Первые 200 строк.
من کارآگاه خوزه آلولا از آژانس بینالمللی آلولا در مکزیک هستم
بعد از پایان دوران پابلو اسکوبار در دههی نود میلادی
بین کارتلهای مخدری که توی مکزیک سر برآوردن
بیرحمترین اتحادیه، کارتل «مونداکِ» پیتر سامبای بود
بیشتر از صد تا قتل
حملات مسلحانه
قاچاق مواد مخدر
اسم سامبای با جنایتهای بیشماری گره خورده بود
سازمانهای آمریکایی مثل سیا، افبیآی و دیئیاِی
در کنار سازمانهای بینالمللی مثل اینترپل
به در و دیوار میزدن تا حتی شده یک عکس از سامبای پیدا کنن
بله! هیچکس اون رو زنده ندیده
اونایی هم که دیدنش، دیگه زنده نیستن
دقیقاً به همین خاطر، مصمم بودم که حداقل یه عکس ازش بگیرم
اون روز بر اساس یه سری اطلاعات محرمانه رفتم اونجا
چون شنیده بودم سامبای قراره همونجا یه معاملهای رو جوش بده
هدفم نه به هم زدن اون معامله بود و نه دستگیری سامبای
فقط یه عکس
کل چیزی که میخواستم همین بود
قدمهای جسورانهای برداشتم و به هدفم نزدیکتر شدم
اون سامبایِ فلانفلانشده کدوم گوریه؟
اون حتماً واسه این معامله میاد
تخمسگِ بیصفت
سامبای، من توی این بازی نیستم
توی فلاش عکسی که اون روز گرفتم
سامبای صورتم رو واضح دید
و همون موقع، با تمام شجاعتم، از مکزیک در رفتم و به وطنم فرار کردم
پاتکِ اون روزِ پلیس مکزیک
ضربهی بزرگی به کارتل مونداک بود
قضیه بالا گرفت و تبدیل به یه جنگ بینبانگی شد
و اینجوری شد که سقوط پیتر سامبای شروع شد
بعد از اینکه از ترس سامبای از مکزیک فرار کردم، برگشتم خونه
چون کار دیگهای پیدا نکردم، اینجا هم یه آژانس کارآگاهی راه انداختم
کارآگاهی بینالمللی آلولا
اما خب، به لطف «همکاریِ» اهالیِ اینجا
که فرق آژانس کارآگاهی رو با درمانگاه نمیفهمیدن
مجبور شدم تقریباً بلافاصله تختهاش کنم
با کمی پیازداغ اضافه و کینه از تجربههام در مکزیک
شروع کردم به نوشتن یه رمان به اسم «ناپدید شدن سامبای»
همونطور که داشتم روی کتاب کار میکردم، پسرم تونی بزرگ شد
از اونجایی که کار دیگهای پیدا نکرد... بسه دیگه! من الان واسه خودم مردی شدم، مگه نه؟
میتونی دیگه حرف نزنی. از اینجا به بعدش با من
تا اون داشت مینوشت، من بزرگ شدم
از اونجایی که درسم خوب نبود و کاری هم پیدا نکردم
و با اصرار بابایِ دوستدخترم
که میگفت قبل از ازدواج باید وارد یه «ارگانی» بشم
درمانگاه بابام رو تحویل گرفتم... یعنی آژانس کارآگاهیش رو
هر وقت توی زندگیم با خطری روبرو شدم
همیشه ازش فرار کردم
اما این خطر
اجتنابناپذیره
راه فراری ازش نیست
کجا بودی؟
میدونی چقدر منتظر بودم؟
این همه برات پیام فرستادم
اینطوری فایده نداره
گوشیت؟ نه تونی، منظورم اون نیست
این رابطه دیگه فایده نداره
چرا آخه؟
این دو روز گذشته کدوم گوری بودی؟
درگیر پروندهی گردنبند دزدیدهشدهی اون مردِ ماروادی بودم
این وضع خوب پیش نمیره تونی. هان؟
بیا به هم بزنیم. هی، یه لحظه صبر کن
واقعاً پیامهات رو ندیدم
ندیدی؟
نه عزیزم. پس چطوری من تیکِ آبی رو دیدم؟
تیک آبی؟
تونی
یه «باشه»
یه «هوم»
حتی نمیتونستی یه ایموجی لبخند بفرستی؟
سرم خیلی شلوغ بود! مگه در مورد گردنبند دزدیدهشدهی ماروادی بهت نگفتم؟
خب، گردنبند ماروادی رو پیدا کردی؟
نه، ولی پیداش میکنم. مطمئنم
تونیِ عزیزم
من نمیپرسم که حتی یه پروندهی درست و حسابی رو حل کردی یا نه
ولی اصلاً حتی یه حرکت قهرمانانه توی زندگیت داشتی؟
دیگه امیدی ندارم که بعد از اینکه «به جایی رسیدی» باهات ازدواج کنم
