The first 200 lines.
یه عالمه چیز هست که ما از این قضیه نمیفهمیم
و هیچوقت هم نخواهیم فهمید.
ما فقط تکههایی از یک پازل عجیب داشتیم.
و حتی اگه میتونستیم اونا رو کنار هم بذاریم،
مطمئن نیستم بخوام تصویری که درست میشه رو ببینم.
این پرونده یکی از کمحاشیهترین پروندههای کالیفرنیای جنوبی است
برخی صحنهها ممکن است برای بینندگان ناراحتکننده باشد.
همینه.
آره.
اسمم جوزف کربی است.
من بازرس پلیس قضایی شهرستان سن برناردینو بودم.
من در واحد جرائم خشونتآمیز
بین سالهای ۲۰۰۷ تا ۲۰۱۵ نظارت داشتم.
شهرستان سن برناردینو ۱۰۰ کیلومتر شرق لسآنجلس است.
بخشی از منطقه «اینلند امپایر» محسوب میشود.
ما حدود دو میلیون نفر جمعیت داریم.
ما جرائم خشن، قتلهای باندها،
مقداری مواد مخدر و اینطور چیزها داریم.
احتمالاً سالانه بیش از ۶۵ قتل در بخش قتلهای
شهرستان سن برناردینو ثبت میکنیم،
که از میانگین کشوری بیشتر است.
اما هیچوقت چیزی شبیه به آنچه خانواده شرایدن
در خیابان آلتون تجربه کرد،
رخ نداده بود. کسی چنین چیزی ندیده بود.
۹۱۱، مشکلتان چیست؟
نمیدانم درست تماس گرفتم یا نه.
میخواستم بدانم آیا امکان دارد کسی را چک کنید؟
اسم شما را میتونم بپرسم؟
اسم من...
اسم من کیسی پورتر است،
و من دوست تیفانی شرایدن بودم.
بچههای ما به یک مدرسه ابتدایی میرفتند.
وقتی بچههایی در این سن دارید،
با خیلی از والدین آشنا میشوید که با آنها رابطه خوبی ندارید،
اما با تیف، از همون اول جور شدیم.
قرار بود برای ناهار در رستوران همدیگر را ببینیم،
اما او نیامد
و من فکر کردم فراموش کرده، برای همین چیزی نگفتم.
اما وقتی لورن به خانه آمد،
گفت سم چند روزی است که مدرسه نیامده.
پس به او زنگ زدم
و پیام دادم، اما جوابی نگرفتم.
و من در اعماق وجودم میدانستم
که مشکلی پیش آمده.
میدانم زمان زیادی نگذشته، اما این کارش نیست...
ما کسی را برای چک کردن میفرستیم.
اسمم ویل مارتینز است.
من معاون کلانتری اداره سن برناردینو هستم.
من و همکارم اولین کسانی بودیم که رسیدیم.
ما یک تماس برای چک کردن در یک خانه در شاندین هیلز گرفتیم.
محلهی قشنگیه.
اگه درست یادم باشه،
یه مجتمع دربسته بود.
عجیب بود.
یه چیزی درست نبود.
پلیس!
پلیس! کسی اونجاست؟
بگردیم یه دور.
پلیس! کسی اونجاست؟
ما خودمون رو معرفی کردیم،
ولی هیچکس واکنشی نشون نداد.
کسی اونجاست؟
کسی اونجاست؟
خدای من.
اینجا صحنه قتل بود.
اونا چه بلایی سرشون اومد...
هر روز بهش فکر میکنم.
ازش کابوس میبینم.
چرا اونا؟
روز بدی بود.
وقتی این صحنه رو دیدم،...
خون تو تنم یخ زد.
به همکارم گفتم:
"وای خدای من، اون برگشته."
سلام. اسمم لکسی تیلوره.
من کارآگاه دایره قتل در سن برناردینو هستم.
نه سال پلیس بودم
تا اینکه این پیشنهاد رو برای کار در بخش قتل بهم دادن،
و شروع کردم به کار کردن با همکارم، جو کربی.
مادرم برای اینکه من و برادرم رو سر و سامون بده،
دو تا شغل داشت.
یه سری مردهای نامطلوب مدام
میاومدن و میرفتن.
اون موقع بود که شروع کردم به فکر کردن
که دوست دارم به مردم کمک کنم.
شاید بتونم به کسی مثل مادرم کمک کنم که از پسش بربیاد.
هیچوقت نخواستم پلیس بشم.
آرزوم بود درامر یه گروه متال باشم.
ولی برادر یکی از دوستام
تو آکادمی بود و به نظر باحال میاومد.
خوشم میاومد که از مغز به اندازهی بدن استفاده میکردیم.
بعد از چند روز تمرین،
بهش معتاد شدم.
اینطوری بود که همیشه به شغلم در پلیس نگاه کردم.
سعی کن وقتی اوضاع خراب شد،
پایه و اساس مردم باشی.
و تو این پرونده، اوضاع واقعاً داشت خراب میشد.
بین سالهای ۱۹۹۳ تا ۱۹۹۵، سه مورد قتل
در شهرستانهای ریورساید و سن برناردینو رخ داد
که ما اونها رو قاتل زنجیرهای
به راحتی از جاده میشد دیدش.
این یه جاده فرعیه، آدمای کمی ازش رد میشن.
وحشتناک بود. هیچکس برای دیدن این آماده نیست.
