The first 170 lines.
به ستارهها نگاه کن
هرموقع احساس تنهایی کردی
پادشاهان بزرگ گذشته
همیشه اون بالا هستن تا هدایتت کنن
منم همینطور
« به ياد جيمز ارل جونز » (صداپيشهی موفاسا در انيميشن و فيلم شيرشاه)
دوستان من، زمان رشد خانوادهم فرا رسیده
این خانهای که با هم شریک هستیم
رویای پدرمه که به حقیقت پیوسته
چقدر فوق العادهست که من و نالا میتونیم
مسیر رویای پدرم رو ادامه بدیم
و چرخهی زندگی رو بیش از پیش بزرگتر کنیم؟
نالا، عشقم، دارم میام
سیمبا...
من اینجام
من اینجام
گروه محافظان از راه رسیدن!
دوباره یادآوری میکنم، ما غذا نیستیم
نه، نه، نه، نه، نه ما دو تا آقاییم
که داریم از بین یه گله شیر گرسنه رد میشیم و میریم سر کار
که کاملاً عادیه. اصلاً وحشت نکردم
محافظان آمادهی انجام وظیفه هستن
اعلیحضرت، عالیجناب
سلطان تمام موجودات چهارپا
و اون گورخر سهپا
آها آره، "ران". خیلی غمانگیز بودا
- یکی پاشو خورد و در رفت - آره
ران سه تا پا داره هنوزم یه پا بیشتر از من داره
- خب، اونا دستن یا پا؟ - بچهها
نمیدونم، فکر کنم پنجهن
بچهها
- من همهشون رو پا حساب میکنم - بچهها! قضیه جدیه
ازتون میخوام تا وقتی برمیگردم پیش کیارا بمونین
یعنی میگی تیم محافظانت رو فرا خوندی
که از یه بچه پرستاری کنن؟
پومبا، بهتره در مورد این قضیه صحبت کنیم
چون چندان از بچهها خوشم...
بچهها، بهش قول دادم همهچی خوب پیش میره
خب، اینم یه روش بچه بزرگ کردنه دیگه
بالاخره باید بزرگ بشه دیگه
دیگه چیا بهش گفتی؟
که میتونه در آینده هرچی میخواد بشه؟
که زندگی عادلانهست؟
ازتون میخوام سعی کنین مثل بزرگسالها رفتار کنین، باشه؟
کیارا رو نترسونین و مهمتر از همه، داستان بی داستان
- داستان بی داستان؟ - وایسا ببینم
طرز فکرتون رو خوب میدونم
ناسلامتی باهاتون بزرگ شدم بهم قول بدین
خیلیخب. میدونی چیه میدونی چیه، میدونی چیه؟
باشه. داستان بی داستان
چرا از طرف من حرف میزنی، پومبا
نه. هیس. درهرحال یه داستان براش تعریف میکنیم
باشه، بهش میگیم داستان تعریف نمیکنیم ولی بعدش یه داستان تعریف میکنیم
- نمیتونه جلومون رو بگیره - شوخیتون گرفته؟
مشخصه که صداتون رو میشنوم
بابا
سلام کوچولو
بابا، طوفان در راهه و من میترسم
میخوام همراه تو و مامان بیام
- نترس عزیزدلم - همم
وقتی نیستم تیمون و پومبا مراقبت هستن
شجاع باش، کیارا
شجاع باش
خیلیخب! یه داستان آماده کردیم
اسکار به ما نگاه کرد (زخم)
میدونست دیگه آخر راهه
بوی ترس به مشامم میرسید
راستشو بخوای بوی من بود، ولی آره
یعنی شما دو تا اسکار رو شکست دادین؟
و بعد خوردینش؟
راستشو بخوای یکی از خوشمزهترین غذاهایی بود که تابحال خوردم
بابام بهم گفت خودش اسکار رو شکست داده
خب، باشه. ولی بابات
همونطور که همهمون میدونیم مرض دروغگویی داره
همیشه دروغ میگه، گرفتی چی شد؟ (بازی با کلمات: همیشه شیره)
من میترسم. مامان و بابامو میخوام
ببین، ببین، ببین، ببین، ببین
نترس، کیارا
نظرت چیه یه آهنگ برات بخونیم؟ و یک...
