Первые 200 строк.
تقدیم به تمام پارسیزبانان
NESTED با افتخار تقدیم میکند
مارکیز عزیزم، شیرین و کوچولوی من...
خبر برادرزادهام رو میخوای،
یا بهتر بگم خبر شرط بندی خودت رو.
چون مادام دُ تورول جواب نامه هاش رو نداده بود،
والمان تصمیم گرفت باهاش تصادفی رو به رو بشه،
با یه اتفاقی که از همه عجیبتر بود،
- توی مغازه دالبر اِ کانتینی. - اوه، خودشه.
نقشه کشیده بود یکی از اون اعلام عشق های آتیشیش رو یواشکی انجام بده.
ببخشید.
- اما طعمه اش فرار کرده بود. - معذرت میخوام.
- قبل از اینکه دهنش رو باز کنه. - مادام؟
شایعه شکست هاش توی پاریس پیچیده،
و دشمن هاش رو خوشحال کرده،
و میترسم اعتبارش بعد از این دیگه دووم نیاره.
حتماً خیلی خوشحالی.
تورول مقاومت میکنه.
پیروزی مال توئه.
و به زودی، ویکانت مغرورمون چارهای نداره
جز اینکه به شکست اعتراف کنه.
سسیل!
نمیخواستم وسط حرفتون بیام.
بازم خبر بد از والمان بیچاره.
- خیلی خوشحال بهنظر میای. - باید حتی خوشحال ترم باشم.
غرور تورول تحمل ناپذیره، و در عین حال...
- میخوای والمان موفق بشه؟ - بله، به شرط خودم.
به نظرت ازش خوشش میاد؟
این زن از مردها خوشش میاد.
من خودم درستش میکنم.
مارکیز.
عجب تصادف فوق العادهای.
باید باهاتون حرف بزنم، و میترسیدم دعوتم رو رد کنین.
قبلاً هم به خونه تون اومدم.
داشتم نگاهتون میکردم.
- فکر میکردم حرفاتون از ته دله. - همینطور بود.
من به اندازه شما سرسپرده نیستم، مادام.
اما تربیت خاصی داشتم
و خدا...
خدا برای من یه شریک گاه به گاه باقی میمونه.
خب، مادام، میتونم روی حضور شما کنار خودم حساب کنم؟
این لطف رو در حق من بکنین، و من چیزی رو بهتون میدم که
همیشه از شوهرتون دریغ کردم.
چی؟
اعترافم رو!
قسمت پنجم
اضافه کنم که والمان،
بدون اینکه بخواد خودنمایی کنه،
همیشه نسبت به افراد کم بضاعت بینهایت دست و دل باز بوده.
دارم حوصله تون رو سر میبرم، مادام؟
برعکس...
اما از اونجایی که تنها هستیم، بین خودمون، فکر کردم...
قراره از بقیه خوبی هاش بگین.
آیا واقعاً بهترین عاشق دنیاست؟
فکر نمیکردم بتونم شما رو شوکه کنم!
امیدوارم ناراحت نشید.
دارم یاد میگیرم چطور بازی شما رو انجام بدم.
بازی من؟
آیا این همون روشی نیست که شما
و بقیه دوستاتون برای زندگی انتخاب کردین؟
با بازی کردن.
اما این بازی یه حد و حدودی داره.
و حتی میشه گفت یه قانون هم داره.
فقط یه قانون، و تنها یه قانون.
بفرمایید.
اعتراف به شکست.
اما شکستی از یه نوع خیلی لذت بخش،
چون کلش در مورد تسلیم شدن در برابر خواسته خودتونه.
از اونجایی که فکر میکنین
مقاومت در برابر دوستتون والمان براتون سخته...
شما آخرین خط دفاع خدا در برابر فساد هستین.
همیشه پاکدامن، مادام دُ تورول.
ممکنه یه روزی،
از بازی کردن نقش این شخصیت نجیب خسته بشین؟
و آیا شما از به سر گذاشتن این تاج، شاهزاده هرزه، خسته نشدین؟
- مقام من چندتا لذت داره. - من حرفتون رو باور نمیکنم، مارکیز.
- شما لذت رو باور ندارین. - من قدرت رو باور ندارم.
زیبایی شما یه سلاح مهیب، اما زودگذره.
شاید چندتا نبرد رو ببرین، ولی جنگ رو میبازین.
خیلی خوشحالم! ما در مورد چیزای مهم با هم هم عقیدهایم.
یه جنگ پنهانی در جریانه.
شما یه قدیس، من یه فاحشه. ما زره و نقابمون رو به یک دلیل می پوشیم،
که مردا رو بهتر بازی بدیم.
این یه دید نسبتاً ناامیدکننده به بشریته.
برعکس، اشتباه میکنین.
من دوران خودم رو دوست دارم، قبولش میکنم و میخوام کاملاً فتحش کنم.
اما انتظار چی رو دارین؟
از دست دادن ایمانم منو مستقیماً میرسونه به والمان؟
شما از اون آدم هایی هستین که...
دیوانه وار نیاز به دوست داشتن و دوست داشته شدن دارن.
و اگه شوهرتون دیگه براتون کافی نیست،
والمان میدونه چطور شما رو تصاحب کنه و کیستی تون رو نشون بده...
شما خودتون رو خیلی بیشتر از خدا دوست دارین، مادام.
و به تجربه های ممنوعه نیاز دارین.
من قبل از اینکه اینی که الان هستم بشم، مثل شما بودم.
و بهتون میگم، فقط تسلیم شدن در برابر خواسته هاتون
کلید وجود خودتون رو بهتون میده.
ببخشید.
جوابم به سؤالتون یه کم طولانی شد.
سؤال من؟
آیا والمان بهترین عاشق دنیاست؟
موسیو لُ کنت دُ ژرکورت ، مادام.
