House of David

House of David

Download Farsi Persian Subtitle

Season 1

Release info

House Of David S01E06 HDR 2160p WEB H265-SuccessfulCrab
A Commentary by Highbury
🆔 Highbury | FilmKio.Com 🆔

Tags

webdl
Published on: 2025-03-20
Downloads: 386
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

‫آنچه گذشت...

‫امروز یکی از دخترانم رو ‫به یکی از پسرانت پیشنهاد میدم

‫- نباید چنین چیزی رو قبول کنی ‫- زندگی من همینه، داوود

‫همین مونده که بیافتی دنبال ‫یه پسر چوپان

‫اگه عضوی از این خونواده بشم، ‫خون و خونریزی نمیشه

‫یه کلمه هم حرف نمی‌زنی

‫تو مادر غول‌هایی

‫- بهشون چه پیشنهادی میدی؟ ‫- انتقام

‫شیر رو بکش

‫خاندان ما بهم ملحق نمیشن

‫شائول، بیا صبح در موردش حرف بزنیم

‫منو آروم نکن، زن!

‫از خونه‌م برو بیرون!

‫همه چی در روزهای ‫شورش بزرگ شروع شد

‫وقتی فرشتگان بهشت به دنبال ‫تاج و تخت ابدی بودن...

‫برای جنگ به پا خاستن ‫ولی شکست خوردن و تبعید شدن

‫این فرشته‌ها به زمین سقوط کردن

‫توسط خدا طرد شدن یا وظیفه مراقبت ‫از فرزندان آدم بهشون محول شد

‫کاملا مشخص نیست

‫با اینکه برخی میگن این فقط ‫یه افسانه‌س، بقیه میگن حقیقت داره

‫داستانی که نسل به نسل نقل شد

‫دخترانی زیبا و خیره‌کننده از ‫انسان‌ها متولد شدن...

‫که تصویری از خداوند بودن

‫برخی از فرشتگان اونا رو دیدن و ‫وجودشون سرشار از نیاز و اشتیاق شد

‫و رهبرشون، شمیازا، به بقیه گفت...

‫بیاین از میان دختران ‫انسان‌ها همسرانی برگزینیم...

‫و بیاین برای خودمون ‫بچه‌هایی بوجود بیاریم

‫و بنابراین این اتفاق روی داد

‫و از این پیوند چیزی به ‫غیر از فرزندان آدم شکل گرفت

‫غول‌ها، که از یه پیوند ممنوعه زاده شده بودن

‫انسان‌هایی برجسته و بسیار توانا، ‫که به مانند خدایان در روی زمین راه می‌رفتن

‫ولی خداوند فرشتگان رو به خاطر ‫گناهان‌شون مجازات کرد...

‫و اونا رو به تاریکی ابدی تبعید کرد...

‫تا هیچوقت دیگه پای روی زمین نذارن

‫تنها چیزی که موند فرزندان ‫شورش‌شون بود...

‫که انسان‌ها ازشون می‌ترسیدن ‫و شکارشون می‌کردن

‫شما هم از اونایید، فرزندانم

‫شما آخرین نفیلیم هستین

‫اگه تمام چیزهایی که میگی ‫درست باشه...

‫اونوقت چرا هنوز توی ‫این غار قایم شدیم؟

‫ ‫

‫باز چی شده، آخیش؟ ‫خسته شدم از بس احضارم کردی...

‫تا یه مشت افسانه و داستان تحویلم بدی

‫واقعی هستن. دیدمشون

‫به پدرت ایمان داشتم ‫و به تو هم ایمان دارم

‫خودت که می‌دونی

‫ولی پنج ارتش تنها ‫در صورتی متحد میشن...

‫که با چشمهای خودشون ‫بتونن این قدرت بزرگ رو ببینن

‫نه اینکه افسانه و اسطوره باشه

‫صدا رو می‌شنوی؟

‫می‌خوای قدرتم رو ببینی

‫الان میاد دم دروازه من ‫و جلوی پاهام زانو می‌زنه

‫جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت ‫فیلمکیو را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید ‫@FilmKio

