The first 200 lines.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
آنچه در «گروه شکار» گذشت...
اسمش «پیت» بود
خطرناکترین و خشنترین
مجرمهای تاریخ اونجا بودن
مجرمهایی که دنیا فکر میکرد مردن
البته تا وقتی که انفجار رخ داد
موضوع هیچوقت پنهانکاری از تو نبود
میخواستم مادرم رو پیدا کنم
چرا مسئولیت بازگرداندن زندانیها رو گرفتی؟
چون به بخشی از کار پیت باور دارم
به من یه فرصت دوباره دادن
نمیخوام هدرش بدم
زیادی رژگونه میزنی، کولت
بابا همیشه میگفت دستودلباز باش، لایزا
باید زنده بهنظر برسن
آره، میگفت لوازم آرایش هم گرونه
میخوام خوب بهنظر بیاد
ـ تابوت بستهست، کسی نمیبینتش
آره، ولی خودمون میدونیم
خیلی خوشتیپ شدی، بابا
میرم چندتا دوستم رو ببینم
تا مراسم هنوز کلی کار مونده
ببین، اگه کسی نیاز به یه مشروب
رو درک میکرد، بابا بود
اینطوری دربارهاش حرف نزن!
گفتم که، پول حرومکردنه
واقعاً میخوای یه شیشهٔ نو باز کنی؟
فکر میکنی بابا براش مهمه چه شکلیه؟
تو واقعاً عجیبغریبی
میذاری خواهرت
اینطوری باهات حرف بزنه، عزیزم؟
اصلاً چه مرگته؟
بهش بگو حق نداره اینطوری حرف بزنه
حق نداری اینطوری باهام حرف بزنی
ببخشید؟
چی، میخوای بزنی زیر گریه؟
احساساتت رو جریحهدار کردم؟
از خودت دفاع کن
ـ تو هم مثل بابا دیوونهای ـ انجامش بده
آفرین
دختر خودمی
کارت عالی بود
ممنون، بابا
ممنون
شاید عجیب بهنظر برسه
ولی شام با لازاروس واقعاً خوب بود
خوب بود؟
فقط همین رو داری بگی؟
خوبیش اینه که هنوز نفس میکشی
ـ جدی میگم، فقط با هم حرف زدیم
راستش فکر کنم
اون هم مثل من کنجکاوه
تا چند هفته پیش حتی نمیدونست
من پسرشم
گفت چطور فهمیده؟
گفت یه بخشی از وجودش
همین که من رو توی مرکز دید، فهمید
سوابقم رو گرفت و مطمئن شد
نمیدونم تصورم از پیدا کردن مادرم
چی بود، ولی این نبود
برام لازانیا پخت
یا حداقل سعی کرد
و راستش بهنظر میرسید
واقعاً داره باهام صادقانه حرف میزنه
رکوراست دربارهٔ عملیات بازگرداندن پرسیدم
ـ و؟
گفت میخواسته عضو عملیات باشه چون
به بخشی از کار پیت باور داره
ـ معلومه، خودش اونجا رو اداره میکرد
خب، اودل هم ادارهاش میکرد
میدونم که قضیهٔ اون کاملاً فرق داره
فقط میگم اون چیزی نیست که انتظار داشتم
ببخشید، فقط خستهام
روز طولانیای داشتیم
ـ انگار طولانیتر هم میشه، رد گرفتیم
پس زندانیهای گمشده چی؟
از وقتی لازاروس مسئول انتقال شده
سه زندانی رو منتقل کردن
و کسی نمیدونه کجا رفتن
صرف اینکه منتقل شدن
یعنی حتماً اتفاق وحشتناکی نیفتاده
نمیگم کاملاً بهش اعتماد کنیم، خب؟
ولی واقعاً چه مدرکی علیهش داریم؟
جز اینکه توی نوجوانی
اشتباه وحشتناکی کرد و چند دهه زندانی شد
یک ساعت پیش جسدی توی یه مردهشورخانه
در کانزاسسیتی پیدا شده
ـ فقط یه جسد؟ ـ آره
قربانی، هنری بردلی
مالک و مدیر مراسم
در مردهشورخانهٔ بردلی بوده
که قبلاً مردهشورخانهٔ ایکینز بوده
تطبیق با بخشی از اثر انگشت
افتخارش رو میدی؟ ـ حتماً
سال ۲۰۱۵، کولت با افتخار
یازده قتل به اسم خودش ثبت کرد
از بچگی توی کسبوکار خانوادگی بزرگ شد
