Первые 163 строк.
تقدیم به تمام پارسیزبانان
NESTED با افتخار تقدیم میکند
در یک استان فراموش شده به دنیا اومدم،
به دور از اینجا.
پول نداشتم، اسم نداشتم، خانواده نداشتم.
فقط یه آزادی داشتم...
که با مردی که عاشقشم ازدواج کنم.
این آینده همه چیزم بود.
ولی ازم گرفتنش.
ایزابل، اومده.
پوستت داره میسوزه...
بدون تو نمیتونم زنده بمونم.
مسیو...
حرفای قشنگت کافی نیست.
ایزابل، دارم برات نامه مینویسم، همه چیزو به خطر میندازم،
تا یه بار دیگه بهت ثابت کنم عشقم تا کجا کشیده میشه
قلبت رو به روم باز کردی. منم قلبمو بهت میدم.
و هر کاری میکنم تا از این یتیمخونه بکشمت بیرون،
آزادت کنم، و از این زندان فرار کنیم.
در جایی باهات آشنا شدم که برای خاموش کردن روحها ساخته شده،
ولی تو داشتی میسوختی.
در چشمانت، معجزه رو میبینم
دو تا موجودی که برای هم وعده داده شدن،
که عشقشون هیچوقت نباید رام بشه.
پس، چون حرفام دیگه کافی نیست...
با یه آرزو اومدم. با من ازدواج کن.
زندگیم مال برای تو هست. لوسین بوکایو.
فردا فرار میکنی.
یه کشیش پیدا کردم که راضی شده برای پیوندمون.
میدونم خانواده نداری.
ولی خالم شاهد تو میشه. بهترین دوستم شاهد من.
تو و من برای همیشه.
ایزابل داسون ویل.
لوسین بوکایو.
در حضور شاهدانتون،
حالا شما رو زن و شوهر اعلام میکنم.
در خوبی و بدی...
تا مرگ جدامون کنه.
عشقم...
بذار بیاد تو.
منتظرت بودم.
- سلام، مادمازل. - همسرم کجا رفته؟
مسیو بوکایو؟
بیا، مادمازل.
هیچوقت مسیو بوکایویی وجود نداشته.
ازدواجتون فقط یه نمایش بود، یه حیله از طرف برادرزادم
- تا از جذابیت هات سوء استفاده کنه. - دروغ میگی!
مردی که باهاش خوابیدی اسمش والمونته.
یه ویکونته.
شوهرت نیست و هیچوقت دیگه نمیبینیش.
ایزابل، نمیتونم تو این پانسیون نگهت دارم
نمیتونمم ولت کنم.
سریعا گلوتو در فاحشه خونه سن مالو میبرن.
فقط زندگی سکوت و دعا میتونه گناهت رو جبران کنه.
صومعه صلیب سیاه امشب منتظرته.
نه... نه، رحم کن!
خانم؟ برای مهمونی کُنت دو ژرکور بریم پاریس ؟
دعوت نامه دیدی؟
انگار خوش اومدم نیست.
باشه، خانم.
اینجا چه خبره؟
- پول لازم دارم. - فوری از اینجا گم شو!
تو منو انداختی تو این مخمصه، خانم. تو و برادرزاده ات.
- ژاک، بندازش بیرون. - از روی جنازه ام.
دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم. میخوان منو ببرن صومعه صلیب سیاه.
این صومعه چه بدی ایی داره؟
میخوام زندگی کنم.
قرار نبود تا آخر عمر دعا بخونم و دنیا رو رها کنم.
ما رو تنها بذار، ژاک.
حیفه این جوونی و زیبایی رو حبس کنن،
وقتی میتونن سلاح بشن.
شاید یه پیشنهادی برات داشته باشم.
- چی؟ - خانم.
چی کار باید بکنم... خانم؟
- اولش، یه مرد رو اغوا کن. - کی؟
- والمون؟ - والمون رو فراموش کن.
زودِ بگم.
اول باید مطمئن بشم میتونی.
با من به پاریس میریم. نگاه میکنی و گوش میدی.
ولی مهمتر، ازم حرف شنوی میکنی.
