قبول کردنت،
نه اونجوری که تو رویاهامه.
نه اینکه روت مالکیت داشته باشم، بلکه فقط همراهت باشم.
اینکه مال هیچکس نباشی و منم از این حالم راضی باشم.
که یاد بگیرم مثل تو آزاد باشم.
اونوقت شاید تو هم بتونی یه ذره بیشتر دوسم داشته باشی.
اما نه.
No comments yet. Be the first to leave one.