وقتی زمانش رسید
به عزیزانتون نشون بدید براتون مهمن
ما کنارتونیم
مردهشورخانهٔ خانوادگی ایکینز
خیلی شبیه خانوادهٔ آدامزه
البته بدون مورتیسیا
متأسفانه مادر موقع زایمان مرد
این پدرش، نیتن ایکینزه، کنار کولت
سمت چپ هم خواهر بزرگترش، لایزاست
مرگ مادر بین دو خواهر
کینهٔ زیادی درست کرد
تا جایی که سرگرمی محبوب لایزا
حبسکردن چندساعتهٔ کولت توی تابوت بود
بچهان دیگه
کولت فقط کنار پدرش
احساس امنیت میکرد
روز خاکسپاری پدرش
کولت گلوی لایزا رو با چاقوی مومیاییبری
و سالها بعد که بالاخره گرفتنش
گفت روح پدر مردهاش دستور داده
یعنی روحش رو میدیده؟
بیشتر یه صدای بدون جسم بوده
روانپریشی شنیداری میتونه
دلایل مختلفی داشته باشه
آسیب مغزی، کمخوابی یا تروما
در مورد کولت، فکر میکردن مرتبط با
مواد شیمیایی مومیاییکردن بوده
ـ فرمالدهید ـ لعنتی
توی شهرمون چند نفر رو میشناختم
علف فرمالدهیدی میکشیدن
اونها هم صداهایی برای آدمکشی میشنیدن؟
صدای پدر کولت خیلی بیشتر از اینها میخواست
بهش گفت جسد لایزا رو توی تابوت خودش بذاره
هردوشون رو با هم دفن کنه و بعد
به همه بگه لایزا به کالیفرنیا فرار کرده
خب، پس لایزا اولین قربانی بود
ده نفر بعدی کی بودن؟
زنهایی همسن لایزا که کولت
جایگزین خواهر آزارگرش میدیدشون
و واکنش تروماییاش رو تحریک میکردن
تعقیبشون میکرد، میکشتشون و
جسدشون رو کنار مردههای دیگه
تا مردهشورخانه دفنشون کنه
درست مثل کاری که با خواهرش کرد
راستش سیستم جالبی برای پنهانکردن جسده
البته اگه قاتل زنجیرهای منحرفی باشی
هواپیما روی بانده
خوابم نمیبره
برام آواز میخونی؟
الو؟ کسی اونجاست؟
صدام رو میشنوی؟
کمک میخوام
کمک!
برام لالایی میخونی؟
چی؟ نه
خواهش میکنم، باید منو از اینجا دربیاری
یه قصه چطور؟
خانم، من قصه بلد نیستم
فقط خواهش میکنم بذار بیام بیرون!
الو؟ هستی؟
اون بیرونی؟ خانم؟
میخوای برات قصه بگم؟
این چطوره؟ ـ نه
نه، قصه نمیخوام
خانم، اینجا خیلی گرمه
بهزور نفس میکشم
واقعاً آب لازم دارم
فقط منو از اینجا بیار بیرون!
چه مرگته؟
شبی یخبندان در دل زمستان بود
و توی یه خونهٔ کوچیک
دخترکی تنها توی تختش خوابیده بود
خواهش میکنم
درست وقتی داشت خوابش میبرد
صدایی شنید
خواهش میکنم، آب!
هی!
هیس!
دارم برات قصه میگم
باشه، گوش میدم
دخترک صدایی شنید
اما چشمهاش رو که باز کرد و اطراف رو دید
چیزی ندید
ولی بعد از شکاف دیوار
دید چه چیزی اون صدا رو درمیاره
ـ خانم، ببین... ـ یه موش بود
نمیدونم چی میخوای، ولی برات جور میکنم
«سلام موش کوچولو»
«دوست من میشی؟» ـ پول؟
پول میخوای؟ بگو باید چیکار کنم
ـ ولی موش بامزهای نبود ـ بذار برم!
بس کن، خواهش میکنم!
دخترک باید چیکار میکرد؟
داری چیکار میکنی؟
گفتم دخترک باید چیکار میکرد؟
معلوم شد اصلاً موش نبود
ـ خواهش میکنم ولم کن ـ موش صحرایی بود
یه موش صحرایی بزرگ، چاق و زشت!
مدام برمیگشتن
جیغجیغ و چنگ میزدن
و دخترک نمیتونست بخوابه
با اینکه به موش میگفت ساکت باش
No comments yet. Be the first to leave one.