- مادام. - چه سورپرایز شیرینی، کنت عزیز.
- من به اسم صلح اومدم. - صلح؟
یه آشتی هرزگی.
از این بحث و جدل هامون خسته شدم
و دلم برای اون موقع هایی که هنوز دوست بودیم تنگ شده.
شما دیگه پیشم نمیاین،
و خونه ام بدون شما خیلی خالیه.
چه اغراقی.
اما ادامه بدین. خیلی لذت بخشه.
میدونین همه توی ورسای چی میگن؟
- که پادشاه حوصله اش سر رفته. - جدی؟ چه غم انگیز.
شایعه شده که دلش میخواد کاخ رو ترک کنه و به شهر بره.
اما من تنهایی نمیتونم کاری از پیش ببرم.
به کمکتون احتیاج دارم.
بذارین مثل قبل در خدمتتون باشم.
مگه کارهای بزرگی نکردیم؟ پاریس زیر پامون بود.
دوست دارم یادتون بیاد که کی بودیم، شما کی بودین.
هیچ آدم قدرتمندی نبود که رازهاش رو ندونیم.
شما برای همیشه اون رو خراب کردین.
نه. هنوزم وقت هست.
ای کاش میتونستیم روزهای طلایی پاریس رو برگردونیم.
آره.
با این حال...
باید مطمئن بشم که تعهدتون به آشتی هرزگی از ته دله.
نمیتونم فقط حرفتون رو قبول کنم. به یه حرکت، یا بهتر بگم یه فداکاری نیاز دارم.
اون شاگرد کوچولوتون، مارکیز دُ مرتوی رو فراموش کنین.
مردم از تکبر و سلطه گریش خسته شدن.
اگه ازش جدا نشین، نمیتونم کمکتون کنم.
تمام چیزی که از من میخواستین همین بود.
ایزابل برای من مثل یه دختره!
اون نمیتونه برنده بشه.
نفرت دیوانه اش کرده.
به زودی کارهای زشتش توی دربار فاش میشه.
اگه همین الان جلوش رو نگیریم، آخرش میافته دست
اون متعصب های ورسای.
از اون به عنوان فرصتی برای حمله به ما استفاده میکنن.
و این پایان ماجراست، مادام.
پایان آزادی که اینقدر پرشور براش جنگیدیم.
- حیلهگر. - چی؟
شنیدین چی گفتم!
چطور جرئت میکنین با من در مورد آزادی حرف بزنین!
حس میکنین، نه؟ ورق برگشته.
هر بار که سعی کردین بهش آسیب بزنین، ایزابل شما رو تحقیر کرده.
- به زودی برای همیشه شکستتون میده... - دیگه کافیه!
چطور جرئت میکنین؟
دارم وقت و زحمت میذارم با احترام باهاتون صحبت کنم.
کاری نکنین که آزارتون بدم.
نه! نه! نه!
بوی شما، پوست شما...
فقط یه راه برای صلح هست.
بیا تو!
کالسکه شما آماده اس، مادام.
بسیار خب. کارم با موسیو لُ کنت تموم شد.
مادام.
موسیو لُ شوالیه دُ دانسنی یادتون هست؟
نامزد جوان مادمازل دُ ولانژ.
نامزد؟ هنوز هیچی رسمی نیست. این بچه بیچاره حتی ساز خودش رو هم نداره
و باید برای یه آزمون آماده بشه.
یادم رفته بود دعوتش کردم امشب اینجا تمرین کنه.
امیدوارم ناراحت نشین.
ممنون.
ممنون.
من خسته ام، میرم بخوابم، اما لطفاً شما بمونین.
منم دارم میرم بالا.
شب بخیر، مادام.
ازش خوشتون میاد؟
مادام، من فقط به خاطر دوستی قبول کردم امشب بیام اینجا.
چه دوستی؟
ما شریک هستیم، شوالیه عزیز.
از روز اول اینطوری بوده.
شما به پول احتیاج دارین و من به جذابیت شما.
شما مهمترین چیز رو فراموش میکنین، از وقتی همدیگه رو دیدیم،
- سسیل وارد زندگی من شده - سسیل؟ آره، میدونم.
از فردا، دوباره لذت عاشق شدن تا سرحد مرگ رو باهاش خواهید داشت.
مطمئن باشین، میتونین روی من به عنوان شریک و دوستتون حساب کنین.
اما در مورد امشب...
شما در خونه مادام دُ تورول رو میزنین.
شک هاتون رو توضیح میدین.
و اون حس عمیق سردرگمی ای که توی شما به وجود میاره.
چقدر از خودتون متنفرین که سسیل رو فراموش میکنین.
اجازه بدین باهاتون صحبت کنه،
براتون توضیح بده که باید به خدا رو بیارین
یا یه همچین چیزای بچه گانهای.
به حرفاش گوش کنین، دوباره و دوباره...
برای یه مدت طولانی...
فقط خودتون باشین. عالی.
تا وقتی توی اتاقش هستین، هر چیزی ممکنه.
و من باور دارم که قبل از سحر، اون مال شما میشه.
یادتون باشه، شوالیه، با کمک به من، دارین به سسیل کمک میکنین.
بدون من، سسیل الان زن ژرکورت بود.
شما از روی قلب پاکتون عمل کردین. ممنونم.
من مثل همیشه عمل کردم، چون مجبور بودم.
یالا. این زن یه لذت واقعیه،
و من میتونستم یه لطف خیلی کمتر لذت بخش بخوام.
یالا!
نه، مادام، ترجیح میدم سسیل رو از دست بدم تا بهش خیانت کنم.
هر جور دوست دارین عمل کنین.
مارکیز عزیزم،
No comments yet. Be the first to leave one.