Первые 200 строк.
۳ کریسمس در خانه
دسامبر ۱۱
صبح بخیر
صبح بخیر
سلام
مرسی بابت یادداشتها
واقعاً به دردم خوردن
خواهش میکنم
ماشینِ باحالیه. ممنون. کار راه اندازه
کمک نمیخوای چیزی بیاری؟ نه، اوکیه
همهاش با هم جا نمیشه، واسه همین خرد خرد میبرمشون
روز خوبی داشته باشی
آره، تو هم همینطور
سلام. سلام
چه خبر؟
ماریا سر کاره؟
دیروز یه کم اوضاع ضایع شد، واسه همین
پیش تو نیست؟
پیش من؟ نه
شوخی میکنی؟
نه. گفت داره میاد پیش تو
پیش من بود، ولی برگشت خونه
نیومده خونه
چی؟
نه، نه بهم پیام داده نه هیچی... نه
ولی... خب
دارم میرم سر کار، ولی
اگه خبری شد بهم بگو، منم بهت خبر میدم
آره. ولی همون موقع بهم خبر بده
باشه، حتماً
آره. باشه
سلام ماریا
واسه دیروز معذرت میخوام. میشه بگی کجایی؟
یا حداقل به ایاز بگو؟ خواهش میکنم
ماریا: من حالم خوبه، تو یه کلبهام
به ایاز خبر میدم
به ماریا: کی میای خونه؟
یوهان؟
نه اریک، خواهش میکنم، من... یه لحظه صبر کن
جواب آزمایشهای «ویلی». ببخشید
به قلبش زده
سارکوئیدوز قلبی. با دکتر حرف زدی؟
آره، دارن درباره مراحل بعدی مشورت میکنن
ممکنه زنده نمونه. با خونوادهش تماس گرفتی؟
نه، ازش پرسیدم و هر دفعه میگه نه
اولش همیشه میگه نه. فقط باید به تلاشت ادامه بدی
باشه، همین کارو میکنم
بعدش هم یه مریض جدید داریم با پریتونیت حاد
بله رالف؟ میخوای این یکی رو تو برداری؟
نه. یعنی آره، میتونم قبولش کنم، اما
میخواستم یه چیز دیگه بگم
یعنی... به یه موضوع خاصی اشاره کنم
خیلی خب، بفرما
بله، ممنون
خیلیا اینجا فکر میکنن این قضیه «بابانوئل مخفی» شما
یه جورایی از خط قرمزهای محیط کار رد شده
خب. خب؟ منظورت چیه؟
خیلی از ما واقعاً معذبیم
که باید به همکارامون کادوی ناشناس بدیم و بگیریم
آره، دم کریسمسی خودش به اندازه کافی استرسزا هست
این کادو بازی دیگه قوز بالای قوزه
مگه این فقط یه کار قشنگ نیست؟
آره، ولی شخصاً انرژی روانی زیادی ازم میگیره
که فکر کنم چی بدم به کسی که اصلاً نمیشناسمش
و ممکنه به همین راحتی هم ازش سوءبرداشت بشه
ولی مگه چقدر میتونه بد باشه؟
نه، ببین مثلاً فرض کن اسم نورا رو درآوردم
یه مثال تصادفیه دیگه، خب؟
اون یه زنه. ۱۰، ۱۵ سال از من کوچیکتره
هر چی بهش بدم، یه ایرادی توش درمیاد
فهمیدی چی میگم؟
خنگی یا چیزی؟ آخه قراره مخفی باشه
قرار نیست بدونی
بحث این نیست. پس بحث چیه؟
نکته اینجاست که بالاخره یکی دلخور میشه
و این باعث اختلاف میشه
آره، ما هم اینجا اومدیم که کار کنیم
بعدشم این مدیر بخش جدید داره مجبورمون میکنه
توی وقت آزادمون هم کلی فعالیت اضافه انجام بدیم
نه اون و نه مدیریت نمیتونن این رو اجبار کنن
جدی میگی؟
معلومه که جدی میگم. من نماینده کارکنانم
با توجه به سابقهام، اصلاً وظیفهمه گزارش بدم
وقتی میبینم اوضاع داره از مسیرش خارج میشه
آخه این چه حرفیه میزنی؟
نکنه این بخش مخصوص آدماییه که سندرم «گرینچ» دارن؟
معلومه که نه من و نه بیمارستان نمیتونیم مجبورتون کنیم
توی وقت آزاد فعالیت خاصی انجام بدین
ولی دلیلی نمیبینم بابت خریدن یه کادو واسه همکار
برای اینکه یه کم خوشحال بشه، گله و شکایت کنین
مگه تمام فلسفه کریسمس همین نیست؟
فکر کردم شاید یه حرکت قشنگ باشه که به هم نزدیکترمون کنه، اما
نه، ما این کادو بازی رو انجام میدیم چون کار قشنگیه
هر کسی هم که نمیخواد کادو بخره، میتونه بیخیالش بشه. باشه؟
شیفت خوبی داشته باشین
