Dayı: Bir Adamın Hikâyesi

Dayı: Bir Adamın Hikâyesi

Download Farsi Persian Subtitle

Release info

Dayi Bir Adamin Hikayesi 2021 1080p WEB DL Duble
A Commentary by Samurai_EP
A commentary by Qasem_Samangani آپلود زیرنویس : قـاسـم سـمـنـگـانـی

Tags

webdl
full_subtitles
Published on: 2025-11-16
Downloads: 30
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

‫یه مرد توی زندگیش از چندتا در عبور می‌کنه؟

‫پشت سرمون مصیبت هست،

‫امید و خوبی جلومونه.

‫هر چیز خوبی...

‫یه عشق حقیقی درونش داره،

‫و زندگی در جست‌وجوی یک دلیله،

‫که همه‌ی عشق‌های ناتموم کنار هم باشن.

‫وای! دوتا همزمان.

‫مال من بیشتر از اون رفت ولی حسابش نکردی.

‫پسر جون، اگه یکی رد بشه، ‫اون یکی هم اگه داخل باشه حساب میشه.

‫- اگه بلد نیستی بازی نکن. ‫- پس تیله‌هام رو پس بده که برم.

‫برو گمشو!

‫زود باش. بیا تقسیم کنیم.

‫چه خبر؟ چی شده داداش؟

‫علی و احمد از اون یکی روستا ‫خواستن تیله‌هام رو قرض بگیرن.

‫بعدش همینطوری با تیله‌هام رفتن.

‫بسیار خب، نگران نباش داداش.

‫عجب احمقی. هر سری گولش رو می‌خوره.

‫دقیقاً.

‫شنیدم شما دوتا خیلی خوب تیله بازی می‌کنید.

‫می‌تونید با من هم بازی کنید؟

‫ولی تو که تیله نداری.

‫اگه هرکدوم‌تون بهم دوتا قرض بدید،

‫بعدش بهتون دو برابرش رو پس میدم.

‫وای! تو دوتا رو زدی ولی چهارتا برداشتی.

‫چون من دارم جلوی دو نفر بازی می‌کنم، ‫ضرباتم دو برابر حساب میشن.

‫اینا هم تیله‌هایی‌ان که قرض گرفتم.

‫دو برابرش رو پس میدم.

‫ادامه می‌دیم.

‫اینا تیله‌هایی‌ان که من بهتون قرض میدم،

‫ولی اگه ببازید باید دو برابرش رو برگردونید.

‫اگه فردا هرکدوم‌شون ده‌تا تیله برات نیاوردن ‫بهم خبر بده.

‫نون رو فراموش کردم.

‫کارم تمومه!

‫کازیمینا، خانم.

‫قیافه‌ی معلمم رو ببین.

‫مجبورم جواهر رو از مدرسه اخراج کنم.

‫البته جسارت نباشه.

‫خجالت نمی‌کشی که یه بچه‌ی کوچیک ‫کتکت زده،

‫بعد میای گزارشش هم می‌کنی؟

‫خدایا.

‫پسرت یه دفعه بهم حمله کرد، ‫بدون هیچ دلیلی.

‫ببین، با بچه حرف نمی‌زنی. ‫از دروغات خجالت نمی‌کشی؟

‫ببینید آقای مدیر. اون واقعاً به مادرش رفته.

‫آره، رفته، که چی؟

‫موندم تو به کی رفتی.

‫نمی‌تونی پسرم رو از مدرسه اخراج کنی.

‫خودم پرونده‌اش رو می‌برم.

‫آخ!

‫- مامان، بس کن مامان. التماست می‌کنم. ‫- معلمت رو می‌زنی، ها؟

‫- اونا نمیگن این عجب بچه‌ایه؟ ‫- مامان، اون به نفع بچه پولدارها کار کرد مامان.

‫ای پسره‌ی عوضی! مگه تو یاغی اینجایی؟

‫لطفاً بس کن مامان!

‫مامان، درد می‌کنه. مامان، لطفاً بس کن.

‫با پدرت کار کن تا درست رو یاد بگیری.

‫- مامان، بس کن! ‫- بگیر که اومد! گریه نکن. گریه نکن!

‫جواهر، خوابت نبره، بچرخونش.

‫سریع‌تر انجامش بده. ‫وگرنه ظرف‌ها تا شب آماده نمیشن.

‫حاجی، چندتا ژاکت جمع کردم.