پومبا، نه، برای خوندن اون آهنگ خیلی زوده
روی سیمبا که جواب داد
فکر میکرد بابای خودشو کشته
و در عرض چند ثانیه داشت آواز میخوند و میرقصید
نمیتونیم یهویی بزنم زیر آواز
باید حسش بیاد
شش سال تمام داشت اون آهنگ رو میخوند
خب، کیه که نخونده باشه؟
ببینین!
- نه! - "ران"ـه!
همون گورخر سهپا، فرار کنین!
شنیده داشتیم در موردش چی میگفتیم
ران، معذرت میخوایم. شوخی کردیم فقط شوخی بود!
"رافیکی"ـه
رافیکی! رافیکی!
کوچولو، دلیل نداره گریه کنی
والدینم...
رفتن
هی. اون بیرون رو ببین، کوچولو
اون درختهای بائوباب رو میبینی که دارن توی باد تکون میخورن؟
ریشههای اون درختها خیلی قدرتمندن درست مثل خانوادهی تو
و همونطور که برای تو اینکارو کردن
والدینت رفتن به مکان آیینی زایمان
و وقتی برگشتن، چرخهی زندگی
نعمتی به تو عطا میکنه، کیارا
که هرگز فراموشش نمیکنی
پسر، کارش خیلی درسته
خیلی خوب بلده بصری داستان تعریف کنه
با اینحال منطقیه که تنها زندگی میکنه
فقط میخوام توفان بگذره
و قول میدم بعدش شجاع باشم
بذار یه رازی رو بهت بگم
وقتی پدرت سیمبا همسن تو بود
از رعدوبرق میترسید
و پشت پادشاه مخفی میشد
از کِی دیگه قایم نشد؟
یه روز، در طی یه توفان بزرگ
پدربزرگت موفاسا، پدرت رو برد
به نوک صخرهی گله
بهش گفت کنارش بایسته
و به سمت آسمون غرش کنه
و سیمبا آروم آروم اومد بیرون و کنار پادشاه ایستاد
و با همدیگه، در دل شب غریدن
ولی من مثل بابام شجاع نیستم
و هرگز نمیتونم مثل موفاسا باشم
عه واقعاً؟
پس شاید وقتش باشه یه داستان برات تعریف کنم
داستانی در مورد یک توله شیر که تقریباً همقد و قوارهی تو بود
شیری که بدون حتی یک قطره خون سلطنتی بهدنیا اومده بود
شیری که زندگیهامون رو برای همیشه تغییر داد
عه داستان! خیلی خوشحالم با خودم جیرجیرک آوردم
ولی زیاد نخور. آخه توی غاریم
این داستان در جایی خیلی دورتر از
کوهستانها و سایهها شروع میشه
در اون سمت نور
در اون محل، همهچیز از تشنگی درحال مرگ بود
چرا که 20 ماه کامل گذشته بود
و حتی یک قطره هم بارون نیومده بود
ولی وقتی بالاخره آسمان دهان گشود
سرنوشت جاری شد
« مـوفـاسـای شـیـرشـاه »
موفاسا
موفاسا! بیا ببین
مامان، اون نوری که اون دور دوراست چیه؟
اوه، اون خیلی خاصه
ورای افق
بعد از آخرین ابر آسمون
مکانی وجود داره که بهش میگیم میلهله
میلهله؟
همم. یعنی "همیشگی"
قلمرویی رو تصور کن که پر از زندگیه
و تا جایی که چشم کار میکنه
پر از آب، غذا، علف و آسمونه
ما هم میریم اونجا؟
آره، موفاسا
مقصدمون دقیقاً همونجاست
ولی میتونیم همین الان هم اونجا باشیم
میتونیم چشمهامون رو ببندیم
و اجازه بدیم رویاهامون ما رو با خودشون ببرن
عجب
این چیه؟
بارونه. بارونه!
اوه، بالاخره داره بارون میاد!
بابا، تا خود نور باهات مسابقه میدم!
تو زیادی سریعی
تابحال هیچوقت شکستت ندادم
هیچکس تابحال نتونسته شکستت بده
خودم میدونم!
موفاسا! سریعترین تولهی دنیا
ممنون
موفاسا...
No comments yet. Be the first to leave one.