The first 200 lines.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
داداش؟
از طرف لی هیونگسوک ـ خیلی دیر کردم؟ داداشه.
کیه؟
هان؟
مدیر یو.
اینجا چه کار میکنید؟
خب...
من...
دیروز برای پروژهٔ مرکز خرید وایتاور اومده بودم اینجا.
حتماً گوشیم رو جا گذاشتم.
ـ ای وای. ـ کجاست؟
آهان، اینجاست.
ای بابا...
دیشب شما مهمونم کردید؛ بد میشه فقط قهوه براتون بخرم.
اشکالی نداره.
جدی؟
راستی...
واقعاً اشکالی نداره که...
...باهم خودمونی حرف بزنیم؟
من یککم خجالتیام؛ گروه خونیم هم آـه.
هی توی ذهنم میمونه.
وقتی دوتایی هستیم اشکالی نداره؛ راحت حرف بزن.
مطمئنی؟
باشه.
داداش، خیلی باحالی.
آدم باحالی مثل تو، رفتارش هم باحاله.
بریم.
ولی سرپرست کیم...
یادم رفت یه جایی کار دارم.
ببخشید.
قهوه رو بذاریم برای بعد.
باشه، پس فعلاً یه صدف مهمونم کن.
اَه، هرچی!
ببخشید.
یه چیزی برام اومده.
مینسوک، منم؛ داداشت.
من خوبم.
حتماً خیلی ازم بدت میاد.
واقعاً متأسفم که اینهمه بار روی دوشت گذاشتم.
مینسوک.
دیگه چیزی به آخرش نمونده.
فقط یککم دیگه دوام بیار.
از طرف داداشی که بیشتر از همه دوستت داره.
پیام حذف شد.
چی شده؟
از طرف برادر کوچیکمه.
برام فیلم ناجور فرستاده.
چی؟
این دیگه چه...
به این زودی پاکش کرد؟
«پادشاه دبیرستان» ـ قسمت دهم
راستی...
تا حالا اینهمه مدت کنار هم نبودیم، نه؟
حرفتون درسته.
تقریباً دو روزه که باهمیم.
پس...
...خوشت اومده؟
آقای مدیر؟
معلومه که آره.
پس خانم منشی...
...تو خوشت نیومده؟
اصلاً هم خوشم نیومده.
راستی، نمیدونم وقتی برگردم خونه به خواهرم چی بگم.
حقیقت رو بهش بگو.
راستی...
که شب رو باهم نگذروندیم.
بگو قصد دیگهای داشتیم، ولی تا صبح اسکیت کردیم.
بگو من خرابش کردم.
خرابش کردی؟ حسابی به دردسر افتادیم.
واقعاً که...
اونجا شبیه فالگیریه.
فال تاروت میگیرن.
فال ازدواج هم دارن.
همیشه دلم میخواست امتحانش کنم؛ بریم.
ای بابا.
دوست ندارم. نمیفهمم زنها چرا اینقدر به این چیزها علاقه دارن.
فقط برای تفریحه.
بیا امتحانش کنیم.
نه، علاقه ندارم.
بجنبید.
ـ گفتم علاقه ندارم. ـ بیا دیگه.
بفرمایید.
هدف فال تاروت...
پیشگویی نیست؛ راهنماییکردنه.
پس با همین نیت کارتها رو بردارید.
چون باهم هستید، رابطهٔ عاطفیتون رو میبینیم.
ـ لطفاً چهار کارت بردارید. ـ باشه.
هر کارتی خواستید بردارید.
نه، اون کارت نبود.
همونی نبود که میخواستم.
وضعیت فعلی رابطهتون...
درست مثل...
...روزهای زیبای بهاره.
پر از هیجان و...
...شادی.
ولی این دیگه چیه؟
یه دیوار سخت میبینم.
مانع بزرگی بین شما دوتاست.
اما این کارت میگه که...
بین شما دوتا...
یکی رازی رو پنهان کرده...
...یا مشکل بزرگی داره.