‫ادرنه شب‌ها سرد میشه.

‫باشه، ولی برامون سنگینش نکن.

‫به جواهر هم بگو ده دقیقه دیگه آماده باشه.

‫جواهر، آماده شو. قراره با پدرت بری ‫قلع‌اندود کاری.

‫- مامان، آدِم نمیره؟ ‫- آدِم مریض شده، نمی‌ذارم بره.

‫مامان، حتماً داره ادا درمیاره که نره.

‫ما با اون یکی روستا مسابقه داریم. ‫من قول دادم.

‫گور بابای تو و مسابقه‌ات!

‫پدرت کار می‌کنه اونوقت تو دنبال توپ می‌دوی، ‫اینطوریه؟

‫پنج دقیقه دیگه آماده باش.

‫پسر قشنگم، سربلندم کن.

‫این چیه جواهر؟

‫کفش‌های فوتبالت رو ‫واسه قلع‌اندود کاری پوشیدی؟

‫پسره‌ی عوضی!

‫پدرت رو هل میدی ها؟ ‫می‌کشمت جواهر.

‫جواهر.

‫شوت کن!

‫شوت کن، زود باش، شوت کن، شوت کن.

‫شوتش کن!

‫- چه وضعیه. ‫ داری چه غلطی می‌کنی؟

‫آفرین!

‫پاس بده!

‫آفرین، آفرین.

‫آفرین بهت.

‫همینه پسر!

‫کلش همینه پسر.

‫نگاه‌شون کن پسر، نگاه‌شون کن.

‫یعنی چی رفیق؟

‫خجالت کشیدی پسر؟

‫حالا می‌بینی پسر. ‫توی بازی بعدی کارتون رو می‌سازیم.

‫اینجوری کارمون رو می‌سازید.

‫الان دستت رو می‌گیرم و...

‫- مواظب زبونت باش. ‫- اگه نباشم چی میشه رفیق؟

‫گمشو!

‫داری به چه کوفتی نگاه می‌کنی؟

‫جواهر.

‫- مامان. ‫- بلند شو.

‫پدرت فردا میاد. یه سری چیزها رو ‫باید از بازار بگیرید.

‫مامان.

‫ببخشید.

‫بیمارستان، بیمارستان، بیمارستان!

‫آره، میره بیمارستان. بیمارستان، ‫بیمارستان، بیمارستان.

‫پسرم، تو هشتاد درصد بینایی چشم راستت رو ‫از دست دادی.

‫متاسفانه، ضربه‌ای که به چشمت خورده باعث شده ‫لایه‌ی عصبی شبکیه آسیب ببینه.

‫اگه بلافاصله معالجه می‌شد، ‫می‌شد نجاتش داد.

‫ولی دیگه کاری نمیشه کرد.

‫احتمالاً تا یک سال دیگه ‫بیناییت رو کاملاً از دست میدی.

‫اولش ممکنه یه مقدار توی حفظ تعادل ‫به مشکل بخوری.

‫ممکنه جای دقیق اشیاء رو متوجه نشی.

‫نکته‌ی مثبتش اینه که...

‫از اونجایی که هیچ آسیبی به اعصابی که ‫به مغز میرن وارد نشده،

‫عضلاتی که چشم رو حرکت میدن ‫عملکرد طبیعی‌ای خواهند داشت.

‫در نتیجه این مشکل از بیرون قابل دیدن نیست.

‫علم پزشکی همیشه در حال پیشرفته.

‫امیدت به خدا رو از دست نده.

‫اگه قرار نیست بهتر بشه،

‫هیچکس ازش خبردار نمیشه.

‫- تو برادر یتر، سیفی رو می‌شناسی؟ ‫- آره.

‫سیفی کارش رو ارتقا داده.

‫استانبول شهر بزرگیه. ‫نمی‌تونی به هیچکس اعتماد کنی.

‫میگه جواهر باید بیاد. ‫توی کارها بهم کمک می‌کنه.

‫الان بزرگ‌تر شده، کار هم هنوز پیدا نکرده. ‫اینجوری به هیچ جا نمی‌رسه.

‫بعد ممکنه توی کار یا یه چیزی بهش اعتماد کنن، ‫اونوقت سیفی توی دردسر میفته.

‫این حرف رو نزن. استانبول شهر بزرگیه.

‫حتماً مسیر خودش رو پیدا می‌کنه.

‫بذار بره.