‫:کانال زیرنویس‌های فیلمکیو ‫@SubKio

‫هفته‌های زیادی گذشته. ‫ترسیدم که نیای

‫اگه به خاطر پسرم نبود، نمی‌اومدم

‫لطفا، بذارین خدمتکارانم ‫به شما رسیدگی کنن

‫هر چی میل دارین بگین

‫مرد بزرگ، یه چیز جالب دارم ‫که می‌دونم دوست داری ببینی

‫به بقیه پادشاهان بگو در ‫دره ایلاه جمع بشن

‫اونجا با ارتشم و غول‌هام ‫میام دیدن‌تون

‫دیگه وقتشه

‫«خاندان داوود»

‫« مترجم: داوود آجرلو» ‫Highbury

‫میخال

‫چی کار می‌کنی؟

‫سعی دارم آینده‌ایی رو ببینم ‫که نمیشه دیدش

‫شبیه مادر مرموز حرف می‌زنی

‫گاهی این کاخ این حس رو میده که...

‫اوهوم

‫بارها پیش میاد که می‌بینم ‫روی دیوارها نشستم و به افق نگاه می‌کنم...

‫فقط به امید اینکه برای آخرین ‫بار برادرمون، اشبعل رو ببینم...

‫ولی اونو گم کردم، و خودمو هم همینطور

‫متاسفم که پدر جلوی ازدواجت رو گرفت

‫نه

‫کاربرد ما اینه که خدمتکاران ‫وظیفه‌شناس پادشاه باشیم...

‫مهم نیست چقدر ناجور و نامعقول بشه

‫خوشبختی و اراده آزاد ‫چیزی به جز یه توهم نیستن

‫بعدش تو هم هستی

‫ملاقات‌های کوچولو و مرموزت

‫در موردش کمتر از ‫بیماری پدر در کاخ حرف زدن

‫داری عاشق میشی؟

‫ها؟

‫نه

‫شدم

‫عاشق شدم. و حالا درگیرم

‫- از دست قلب پاک و معصومت ‫- در مقایسه با قلب پژمرده تو

‫اینقدر طفره نرو

‫چرا اینقدر خسته‌ای؟

‫مادر چیزهایی بهم گفت که نمی‌دونستم ‫و حالا یه جنبه دیگه ازش رو می‌بینم

‫یه رعیته و هرگز ‫اجازه نداری باهاش ازدواج کنی

‫بالاخره یاد می‌گیری

‫ما مثل نردبونی هستیم که مردها ‫ازمون بالا میرن تا به آرزوهاشون برسن...

‫و هر چی زودتر قبولش کنی...

‫جای پاهاشون کمتر دردناک میشه

‫خداوند موهبت خیلی زیبایی بهت داده

‫ممنونم، پادشاه من

‫بهت غبطه می‌خورم

‫به زندگی که توی خونه داشتی، ‫به پاکی و صمیمیتش

‫مراقب گله و مزرعه‌ت بودی

‫دلم براش تنگ شده

‫در مزرعه بزرگ شدین؟

‫پادشاه که به دنیا نیومدم. ‫پادشاه شدم

‫درست مثل تو، مراقب حیوانات بودم

‫فقط من مراقب الاغ‌ها بودم

‫موجودات لجوجی هستن، ‫خیلی لجوج‌تر از گوسفندها

‫ولی گمونم برای رهبری ‫انسانها تمرین خوبی بود

‫پس میگین انسانها مثل الاغ‌هان

‫گاهی بدترن

‫از چوپانی به پادشاهی

‫هر چیزی ممکنه

‫می‌تونی هر چیزی بشی، ‫مهم نیست از کجا شروع کنی

‫و اجازه نده سخنان هر آدمی ‫تو رو از سرنوشتت دور کنه

‫سرنوشت توئه

‫محکم بهش بچسب

‫یه ملاقاتی. چقدر عالی

‫هیچوقت اینجا نبودم

‫اگه ملکه بفهمه...

‫از الان تا ابد رازدار همدیگه هستیم

‫حالا می‌تونی بری

‫نترس، روبن

‫کزیا خیلی حرفهای قشنگی ازت برام گفته

‫اینکه چقدر باهوشی، چقدر ‫خوب گوش میدی...

‫و اینکه یه شب با پادشاه بودی

‫یه شب ویژه

‫در میدان نبرد، وقتی ‫یه مرد به ملاقات شاه رفته

‫- سموئیل؟ ‫- بله. سموئیل. اون چی گفت؟

‫آخرش اونا رو می‌کشی؟

‫حیوانات رو. قربانی‌شون می‌کنی؟

‫من که پیشگو نیستم، روبن

‫پس چرا بهشون آسیب می‌زنی؟

‫چرا؟

‫چون می‌تونم ازشون یاد بگیرم

‫یه چیزهایی درونشون هست ‫که دوست دارم در موردشون بدونم

‫تا حال یه قلب رو از نزدیک دیدی؟

‫ها؟

‫نه؟ دوست داری ببینی؟

‫پس بهم بگو چی شنیدی ‫و در عوض...

