The first 200 lines.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
ترس. خیانت. خونخواهی.
هزاران سال پیش...
اینها نیروهایی بودند که بر دنیای ما حکم میراندند.
دنیایی که در آن شکارها از شکارچیان میترسیدند.
و شکارچیان یک میل زیستیِ مهارنشدنی...
در وجودشان داشتند...
به زخمیکردن، دریدن و...
خون! خون! خون!
و مرگ.
آن زمان دنیا به دو دسته تقسیم میشد.
شکارچیان درنده...
یا شکارهای رام.
اما با گذشت زمان، ما تکامل پیدا کردیم.
و از رفتارهای بدوی و وحشیانهمان فاصله گرفتیم.
حالا شکارچی و شکار در کنار هم با صلح زندگی میکنند.
و هر پستاندار جوانی فرصتهای بیشماری پیش رو دارد.
آره.
دیگه مجبور نیستم توی گله قایم بشم.
میتونم فضانورد بشم.
دیگه مجبور نیستم یه شکارچی تنها باشم.
امروز میتونم دنبال معافیت مالیاتی بگردم.
من میخوام کارشناس بیمه بشم!
و من میتونم دنیا رو جای بهتری کنم.
من قراره...
افسر پلیس بشم!
خرگوش پلیس؟
این احمقانهترین چیزی بود که تا حالا شنیدم.
شاید برای ذهنهای کوچیک غیرممکن به نظر برسه...
دارم به تو نگاه میکنم، گیدیون گری.
اما فقط ۲۱۱ مایل اونطرفتر...
شهر بزرگ زوتوپیا قرار داره!
جایی که نیاکان ما برای اولین بار در صلح کنار هم جمع شدند...
و اعلام کردند که هر کسی میتونه هر چیزی بشه!
ممنون و شببهخیر!
جودی، هیچوقت فکر کردی من و مامانت...
چطور اینقدر خوشحال شدیم؟
نه.
خب، از آرزوهامون دست کشیدیم و به همین چیزی که داشتیم قانع شدیم. مگه نه، بانی؟
آره، درسته استو. حسابی قانع شدیم.
میبینی جود؟ قشنگیِ دلخوشکردن به همین چیزها همینه.
اگه هیچ چیز تازهای رو امتحان نکنی، هیچوقت هم شکست نمیخوری.
من اتفاقاً امتحانکردن رو دوست دارم.
منظور بابات اینه، عزیزم...
که خیلی سخت میشه...
حتی شاید غیرممکن باشه که تو افسر پلیس بشی.
دقیقاً. تا حالا هیچ خرگوشی پلیس نشده.
- نه. - خرگوشها از این کارها نمیکنن.
- هیچوقت. - هیچوقت.
اوه. پس ظاهراً من باید اولینش باشم.
چون من قراره...
دنیا رو جای بهتری کنم.
یا خب... میدونی، اگه میخوای حرف بزنیم...
دربارهی بهترکردن دنیا...
هیچ راهی بهتر از این نیست که هویجکار بشی.
دقیقاً! بابات، من...
و ۲۷۵ تا خواهر و برادرت.
- داریم دنیا رو عوض میکنیم! - آره.
- هر بار با یه هویج. - الهی آمین.
هویجکاری شغل شرافتمندانهایه.
اوهوم.
فقط دونهها رو توی خاک میکاری.
با خاک یکی میشی. از سر تا پا هم خاکی میشی.
خودت میفهمی عزیزم.
آرزو داشتن خیلی هم خوبه.
آره. فقط به شرطی که...
زیادی بهشون باور نداشته باشی.
پس این بچه کجا رفت؟
همین الان بلیتهاتون رو بدین به من...
وگرنه میزنم اون...
- کون کوچیک و بیآزارت رو له میکنم. - آخ!
ولش کن، گیدیون!
بع بع! چی کار میخوای بکنی؟ گریه کنی؟
هی! شنیدی چی گفت. ولش کن.
چه لباس قشنگی، بازنده.
توی چه دنیای دیوونهای زندگی میکنی...
که فکر میکنی یه خرگوش میتونه پلیس بشه؟
لطفاً بلیتهای دوستم رو پس بده.
بیا ازم بگیرشون.
ولی حواست باشه، چون من روباهام...
و همونطور که توی اون نمایش مسخرهت گفتی...
ما شکارچیها یه زمانی شکارها رو میخوردیم.
و اون غریزهی کشتن هنوز توی «دونا»ی ماست.
اِ... تقریباً مطمئنم تلفظش «دیاِناِی»ه.
تو به من نگو چی میدونم، تراویس.
من ازت نمیترسم، گیدیون.
حالا ترسیدی؟
نگاه کنین دماغش چطور میلرزه!
ترسیده!
گریه کن، خرگوش کوچولوی لوس.
گریه کن، گریه کن...
تو واقعاً نمیدونی کی باید کوتاه بیای، نه؟
میخوام این لحظه رو یادت بمونه...
