Первые 200 строк.
یکی از بخشهای مورد علاقهام توی این مسیر، همون طوفان فکریهای اولیهست
خب، بیاید اینو حلش کنیم
شماها کجا میخواید بشینید؟ فکر کنم اینجا خوب باشه. حسش خوبه
اولش خیلی بیشکل و مبهمه
دقیقاً مثل یه تیکه گلوله گلِ بدفرمه
و بعد همینطوری روش کار میکنی
روز به روز، دقیقه به دقیقه
خسته میشی و از مسیر اصلی منحرف میشی
همیشه این ترس و وحشت هست که نکنه تهش چیزی از آب درنیاد
بعد با خودت میگی: «صبر کن، بیا برگردیم سراغ همون گلوله گلی.»
«بیا به ورز دادنش ادامه بدیم.»
و بعد بالاخره کمکم شکل میگیره
و وقتی شکل میگیره، تازه واقعاً هیجانانگیز میشه
آماده، و حرکت
حرکت
امتحان باز از چی بود؟ کالبدشناسی انسان؟
عجب مسیری رو طی کردیم
آره، ۱۰ سال
این یعنی یک چهارم زندگی ما، و بخش خیلی بزرگتری از زندگی بازیگرامون
غرق در تاریکی
دیگه چیزی نمونده
اون چیه؟
دموگورگن
ویل
ویل! ویل
فصل اول در مقایسه با جایی که الان هستیم، خیلی کوچیک به نظر میاد
ما این ایده رو دوست داریم که ابعاد سریال رو کمکم بزرگتر کنیم
دقیقاً مثل کاری که با دنبالهی یه فیلم انجام میدی
هر اپیزود از نظر زمانی، برای خودش یه فیلم سینماییه
از نظر تعداد صفحاتی که هر روز فیلمبرداری میکنیم
پیچیدگی جلوههای ویژه، بدلکاریها و لوکیشنهای مختلف
فکر نمیکنم هیچوقت تصور میکردیم به همچین ابعادی برسیم
وحشتناکه، چون
میبینی سریالهایی رو که مردم عاشقشونن و براشون میمیرن
ولی پایانبندیشون میلنگه
و اونوقت مردم کل سریال رو میبوسن میذارن کنار
نمیشه چیزی رو نصفهنیمه رها کرد. باید همهچیز رو جمعوجور کرد
اما تهِ تهش، از فصل اول تا حالا یه چیزی عوض نشده
اونم اینه که همهچیز به همین شخصیتها ختم میشه
و این همون چیزیه که برای مردم مهمه
معرکهست
آره. بیا یه بار دیگه انجامش بدیم
ما بدون داشتن فیلمنامهی کامل قسمت آخر، رفتیم سراغ تولید
ترسناک بود، چون میخواستیم حق مطلب رو ادا کنیم
این مهمترین فیلمنامهی فصل بود
کل اپیزود باید جوری چیده بشه که به اینجا برسه: «الون میخواد خودش رو بکشه.»
انگار داریم سعی میکنیم به بیننده بقبولونیم که قراره خودش رو بکشه
و بعد واقعاً خودش رو میکشه
آره
به نظرم اینجوریه که انگار هنوز داره تصمیم میگیره؟
یا از قبل تصمیمش رو گرفته؟
باید مدام با ذهن مخاطب بازی کنی
چون به نظرم چیزی که توی قسمت هفت جواب میده، همین حسِ «وای خدای من» هست
مثلاً اینجوری که: «واقعاً میخواد این کار رو انجام بده؟»
و این همون چیزیه که همه منتظرش میمونن
ما فکر میکنیم اون تصمیم گرفته که زنده بمونه
نمیدونم... شوخی کردم. نگرفته
شوخی کردم. گرفته. من از اینجا شروع میکنم
نمیدونم حتماً باید این شکلی بازیش کنیم یا نه
اون... نمیدونم واقعاً لازمه یا نه
چجوری بازیش کنیم؟ مبهم نگهش میداریم
تا آخرین لحظه مبهم نگهش میداریم
نه. اگه برگرده و... توی اون لحظه با هاپر
اگه برگرده و اون لحظه رو با هاپر داشته باشه و سوار ون بشه
حس میکنم مشخصه که تصمیم گرفته زنده بمونه
نه، لزوماً اینطور نیست
اگه اون تصویرها رو به من نشون بدی، یعنی تصمیم گرفته زنده بمونه
من خیلی... اون بحث ۱۰۰ درصد رو پیش نکش