بدون هیچ سوالی.
عزیز دلم، لحظه های خوبی با هم داشتیم،
ولی اجتناب ناپذیر اتفاق افتاد.
ازت خسته شدم.
چون راه آسونی برای گفتنش نیست، ببخش که رک میگم،
ولت میکنم، و دیگه نمیتونم خرجت رو بدم.
این گردنبند رو به عنوان یادگاری از لذتی که با هم بردیم قبول کن.
شاهزاده وفادارت، زافرانو.
پاریس منتظره.
- مردا براش میجنگن؟ - نه.
میخوای شوهرت بدم؟
مسخره نکن.
- خب اینا برای چیه؟ - بهت گفتم، مادمازل.
سوال نکن.
اون لبخند احمقانه رو از رو صورتت بردار. فقط فاحشه ها اینجوری میکنن.
اغوا کردن آسونه. باید یاد بگیری مردا رو کنترل کنی.
نشونم بده.
چهره اش آشنا میاد.
یه افسر بازنشسته.
- این برای مادمازله. - خیلی پولدار. بیوه.
از طرف مارکی.
«این لباس برای تو ساخته شده. بذار برات بخرمش،
به عنوان ادای احترام به زیباییت. مارکی دو مرتوی.»
دیدی، مادمازل؟
نیازی نیست خودتو بفروشی تا همه چیزو داشته باشی.
بیا.
خیلی خوشمزه هست.
آره.
بشین.
دیشب خوب بود؟
- با اون دو تا دیدمت... - دو تا وایکینگم؟
تو ول گردی؟
این کلمه رو میدونی؟
فکر میکنی در هنر لذت مهارت داری؟
خب؟
فردا میبرمت پیش ژرکور.
شاهزاده ولگردها.
نگهبان بازی هامون.
اونه که باید اغواش کنی.
والمون اونجا هست؟
چرا؟
- در موردت اشتباه کردم؟ - نه، خانم.
یاد بگیر بدون نگاه به گذشته زندگی کنی.
گذشته هیچی نیست، یه جنازه پوسیدهست.
بهش نگاه نکن.
شرم یا تلخی نداشته باش...
یا مهربونی.
والمون از ژرکور متنفره. نمیاد.
گوش کن، مادمازل.
ناامیدم کنی... یعنی بهم خیانت کردی.
لویی دو ژرمن.
چیزی شده، مسیو؟
بوی زن میدی، نه مرد.
- دیشب... - آره؟
ویکونت خسته بود.
دوستم مرد معتبریه.
بعد از کوبیده شدن تمام شب، حتماً نیاز به استراحت داری.
حتماً، مسیو لویی. دیشب ویکونت ۱۰ دور رفت.
- ده؟ - بیست.
- شش تا هم افتخاره. - آره، مسیو.
برو.
- امروز صبح چطوری؟ - عالی.
از وقتی از عروسیتون در نورماندی برگشتیم نگران بودم.
- پشیمون شدی؟ - لطفاً توهین نکن.
باید دوباره ببینمش.
به عنوان دختر باهاش آشنا شدم. حالا به عنوان زن میخوامش.
بذار ایزابل والمون رو همونقدر که بوکایو رو دوست داشت، دوست داشته باشه.
چالش جدید؟ میخوای به خاطر خودش عاشقت بشه؟
یه لحظه فکر کن چقدر ایزابل کوچولو امروز باید ازم متنفر باشه.
- یه نفرت وحشتناک. - حتماً، آره.
چی از تبدیل عشق به نفرت ساده تره؟
برگردوندنش سخته.
- اگه ممکن باشه. - میخوام بفهمم.
خالم برام نوشته ایزابل اومده پیشش.
- هر دو تو پاریسن. - با هم؟
- نمیفهمم. - خالم احمق نیست.
عاشقای پولدارش بیشتر از یه لباس جدید میخوان.
- هنوز زیباست. - هنوز.
یه صفت که میتونه یعنی تبعیدش از پاریس.
ژرکور فقط با یه مدل خاص زن میخوابه.
همونی که روزی که پنجرمو شکستی توش دیدم.
No comments yet. Be the first to leave one.