‫یه ماهه برش می‌گردونن، ‫اونوقت میگی اون گفت اینطور میشه.

‫مسافرین عزیز، مسافرین استانبول ‫باید پیاده بشن.

‫آدانا، آدانا، آدانا، آدانا!

‫اون چمدون آبی.

‫- بفرمایید آقا. ‫- ممنونم!

‫بیا، داره میره.

‫آقا، فکر کنم تاکسی لازم دارید.

‫آره.

‫- می‌خوام به این آدرس برم. ‫- بیا آقا، بلدمش.

‫- ممنونم. ‫- خواهش می‌کنم.

‫- اولین باره اومدی استانبول؟ ‫- آره.

‫این آدرسیه که خواستی داداش.

‫- چقدر میشه؟ ‫- 70 لیر.

‫- 70 لیر؟ ‫- چی فکر کردی داداش؟ اینجا استانبوله.

‫بیا.

‫ممنونم.

‫- می‌تونم کمکی بهت بکنم؟ ‫- دارم دنبال سیفی می‌گردم.

‫واسه چی؟

‫من اهل روستاشونم. پسر خاله کازیمینا، جواهر.

‫- خوش اومدی. ‫- ممنونم.

‫بیا داخل.

‫نوبت توئه.

‫همه‌اش رو می‌ذارم وسط.

‫موفق باشی!

‫اوه، جواهر من، بیا، بیا.

‫خوش اومدی پسرم.

‫سلام داداش.

ا‌را‌ئه‌ا‌ی ا‌ز ب‍ا‌م‍ا‌ب‍ی‍ن

‫جواهر اهل روستای منه.

‫اون مثل برادر منه. از الان به بعد پیش خودمه.

‫- خوش اومدی پسر. ‫- سلام داداش.

‫- خوش اومدی پسرم.

‫اگه از ایستگاه باهام تماس می‌گرفتی، ‫یکی رو می‌فرستادم دنبالت.

‫ممنون داداش. راننده تاکسی ‫آدرس رو بلد بود.

‫ولی داداش، بیخودی نیست که میگن استانبول ‫شهر بزرگیه.

‫یه ساعت طول کشید تا برسم اینجا.

‫پسرم، ایستگاه اتوبوس ده دقیقه ‫با اینجا فاصله داره.

‫راننده حتماً فهمیده توی استانبول تازه واردی.

‫حسابی تو رو برده چرخونده.

‫واسه خوش‌آمدگویی حسابی جیبت رو زدن.

‫روز خوبی داشته باشی!

‫- ممنون. ‫- من رو یادت میاد؟

‫نه.

‫دیروز سوار تاکسیت شدم که به این آدرس برم.

‫- یادم نمیاد. ‫- از همونجا با ده لیر اومدم.

‫دیروز من رو چرخوندی و 70 لیر ازم پول گرفتی.

‫من تو رو یادم نمیاد پسر. ‫الان نمی‌خوام باهات سر و کله بزنم.

‫- مشکلش چیه؟ ‫- نمی‌دونم.

‫- فکر کنم لاتاری امروز صبح رو بردم. ‫- من مشکلی ندارم پسر.

‫این آقا 60 لیر بیشتر ازم پول گرفت. ‫اومدم که پولم رو پس بگیرم.

‫این آقا حتی تو رو یادش نیست پسر. ‫برو و برامون دردسر درست نکن.

‫من پسش نمیدم.

‫این روستایی لعنتی رو ببین. ‫یه جوری رفتار می‌کنه انگار گردن‌کلفته.

‫من پولی که پدرم با زحمت درآورده رو...

‫به عوضی‌هایی مثل...

‫لعنتی!

‫من پولم رو پس می‌گیرم.

‫ممنونم، ولی...

‫چرا بهم کمک کردی؟

‫چهار نفر به یک نفر. باید نگاه می‌کردم؟

‫من بهت مدیون شدم.

‫تو هیچ دینی به من نداری.

‫من جواهر هستم.

‫من هم صباح‌الدین هستم.

‫من بیشتر مردم اینجا رو می‌شناسم. ‫اسم این برادرت که کافه داره چیه؟

‫سیفی آلایبی.

‫سیفی آلایبی؟

‫واسه چی غافلگیر شدی؟

‫یعنی میگی من الان کنار ‫برادر سیفی آلایبی نشستم؟

‫صاحب کازینو سیفی آلایبی.

Dayı: Bir Adamın Hikâyesi subtitles in other languages

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left