‫خیلی چیزهای قشنگ رو بهت نشون میدم

‫خیلی صداشون بلند بود ‫و پادشاه گریه کرد

‫و بعد خداوند یکی دیگه رو ‫به عنوان پادشاه انتخاب کرد

‫خداوند یه مملکت رو ازت گرفته

‫اون چیز بود...

‫- تدهین شده؟ ‫- تدهین شده

‫ممنونم، روبن

‫شکل دادن به فلزات رو اولین بار ‫خدایان به انسان یاد دادن...

‫و در پایان آخرین عصر بزرگ، ‫رازهای هنرهای مرموز از میان رفت

‫در کنار بسیاری از عناصر ‫ارزشمند که نیاز بهشون زیاد بود

‫برنز. فلز

‫و اراده شکل دادن بهش

‫زره کامل

‫آسمانی. بهترین آهنگر مایسنیایی ساخته‌ش

‫نظیرش وجود نداره

‫بله

‫این خوبه

‫هی، ببین

‫می‌خوای مبارزه کنی؟

‫می‌خواین بازی کنین؟

‫نگران نباش. بهش آسیب نمی‌زنن

‫نمی‌تونم بگم اون بهشون آسیب نمی‌زنه

‫کی می‌خواد بجنگه؟

‫بیا!

‫کجا میرین؟ برگردین!

‫باهام متحد شو. در پیروزی کمکم کن

‫تو و پسرانت مثل پادشاهان زندگی می‌کنین

‫پادشاهان؟

‫اونا همین الانشم خدا هستن

‫تو مهره‌ها رو روی نقشه حرکت میدی

‫سر این بحث می‌کنین و می‌جنگین ‫که کدوم سرزمین مال کیه، کدوم خدا قوی‌تره

‫انگار که واقعا روش کنترلی هم دارین

‫خب، جوابت به پیشنهاد من چیه؟ ‫با هم می‌تونیم انتقام بگیریم

‫بذار جالوت پادشاه اونا رو بکشه، ‫مردمش رو به اسارت بگیره

‫وقتی این پیروزی رو بدست بیاریم ‫برای همه‌مون به اندازه کافی غنیمت هست

‫تا جایی که یادم میاد تنها ‫چیزی که می‌خواستم انتقام بوده

‫پس، پیشنهاد من اینه

‫پسرانم به یه شرط باهات متحد میشن

‫هر چی که باشه

‫تاج و تختت

‫متوجه نمیشم

‫چرا پسرانم باید جلوی هر ‫مردی زانو بزنن؟ از جمله تو

‫انسانها باید جلوی خدایان زانو بزنن

‫وقتی پیروزی بدست بیاد، جالوت ‫بر این سرزمین حکمرانی می‌کنه

‫بر همه‌ش

‫حالا دستم رو ببوس و قسم ‫بخور این اتفاق می‌افته

‫نه

‫پس هیچ غولی نخواهی داشت

‫و بدون اونا هم به پیروزی نمی‌رسی

‫ولی مراقب باش، آخیش

‫وقتی غول‌ها رو بیدار کنی، ‫خیلی بعیده که دوباره بخوابن

‫جاسوس‌هامون در فلسطی میگن ‫یه حرکتی داره شکل می‌گیره

‫سربازها اینجا و اینجا جمع میشن

‫حداقل بین دو کشورشون ‫یه جور توافق صورت گرفته

‫- ولی نمی‌دونیم به چه هدفی ‫- دورمون پر شده از اهداف شوم

‫گمونم پادشاه آخیش ‫پشت تمام این حرکات باشه

‫جاه‌طلب و کینه‌توزه

‫ولی تا حالا نه به آزمون کشیده شده ‫و نه ازش حمایت شده

‫فکر کردم سالها قبل تهدیدش رو خنثی کردیم

‫پدرش رو بله، ولی از وقتی آخیش از مخفیگاه ‫بیرون اومد و تاج و تخت رو پس گرفت...

‫جسورتر شدن

‫با چی؟

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left