تو یه تصویری داری، منم ۱۰۰ درصد
گزینهی دیگه چیه؟
خدایا، نمیدونم این رو چطوری بازی کنم
هر چی جلوتر میره، داستانهای بیشتری رو باید به هم وصل کنی
قوسهای شخصیتی بیشتری رو باید به سرانجام برسونی
و توقعات مخاطب هم بالاتر میره
و چطوری میخوای اون توقعات رو برآورده کنی
و در عین حال هنوز مخاطب رو غافلگیر کنی؟
خیلی نزدیکه
من و راس اصلاً علاقهای به نویسندگی نداشتیم
میخواستیم کارگردانی کنیم
فهمیدیم بهترین راه ورود، احتمالاً از طریق نویسندگیه
تمرکزمون روی چیزی بود که فکر میکردیم صنعت سینما دنبالشه
پشت سر هم فیلمنامههای بد مینوشتیم و همهاش میگفتیم: «چرا جواب نمیده؟»
آخرش فهمیدیم فقط باید به شمّ خودمون اعتماد کنیم
و برای دل خودمون بنویسیم
یادمه اولین باری که ایدهی «چیزهای عجیب» به ذهنمون رسید
فقط همون صحنهی زیرزمین با بچهها رو نوشتیم
و خیلی راحت پیش رفت
با خودم گفتم، خب، حالا زدیم به هدف
اوه، داریم میریم به قدیما
خب، بیا برگردیم به خیلی عقب
چیز عجیب اینه که الان توی اتاقی هستیم با همون وسایلی
که من و برادران دافر اولین بار حدود ده سال پیش وقتی همدیگه رو دیدیم، روشون نشسته بودیم
اون موقع قوانین فیلم و تلویزیون میگفت
نمیتونی سریالی دربارهی بچهها بسازی که برای بچهها نباشه
عقلت رو از دست دادی؟ فقط به حرفم گوش کن
تو پاک دیوونه شدی
نمیتونی ژانر وحشت رو با داستانهای بلوغ ترکیب کنی
دقیقاً همون خطشکنی بود که باعث شد کار اینقدر تازه به نظر بیاد
بلافاصله معلوم شد که اون فیلمنامه رو کاملاً درک کرده
و کاری که «شان» کرد واقعاً فوقالعاده بود
چون اون یه کارگردان و تهیهکنندهی معتبر بود
کاری که کرد این بود که گفت: «بهتون اعتماد دارم، و به دیدگاهتون هم اعتماد دارم.»
تنها راه برای اینکه یه کارِ سخت رو به سرانجام برسونی
اینه که قلباً باور داشته باشی انجام میشه
و اینطوریه که با یک نفر یا یه جفت دوقلو شروع میشه
بعد میشه ۱۰ نفر، بعد یه اتاق نویسندگی کامل
و یهو میبینی ۱۰۰۰ نفر آدم دورِ همن که میگن: «میدونی چیه؟»
«آره، ما قراره این غیرممکن رو ممکن کنیم.»
فصل اول، اصلاً نمیدونستیم کسی قراره از سریال خوشش بیاد یا نه
دیدیم که خب، خیلیها تا تهش رو دیدن
کل شب رو بیدار مونده بودن و تمومش کرده بودن، و بعد همینطور مثل گلوله برفی بزرگ شد
وای خدای من
این پدیدهی جهانی
خب، واقعاً سورئاله
راستش درکش خیلی سخته
«چیزهای عجیب» در صدر جدول پخش استریم قرار گرفت
بچههای هاوکینگ رقم خیرهکنندهی ۵۲ میلیارد دقیقه بازدید رو به دست آوردن
استیون کینگ، افسانهی ژانر وحشت، بدجوری جذب سریال شده
اون دربارهی سریال ما توییت زد و ما هم چند باری باهاش ایمیل رد و بدل کردیم
و این هنوز هم برام باورنکردنیه، چون اون
موقع بزرگ شدنمون، منبع الهام بزرگی بود. برای ما حکم خدا رو داره
فکر کنم همهچیز داره بزرگتر میشه
و هر سال توقعات خیلی بیشتر میشه
این یه سریال محبوبه
و مت و راس باید اون رو به سرانجام برسونن
میدونی، حساسیت کار خیلی بالاست
آره، عجب جمعیتی اینجاست
اوم
شاید باید چندتاتون رو میکشتم و از داستان حذف میکردم
اوم
اون، اوم... حق با میلی بود