و همین میتونه باعث درگیری بشه.
درگیری؟
راستی...
منظورش از اون مانع بزرگ چی بود؟
حالا که شنیدمش، فکرم رو درگیر کرده.
بیخیال؛ فقط برای تفریح بود.
نباید میاومدیم.
آره، بهش فکر نکن.
همینه.
آره، همینه.
میتونی این کار رو بکنی؟
چی؟ چی؟
سون یونجه.
وسط خیابون داری چیکار میکنی؟
راستی...
اون مینسوکه.
سلام، داداش هیونگسوک.
درسته.
بهبه، داداشها.
ساکت باش.
بهبه، داداشها.
کجا بودی؟
شنیدیم داداش هیونگسوک دوستدختر گرفته.
کنجکاو بودیم ببینیم کیه.
چه از اینور نگاه کنیم، چه از اونور...
...خیلی خوشگلی.
واقعاً زیبایید.
حالا که فکر میکنم...
شما همون خانمی هستید که توی فروشگاه دیدیم...
پشه!
بههرحال، از آشناییتون خوشحالم.
من هم خیلی خوشحالم دیدمتون.
شما دوتا چقدر خوشقیافهاید.
چه پوست شادابی دارید.
اصلاً شبیه...
...آقای مدیر نیستید.
جوانی واقعاً نعمته.
تازه از آلمان برگشته؛ کی اینقدر باهاش صمیمی شدید؟
خیلی به هم نزدیک به نظر میاید.
که...
ما همسایهٔ دیواربهدیواریم...
اینها دوستهای برادر کوچیکمن.
یعنی... برادرهای کوچیک دوستم.
آره، برادرهای دوستم هستن.
خیلی من رو دوست دارن.
میگن الگوی زندگیشونم.
برای همین میگن...
میخوان مثل لی هیونگسوک بشن.
آرزوی آیندهشون اینه که لی هیونگسوک بشن.
لی هیونگسوک.
اینقدر بامزهان که تشویقشون میکنم بزرگ بشن و مثل من بشن.
واقعاً تشویقمون میکنه؛ ما هم خیلی بهش احترام میذاریم.
من هم همینطور.
احترام...
نباید برید خونه؟
بابا بیخیال.
بله.
بههرحال، خوب مراقب داداش هیونگسوک باشید.
از ظاهرش معلوم نیست، ولی خیلی بچه و معصومه.
دعا میکنم از پس همهٔ دردسرها و غافلگیریهایی که پیش رو دارید...
...بربیاید.
ـ حواستون بهش هست، زنداداش؟ ـ آمین.
من رو زنداداش صدا نکنید؛ هنوز که نیستم.
دوستدختر داداش ما باشید، برای ما زنداداشید.
مگه نه، داداش؟
حالا برید.
بهبه، خودش اومد.
هی، هی، هی.
هی.
خوب بدرقهش کردی؟ هان؟
زنداداش رو میگم.
خواهش میکنم.
چه خبره؟
این ادامهٔ دیشبه.
خونه نرفتی، نه؟ یه جای دیگه خوابیدی، درسته؟
ای منحرفِ هیز!
هی میگفتی هیچ قصدی نداری و شب هم نمیمونی.
چی شده؟
همهچیز رو با جزئیات تعریف کن.
ـ چی رو از زمین برمیداری؟ ـ آشغال جمع میکنی؟
گفتم کار من نبود.
نزدیم.
واضح گفتم کاری نمیکنم.
جدی میگم.
با زبون هم میتونی حرف بزنی.
یعنی هیچ اتفاقی نیفتاد؟
هیچیِ هیچی؟
گفتم که نه.
چطور ممکنه هیچ اتفاقی نیفتاده باشه؟
هی.
من تقریباً همهجور زنی رو میشناسم.
بذار ببینم.
ولی آبجی پاپکورنی...
نمیدونم.
انگار از یه سیارهٔ دیگه اومده.
دقیقاً همینه.
جذابیت منشی جونگ همینه.
No comments yet. Be the first to leave one.