Первые 200 строк.
تقدیم به تمام پارسیزبانان
رفیقم اونجاست.
فقط اون نشونه رو لازم داریم.
ببین، اونجاست.
دوستمون چیزی که میخواستیم رو داره.
همون چیزی که تو پنی قول دادم.
خالص و برشخورده، بدون فنی.
دارم میبرمت یه سفر حال و کیف، عزیزم.
واقعا...
عجیبه که خواسته همینجا باهات قرار بذاره.
- میدونی، اینجا تپه خوکیه. - جدی میگی؟
تپه خوک
آدمای خوک صفت،
زن های گم شده.
قطعا اهل اینجا نیستی.
پیچ و خم بدنت،
حواس منو پرت کرده.
دارم میبرمت یه ماجراجویی، دختر.
رفیق، کجایی؟
میک!
نهه! خواهش میکنم!
لعنتی! لعنتی! لعنتی!
اخبار سر ساعت پخش میشه.
متأسفانه، مسئولین رسما گوش دادن...
شهرهایی مثل میدویل مثله یه روح
در زیرزمین رؤیای آمریکایی اذیتت میکنه،
- فراموش شده. نادیدنی. - ...شنبه شب.
فیلم نشون میده که امیلی...
با ناامیدی سعی میکنه دیده بشه،
اما به باد سرد گمنامی محکوم شده.
زن های گمشده در اون نفرین مدنی بلعیده میشن.
صداها و تجربه هاشون برای به رسمیت شناخته شدن فریاد میزنن.
من صدامو میشنوم
و این صفحات رو به پیدا کردن عدالت براشون اختصاص دادم.
همه چی، از یه قاتل سریالی بگیر تا افسانههای محلی در مورد آدم های خوک صفت.
پدر و مادر امیلی اونو یه دانشجوی کالج جاهطلب
با یه قلب بزرگ و آیندهای روشن توصیف کردن.
دعا میکنن زود پیدا بشه.
اگه اطلاعاتی دارید، لطفا با مسئولین تماس بگیرید.
تو رو هم میبینم. خوبه؟
کمک میخوای؟
دیرم شده، رجی.
این میشه نه تا زن تو ده سال گذشته...
ده تا زن.
چهار تا تو همین یک سال اخیر. داره سرعت میگیره.
اون آدم های خوکصفت سیریناپذیرن.
رجی، فقط چون دارم یه کتاب مینویسم در مورد زن های گمشده،
به این معنی نیست که واقعا باور دارم کار آدمهای خوکصفته.
اونا واقعی نیستن، باشه؟
فقط... یه افسانه مسخره شهریه.
خب، بون میگه دروغ میگی.
ولی اون میتونه یه عوضی قضاوت گر باشه، پس بهت اعتماد میکنم.
تو یه شاهزادهی واقعی هستی.
امشب میری داوطلب پناهگاه بشی؟
آره.
خب، از اونجایی که دیگه به آدمهای خوکصفت اعتقادی نداری،
فکر کنم اصلا برات جالب نیست
که من و ترپر جان یه دختر رو پیدا کردیم
تو تپهی خوکی دیشب...
حامله بود و آماده زایمان.
رسوندیمش پناهگاه.
خوکها گیرش انداختن، مطمئنم.
این شایعهای نیست که بخوای پخشش کنی، رجی.
بدون قهوه نمیتونم درو باز کنم.
متأسفم. واقعا متأسفم.
حکم دادگاه گفته پونزده فوت از مغازم فاصله بگیری،
ای دزد عوضی!
شونزده فوت. من مشکلی ندارم.
و اگه کتابی بخوام، میرم کتابخونه.
تو از اونجا هم بیرون شدی.
در مورد سوابق جستجوت شنیدم، ای منحرف.
شانس آوردی پتا رو خبر نمیکنم، ای دیوونه!
- پینس رو خبر کنی؟ - نه پ...
گم شو برو، رجی!
دیشب با جولیان شام خوردم.
به نظرم... کریس چقدر میتونه یه عوضی باشه.
بیا با هم روبهرو بشیم. سلام...
باشه.
داری عوضشون میکنی؟
خب، اینجا...
اصلا تغییر نکرده!
سلام. متأسفم.
این...
همه اش یکم گیج کننده هست.
خیلی خاطرات قدیمی اینجا دارم.
آره. یه جور تفریح رایج تو میدویله.
نقد یا کارت؟
نقد یا کارت؟
آهان. ام...