برای دفعهی بعد که فکر کردی...
میتونی چیزی بیشتر از یه...
خرگوش احمقِ هویجکار باشی.
بدجور زخمی شده.
خوبی، جودی؟
آره. آره، خوبم.
- بفرمایین. - اوه!
وای! بلیتهامون رو پس گرفتی!
محشری، جودی!
آره، اون گیدیون گری نمیدونه چی میگه.
خب، دربارهی یه چیز حق داشت.
من نمیدونم کی باید کوتاه بیام.
گوش کنین، کارآموزها.
زوتوپیا ۱۲...
زیستبوم متفاوت توی محدودهی شهرش داره.
تاندرا تاون...
میدان صحرا...
منطقهی جنگل بارانی؛ فقط چند نمونهان.
باید روی همهشون مسلط بشین...
قبل از اینکه پا توی خیابون بذارین، وگرنه میدونین چی میشه؟
میمیرین!
طوفان شن سوزان!
مردی، خرگوش دهاتی!
سقوط از ارتفاع هزار فوتی!
وااای!
مردی، هویجکله!
دیوار یخیِ منجمد!
هوپ!
مردی، دختر مزرعه!
مجرم غولپیکر.
مردی. مردی، مردی، مردی!
واو...
توالت کثیف!
مردی، پشمالو!
ول کن و برگرد خونه، خرگوش پشمالو!
تا حالا خرگوش پلیس نداشتیم.
- هیچوقت. - هیچوقت.
فقط یه خرگوش احمقِ هویجکار.
بهعنوان شهردار زوتوپیا، با افتخار اعلام میکنم...
که طرح مشارکت پستاندارانِ من...
اولین فارغالتحصیل آکادمی پلیسش رو معرفی کرده.
شاگرد اول دوره...
اولین افسر خرگوشِ اداره پلیس زوتوپیا...
جودی هاپس.
وای خدا.
معاون شهردار بلودر، نشانش.
- اوه، بله. درسته! - ممنون.
آفرین، جودی!
جودی...
افتخار بزرگیه که رسماً تو رو منصوب کنم...
به قلب زوتوپیا:
کلانتری یک.
مرکز شهر
تبریک میگم، افسر هاپس.
ناامیدتون نمیکنم.
از بچگی آرزوم همین بوده.
امروز روز افتخارآمیزی برای کوچولوهاست.
بلودر، یه کم جا باز کن. بیا کنار.
خب افسر هاپس، دندونات رو نشون بده!
- افسر هاپس، اینجا رو نگاه کن! - لطفاً این طرف رو نگاه کن!
تکون نخور. لبخند بزن!
واقعاً بهت افتخار میکنیم، جودی.
آره. میترسیم هم.
- آره. - راستش یه جور...
ترکیب افتخار و ترسه.
آخه زوتوپیا خیلی دوره. شهر خیلی بزرگیه.
بچهها...
من تمام عمرم برای این تلاش کردم.
میدونیم. فقط...
هم برات هیجانزدهایم، هم وحشتزده.
تنها چیزی که باید ازش بترسیم، خود ترسه.
و البته خرسها. از خرسها هم باید بترسیم.
شیر و گرگ هم که جای خودشون رو دارن.
- گرگ؟ - راسوها.
تو که با یه راسو کریبیج بازی میکنی.
آره، و اونم طوری تقلب میکنه انگار فردایی در کار نیست.
میدونی چیه، تقریباً...
همهی شکارچیها. زوتوپیا هم پر از اوناست.
اوه، استو.
و روباهها از همه بدترن.
راستش، این یکی رو بابات بیراه نمیگه.
توی ذات زیستیشونه.
یادت هست گیدیون گری چی کار کرد؟
وقتی نه سالم بود.
گیدیون گری یه عوضی بود که اتفاقاً روباه هم بود.
من کلی خرگوش عوضی میشناسم.
آره، همهمون میشناسیم. قطعاً. ولی محض احتیاط...
یه بستهی کوچیک برات آماده کردیم...
- که با خودت ببری. - اوهوم.
منم یه کم خوراکی توش گذاشتم.
- این دفعکنندهی روباهه. - آره، خوبه...
- که همراهت باشه. خب. - اینم اسپری ضدروباهه.
دفعکننده و اسپری ضدروباه...
- همینها کافیه. - اینو ببین!
اوه، تو رو خدا.
استو، اون اصلاً به شوکر روباه نیاز نداره.
اوه بیخیال. مگه میشه آدم هیچوقت به شوکر روباه نیاز نداشته باشه؟
باشه، ببین! اینو برمیدارم فقط که دیگه حرف نزنین.
عالیه! همه برندهان!
قطار زوتوپیا اکسپرس وارد میشود.
خب، باید برم! خداحافظ!
خداحافظ، جودی!
خداحافظ، جودی!
هوم.
دوستتون دارم.
ما هم دوستت داریم.
اوه، ای بابا، اشکام راه افتاد.
No comments yet. Be the first to leave one.