انتخابیِ بازیهای آسیایی داره برگزار میشه
شاید برای همین برم حیدرآباد
نرو. چرا؟
چون به هر حال انتخاب نمیشی
تونی، خیلی منفیبافی! اوه
منظورم دقیقاً همین بود
میدونی چیه؟ کار من با تو تمومه، تونی
بیا تمومش کنیم! آره، بیا همین کارو بکنیم
لعنت به این کات کردن
دیوونهخونهی کات کردن و آشتی کردن
الو؟ آره
پرنسسِ بابا شام خورده؟
آره خوردم. هنوز نخوابیدی؟
نه. فقط وقتی تو بیای خونه میخوابم
برو پیش مامانت بخواب عزیزم
بابا کی برمیگردی؟ زود میام
تا برنگردی نمیخوابم
زود برمیگردم. بعداً بهت زنگ میزنم. فعلاً قطع کن
سیلوا، چرا اینقدر طول کشید؟
باید منتظر میموندم تا اون مامورای گمرک برن
بزن بریم. باشه
لعنتی
سیگار داری؟
نه. میخریم. باشه
چی شده، سیلوا؟
چیزی که این تو داریم ۳۰ کرور ارزش داره
اونوقت واسه رسوندنش به انبار خودمون چی گیرمون میاد؟
فقط ۵۰ هزار روپیه که پولِ خورد هم نیست
چی میشه اگه... یه بازیِ کوچیک راه بندازیم؟
چه بازیای؟
اگه اینو ببریم مونار
یه نفر هست که آمادهست بخردش
و یه کرور گیرمون میاد
سیلوایِ عزیزم
فکر کردی بعد از دور زدنِ «کاناکا ساباپاتی»، میتونی اینجا زنده بمونی؟
این دم و دستگاهِ «آشپزخانهها و رستورانهای ساباپاتی» فقط یه ویترینه
کاسبیِ اصلیش یه چیز دیگهست
تویی دنیای قاچاق بینالمللیِ جنوب هند، «آنان» رئیسِ بیچون و چراست
من تازه از اون کثافتکاریهای قبلی خلاص شدم و شروع کردم به زندگیِ سالم با خونوادهم
نمیتونم دوباره ریسک کنم. من نیستم
اگه مایل نیستی، بیخیالش
فقط گفتم بپرسم
هوم
اصلاً فرض کن چیزی نگفتم
چه خبر سیلوا؟ با مقبول حرف زدی؟
پایه هست؟ فکر نکنم هیچوقت بیاد
اینطوری نمیشه
یه جوری راضیش کن
هان؟
الو؟
الو؟
الو؟
هی
هی! از اونجا دور شو
هی
گمشو
شما دیگه کدوم خری هستین؟
ببین دیلراج
تازگیها خیلی بیمسئولیت شدی
هوم
نذار هر روز اینو تکرار کنم
کارهات رو با دقت انجام بده
این وظیفهی یه شوهره
صبحها هم منو بیدار نکن
قهوهم باید روی میز ناهارخوری باشه
بایدِ باید داغ باشه
آره، بیدارت میکنم
وگرنه کلهپز میشی
این چه وضعیه؟! آخه دایناسور
من شوهرتم، جادوگر
من نوکرت نیستم
اُف
لطفاً فقط منو نجات بده
ای لعنت
اوه
ای بابا
کانان رو بیدار کن و دندونهاش رو مسواک بزن
بعدش ببرش بیرون تا کار خرابی کنه
بعدش هم حواست باشه با ملایمت تمیزش کنی
کانان
ها
ها؟ نه، نه
کانان کجاست؟
کانان
کانان
کانان
کا... کانان
لولیمول! کانانمون
کانان گم شده
لولیمول
کانان
کانان! «نایا نایر» توی این آپارتمانه؟
وای نه
کانان! شلیک نکن! شلیک نکن
واسه یه نفر اتفاقی افتاده
پاشو! پاشو! چته مرد؟
بیا! بیا! واسه آبجی اتفاقی افتاده
بریم چک کنیم
تو بگیر بخواب بابا
اگه نریم، خودش میاد اینجا
پاشو! یعنی آبجیت کارِ بهتری نداره بکنه؟
خوابم رو حروم کرد
لطفاً بیا عزیزم. گمشو
باشه میام
اون چیه؟ اونجا چه خبره؟
حرف نزن! من حرف میزنم
ما که الان با هم نیستیم، درسته؟
تو حرف میزنی؟ آره میزنم
مطمئنی حرف میزنی؟ آره
حرف میزنی؟ خب پس یه بوس بده
حرف میزنی؟
میزنم. هان؟
تویِ سگمذهب
میکشمت! نه، اونو نه
همینقدر بسه
حضور شماها اینجا اصلاً به چه دردی میخوره؟
کانانِ من گم شده
اینجا دوربین مداربسته هست
که هیچوقت کار نمیکنه
وقتی میپرسم چرا کار نمیکنه، هیچ جوابی نداره بده
من اینجام که همه چیز رو چک کنم، دقیقاً مثل یه دوربین مداربسته، مگه نه؟
این آپارتمان اصلاً چه امنیتی داره؟
No comments yet. Be the first to leave one.