دوستم گفت
اینجا جای خوبیه واسه معامله.
عملا اصرار کرد که همه کتاب های قدیمیمو بیارم اینجا.
نه اینکه فکر میکردم یه روز باید بفروشمشون،
ولی الان اینجاییم.
گفتی اهل همین دور و بر هستی؟
آشنا به نظر نمیای.
آره، خب، کانآت لیک.
بعد از فارغ التحصیلی رفتم نیویورک.
دنبال پول و کار.
چطور شد؟
خب، از معامله سهام
رسیدم به معامله کتاب های جلدکاغذی قدیمی،
که... اینم یه جوره.
تو چی؟ داستانت چیه؟
من فارغ التحصیل میدویلم،
ولی هیچوقت با اون موش های دریاچه ای قاطی نشدم.
و اون رفیقت، اونم از اون موش های دریاچه ای هست؟
نه. اون اهل اینجاست.
آدم بافرهنگیه.
خبر نداشتم این همه کتاب در مورد سقوط راس ول چاپ شده.
آره، آره.
خب، میدونی، خودمو شکل فاکس مولدر تو مدرسه میدیدم.
هیچوقت نتونستم حقیقت رو پیدا کنم.
یه هواپیمای نازی بود.
دولت سعی کرد سرپوش بذاره
که مردم از نازی ها در قطب جنوب خبردار نشن.
چی؟ جدی میگی؟
آره.
ببخشید. صبر کن.
اه.
مامانم افتاده.
من... من باید برم.
واقعا متأسفم. من اینا رو میذارم و میگم رئیسم روشون قیمت بذاره.
نه، باشه. آره.
نه، من متأسفم.
- نه، اشکالی نداره. - و، هی... ممنونم.
- آره. خواهش میکنم. - باشه.
باشه.
لعنتی!
الو؟
شما با بن تماس گرفتید.
نمیتونم گوشی رو بردارم.
بعد از بوق پیغام بذارید.
لطفا، فقط بهم زنگ بزن، بن.
میدونم پیغام هاتو چک میکنی.
اگه میخوای رابطه مون تموم بشه، قبول میکنم.
فقط...
واقعا لازم دارم ببینمت، باشه؟
سیزده ماه گذشته.
پیگی!
یالا، پیگی.
خدایا!
بوی خوبی میاد.
تا حالا بهت بدی کردم؟
تو آشپزخونه نه.
اوه. خوبه.
باشه.
حدود چهار دقیقه دیگه حاضره.
میخوای دوش بگیری؟
نه.
ام، یه ساعت دیگه باید پناهگاه باشم،
پس وقت ندارم.
باشه پس.
شام حاضره.
داشتی باهاش حرف میزدی
تموم این مدت لعنتی!
خواهر کوچولو، بن شریک کاری و دوستمه.
اون شوهر لعنتی منه!
باید برم پناهگاه. پیاده میرم.
بیخیال، میرسونمت.
دیره.
اه.
خدایا.
بدرک.
خدایــــــــا، چشمام!
ای وای!
تا حالا در زدن به گوشت خورده؟
اه.
مناسبه؟
دیرم شده.
متأسفم، باشه؟
باید بهت میگفتم با بن در تماسم،
ولی خودت دیدی که همه چی در مورد کاره.
اون اصلا مهم نیست.
فقط میخوام بدونم چیکار کردم.
فقط میخوام بدونم چرا منو ترک کرد.
نمیدونم. بن دورههای افسردگی داره، باشه؟
همیشه همینطور بوده.
از خراب شدن قرارداد گوون بگیر،
تا قضیه تو، این...
دارم سعی میکنم...
نمیدونم، بودن وسط این ماجرا خیلی خسته کننده هست.
ولی متأسفم.
باشه، بذار برسونمت پناهگاه.
ساعت ۴ صبح میای دنبالم؟
شک نکن.
داشتی پاک میموندی؟
اه.
هیچوقت نباید تو رو به این مزخرفات علاقه مند میکردم.
میدونی، فقط خواستم یه داداش بزرگ عوضی باشم
و بترسونمت، هان؟
بیشتر از تصورت جواب داد.
کری، کری، بالای تپه.
خوک ها رو میبینه و کثافت.
اینکی، اینکی. بکش. بکش. بکش. بکش.
همه خوک ها تو تپه خوک.
دمم گرم، چه شعری!
کی میدونست شعرهای بچگیم انقدر ماندگار میشن؟
من و فقط خودم.
No comments yet. Be the first to leave one.