هشتم آگوست ۱۹۹۳،
تنه شیفرا گوتیرز، ۲۴ ساله،
در جنگل ملی سن برناردینو پیدا شد.
او تکهتکه شده بود.
اندامهای تناسلیاش مثله شده بود. رحمش را درآورده بودند.
پزشکی قانونی تخمین زد
که دو هفته آنجا بوده، ولی تشخیصش سخته.
شیفرا بهترین دوست من در دبیرستان بود.
خیلی رفیق بود.
یه جورایی سرشار از زندگی بود، میفهمید؟
و خیلی بامزه بود.
آدم بدی نبود.
فقط...
دوران سختی رو میگذروند، مثل خیلیهای اینجا.
همیشه بهش میگفتم: «خطرناکه، شیفرا.»
«باید دست برداری.»
لعنتی، قول داده بودم گریه نکنم.
آخرین بار در محله کازابلانکا دیده شد.
با کسی وارد اتاقی در متل دینز کرنر شد،
که محلی برای فاحشهها بود.
و مردی همراهش بود، ولی متصدی نتونست توصیفش کنه.
شاید همونجا کشته شده. شاید خفهاش کرده.
هیچوقت نمیفهمیم.
چیزی که میدونیم اینه که جابجا شده
بدون اینکه کسی متوجه بشه.
یا کسی متوجه شده و براش مهم نبوده.
اما ما یه سرنخ داشتیم.
یه اسم.
مشتریها یه دفترچه رو پر میکنن، و مظنون اسم
آلبرت شینی رو ثبت کرده بود.
و پرونده درجا متوقف شد.
نیازی نیست بگم که اون موقع،
فاحشهها و آدمهای حاشیهنشین
اغلب توسط سیستم قضایی نادیده گرفته میشدند.
من اینو توجیه نمیکنم.
فقط میگم که این واقعیت بود و هنوز هم هست.
پس پرونده به عنوان یه حادثه پراکنده بایگانی شد.
اما ما اشتباه میکردیم.
امشب یک جنایت وحشتناک پلیس آرلانزا رو در حالت آمادهباش قرار داده،
نزدیک فرودگاه رورساید،
جایی که آمبروز گریفیث، ۸۲ ساله،
در آپارتمانش به قتل رسیده پیدا شد.
آقای گریفیث ناتوان جسمی بود و به سندرم نارسایی مغز استخوان مبتلا بود،
یک بیماری خونی که نیاز به مراقبت داشت.
نُه ماه بعد از قتل شیفرا،
آمبروز در آسایشگاه سالمندان به قتل رسیده پیدا شد.
در شب سوم ژوئن ۱۹۹۴،
کسی از پشت ساختمون بالا رفته
و از یه در شیشهای اومده تو
که قفلش باز بوده.
با یه کپسول اکسیژن بهش ضربه زدیم
و بیش از ۳۰ بار با کاتر خنجرش زدیم.
خیلی وحشیانه بود.
و اون بیچاره روی تخت افتاده بود.
به سختی میتوانست خودش راه برود.
در برابر این حمله بیدلیل، کاملاً بیدفاع بود.
هیچکس تو ساختمون کوچکترین صدایی نشنید.
پس حتماً سریع اتفاق افتاده،
که... میتونم بگم تسلیبخشه.
چشماش رو هم درآورده بودن.
وضعیت هرج و مرج بود.
قاتل توی یک جنون کامل بود، اصلاً فکر نمیکرد.
این همون چیزی بود که اولین سرنخ رو به ما داد.
اثر انگشت هیچ تطابقی نداشت.
آزمایشگاه هفتهها روش کار کرد،
اما نتیجه ناقص بود.
هیچ انگیزهای وجود نداشت.
قربانی ۸۲ ساله، بدون خانواده یا دوست،
به جز بقیه ساکنها که اونم مثل خودش حالشون خوب نبود.
پلیس هیچ ارتباطی با پرونده گوتییرز پیدا نکرد.
هنوز نه.
اوضاع درست میشه.
از همه کارکنان اداره پلیس ریورساید
بابت حمایتشون تشکر میکنیم.
کسی، جایی،
میدونه چه بلایی سر پسر ما اومده، و...
از شما التماس میکنیم کمکمون کنید
تا اون رو سالم به خونه برگردونیم.
نوآ لافون موقع برگشتن از مدرسه
در تاریخ ۷ اکتبر ۱۹۹۵ دزدیده شد.
او ۱۲ سال داشت.
هیچ شاهدی و تقریباً هیچ سرنخ قابل استفادهای وجود نداشت.
جستجوهای گستردهای انجام شد
و پوشش رسانهای بزرگی برای پیداکردنش صورت گرفت.
ما در خونهها رو زدیم.
این اولین پروندهای بود که یه بچه توش بود،
واسه همین واقعاً درگیرش شدم.
بعد از کار، خودم هم توی جستجوها شرکت میکردم.
مردم صدها ساعت وقت گذاشتن، اما روزها تبدیل به هفته شدن
و مثبتنگر بودن برامون سختتر میشد.
در ژانویه، جسدش توی یه جوی آب کنار دریاچه سیلور وود پیدا شد.
بدنش با بتن سنگین شده بود
و وضعش خیلی خراب بود.
چندین پارگی روی شکمش داشت،
و کبدش رو درآورده بودن.
اون ۱۲ سال داشت
و کل زندگی جلوش بود. پوووف.
No comments yet. Be the first to leave one.