خب، معلومه که با اولی شروع میکنیم
در روز فقط میتونیم سه تا رو انجام بدیم
طولانیان. بیاید انجامش بدیم. بزنیم بریم
آه
فکر نمیکردی بتونم طبق برنامه پیش برم، نه؟
فکر کنم بتونی، ولی امروز نه، فکر نمیکنم به موقع تمومش کرده باشی
داری میگی من دروغ میگم؟
نه، دارم میگم اشتباه میکنی
من اشتباه نمیکنم
هالی؟
هالی؟ هالی
داشتم صدات میکردم
ببخشید
میتونی بچهها رو جمع کنی؟ وقت صبحانهست
ما اینجاییم تا دیدگاه مت و راس رو پیاده کنیم
فرقی نمیکنه چی باشه
یا اینکه وقتی روی کاغذ میخونیش چقدر بزرگ و دیوانهوار به نظر بیاد
همهچیز با فیلمنامه شروع میشه
هدف من همیشه اینه که کمک کنم هر دیدگاهی که روی کاغذه، به بهترین شکل عصارهگیری و پیاده بشه
تا جای ممکن
واقعاً سعی میکنم توی آرشیو عکسهای اون دورهی زمانی غرق بشم
میدونستیم که یه جور زیرزمین وهمآلود با حال و هوای فیلم «ارواح خبیثه» میخوایم
وقتی داشتم برای اولین بار تصور میکردم دنیای هاپر چجوری میتونه باشه
اون توی یه وضعیت خیلی تاریک و تا حدی درگیر اعتیاد قرار داره
وقتی برای اولین بار توی سریال باهاش روبرو میشیم
با نگاه به عقب، حس میکنم از خیلی جهات واقعاً تونستیم بهش برسیم
به خیلی از چیزهایی که از اول قصد انجامشون رو داشتیم
به کوسن نیاز دارم
تا براش یه تخت موقت درست کنم
وقتی یه فیلمنامه به دستت میرسه و شخصیتی رو روی کاغذ میبینی
باید براش یه دنیا بسازی
پس با تکههای کوچیک اطلاعات شروع میکنی
و بعد شروع میکنیم به رنگ و لعاب دادن و بافت دادن بهشون
وقتی فیلمنامه به دستم میرسه، دوست دارم مثل یه طرفدار بخونمش چون واقعاً از سریال لذت میبرم
دست خودت نیست، از همون موقع شروع میکنی به تصویرسازی ذهنی
هر دهه با ظاهر و فرم خاص خودش شناخته میشه
یه رنگ میتونه از پشت صفحه نمایش
حس شور و اشتیاق یا غم رو منتقل کنه
این گروه از بازیگرا خیلی با پروژه درگیر میشن
اون
وحشتناکه. میدونم
عاشقشم
با این فیلمنامهها، انگار کلمات از توی صفحه بیرون میپرن
واقعاً یه تصویر پر از رنگ توی چشم ذهنت نقش میبنده
از اینکه نتیجهی کار چطوری میتونه باشه
این فصل واقعاً حجم فیلمبرداری بالاست
حرکت
روز فیلمبرداری داریم، ولی بازم کافی نیست ۲۵۰
وقتی از برادرها فیلمنامه میگیرم
اولش فقط برای فهمیدن داستان میخونمش
بعدش همهچیز رو بر اساس المانهای مختلف کالبدشکافی میکنم
یعنی آکسسوار، چیدمان صحنه، زمان روز، بدلکارها و بازیگرا
من مدام حواسم به تکتک عوامل هست
و مثل یه سگ نگهبان، همهی بازیگرا رو زیر نظر دارم
مغز من اینطوری کار میکنه
فرق بین فصل اول و فصل پنجم چیه؟
یه چیزی حدود ۱۸۰ روز
خوش اومدید
هی بچهها، آخرین باری که تونستیم با هم توی یه اتاق بشینیم کی بود؟
وقتی مینویسیم
سعی میکنیم مراحل تولید رو هم در نظر داشته باشیم
ولی تمام تلاشت رو میکنی که یه سری چیزها رو کنار بذاری
و نگران سختیهایِ به سرانجام رسوندنش نباشی
چون اونموقع اصلاً هیچی نمینوشتی
فکر نمیکنم هیچوقت فکر میکردیم توی فصل ۵ اینقدر بزرگ بشه
تا استودیو داریم که پر از دکور هستن ۱۲
و بیشمار لوکیشن مختلف
خیلی عظیمه
عظیم
No comments yet. Be the first to leave one.