سلام. شنیدم رالف تو جلسه خیلی رو مخ بوده
میدونی که اگه بودم پشتت درمیومدم
فکر کنم یه کم زیادی حالشو گرفتم
عزیزم، اون فقط یه آدم نقنقیه. حقش بود
«نقنقو». دقیقاً همینه
خب، شام چطور بود؟
و البته، رابطهات با اون «بابای جذاب» چی شد؟
به جایی رسید...؟
نه. چی؟
درست همون موقع که داشتیم شروع میکردیم، زنِ سابقش اومد
نه! آره
و اونم توی یه چشم به هم زدن از یه بابای جذاب تبدیل شد به یه ضدحالِ تمامعیار
نه بابا
و گذاشت زن سابقش هر چی دلش خواست بهم بگه
اصلاً نه جذاب بود نه سکسی
آخه دنیا داره به کجا میره؟
یوهان؟
سلام
ایاز، سلام
«بابای جذاب»؟ نه
سعی کردم باهات تماس بگیرم ولی جواب ندادی
نه... یه دقیقه وقت داری؟
آره، میتونیم اون بیرون حرف بزنیم
ببخشید، متوجه تماست نشدم
اشکالی نداره
ماریا با یکی از دوستاش تو یه کلبهست
میدونم
گفت حالش خوبه، ولی فقط همین رو گفت
اصلاً نمیدونم به بچهها چی بگم
اگه واسه کریسمس نیاد خونه چی؟
ماریا... گفت
«یه کم تنهایی میخوام. سعی نکن باهام تماس بگیری.»
باشه
میتونی یه لطفی در حقم بکنی؟
حتماً. بگو
میتونی بعداً بری دنبال بچهها؟
باید برم سر کار یه سری چیزا رو تموم کنم
حالا که ماریا نیست، تا چند روز آینده باید مراقب بچهها باشم
واسه همین امروز به کمکت احتیاج دارم
نمیخوام بچهها بابت این قضایا نگران بشن یا بترسن
نه، درکت میکنم
ساعت دو و نیم تعطیل میشن
اوکی، یه کاریش میکنیم
تو برو خونه و این قضیه رو ردیف کن
منم امروز غروب یه وقتی بچهها رو میارم خونه
خسته به نظر میای، یوهان
ممنون
شنیدم رالف رو حسابی قهوهای کردی
ای بابا، تو این دیوونهخونه خبر زود میپیچه
همینطوره
کاملاً طبیعیه که زیردستات ازت متنفر باشن
مخصوصاً وقتی شغلی رو گرفتی که اون فکر میکرد مال خودشه
وقتی بهت تیکه میندازن، باید دندون رو جگر بذاری و تحمل کنی
ماریان، فرض رو بر این میذارم که لباسها آمادهان؟
چه حلالزاده
از دیدنت خوشحال شدم
ماریانِ عوضی. باورم نمیشه
خدای من، تو چته؟
سلام؟ همه چی. همین الان
الان دیگه همه چی ریخته بهم
چه خبره؟
مربوط به اون پسره جلوی آسانسوره؟
اون شوهر خواهرمه. اونا هم درگیر یه بحران خونوادگیان
ببین... فقط برو خونه
آخه اینجا بهم احتیاجه
گفتم فقط برو. برو دیگه
میتونم فقط... آره
«متأسفانه یوهان مجبوره تمام روز بدون وقفه به کارای اداری برسه.»
«چه حیف.»
میتونم همچین چیزی بگم. به همه
نه. آره
شوخی میکنی؟
نه، شوخی نمیکنم، دارم بهت میگم
فقط برو
واقعاً آدم بافکری هستی، بنته
آره آره، فقط تا نظرم عوض نشده جیم شو
باشه. ممنون
میخوای همینجا توی باد بشینی؟
آره
خیلی خب
پنجره رو میبندم که سرما نخوری
اوه، زبونت رو گاز بگیر
کسی نمیاد بهت سر بزنه؟
نه
نه. با خونوادهت حرف زدی؟
نه
نه. کسی هست که بخوای برات باهاش تماس بگیریم؟
نه
مطمئنی؟ من خونواده خیلی کوچیکی دارم
یه دختر دارم، ولی خیلی سرش شلوغه، واسه همین ترجیح میدم مزاحمش نشم
فکر نمیکنم سر زدن بهت واسش مزاحمت باشه
من فکر میکنم هست، پس ولش کنیم بهتره
میخوای شمارهاش رو بهم بدی که اگه نظرت عوض شد داشته باشیم؟
وقتایی که حالت خوب نیست
کیف پولم توی جیبِ داخلی اون کُته
باشه
اون ته تهش یه یادداشت هست که آدرسش روشه
فقط واسه وقتی که لازم شد پیداش کنی
وقتی که
بعد از اینکه
باشه
فردا میبینمت
خاله یوهان؟
چرا تو اومدی دنبالمون؟
امروز «روزِ خاله» است
No comments yet. Be the first to leave one.