The first 200 lines.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
قسم میخورم!
لعنتی!
اوه، نه!
خب، فکر میکنی مشکل چیه؟ نه، جواب دقیق میخوام
نه، دشمن لعنتی تویی، کاپا… تو و این برجِ
چرندیات روانشناسی
میدونی آرزوم چیه؟
خدا حسابی عصبانی بشه و آلتت رو خشک کنه
تا مستقیم به جهنمی اشاره کنه که جای خودته!
باشه، میشل
قبل از اینکه فرشتهٔ انتقامش بشی و شیرجه بزنی
تا کارم رو تموم کنی…
آهان، بالاخره فهمیدم! تو عین شوهر سابقمی
فکر میکنی همهچیز باید یا سیاه باشه یا سفید
چون کوررنگ شدی؛ ولی حالا خدا طرف منه!
میدونه من مثل تو نیستم
همهمون کموبیش شبیه همیم، میشل
همهمون این کار رو میکنیم
چه کاری؟
زندگی رو طوری میبینیم
از سوراخ کلید نگاه میکنیم
تصویر خیلی محدودی از حقیقته
پس جاهای خالی رو پُر میکنیم؛ چیزهایی میسازیم
نمیفهمم منظورت چیه
دشمن میسازی تا قدرتت رو باهاش محک بزنی
خداهایی میسازی تا ازت در برابر دشمنها محافظت کنن
چه نگاه افسردهای داری!
این دیگه چرند محضه!
دشمن کیه؟
یه لحظه دوستهایی داری
لحظهٔ بعد، همه ناپدید شدن
که میری، با خودم میگم: «میشل این هفته از کی متنفره؟»
سعی میکنم یادم بیاد، ولی نمیتونم
هیچکدوم یادم نمیان؛ میدونی چرا؟
نه؛ خودت بگو
یه نگاه توی آینه بنداز، میشل
کدوم آینه؟ این یکی؟
هر آینهای؛ بگو چی میبینی
میبینم…
تصویر تو رو
پشت سرم
- میبینم…
چیز زیادی نمیبینم که واقعاً دوستش داشته باشم
راستش منظرهٔ بیرون رو بیشتر ترجیح میدم
میشل!
باشه، برگرد اونطرف
عقب بمون
برگرد توی ماشینت!
میشل
خدای من
سرخترین خونی بود که دیده بودم؛ دورِ
لباس سبزش جمع شده بود
بعد سرخی ناپدید شد؛ خدایا، اد
انگار موجی از رنگ بود که از جهنم پخش میشد
بعد سرخی کمکم محو شد
کاپای بیچاره؛ اومدی دلم برات بسوزه؟
صددرصد؛ لازم نیست زیگموند فروید باشی تا بفهمی
دوست ندارم رنگ خون بیمارم رو ببینم
کمی تعجب کردم که این اتفاق برای تو افتاد
حتماً؛ همیشه فکر میکردی یه عوضیِ سنگدل و
حرومزادهام
نه واقعاً، ولی یه جور خودبزرگبینی اینجا هست
واقعاً فکر میکنی مسئول بیماری اون بودی؟
تو فقط بخش کوچک و تازهای از زندگیش بودی
آره، درسته؛ کاملاً درسته
ولی این حرفها زیادی سرسریه، لری
نمیتونم به این راحتی این زن رو کنار بذارم
تو همیشه رمانتیک بودی
با کس دیگهای رابطه داری؟
نه
ولی هنوز رمانتیکم
فقط کسی رو ندارم که باهاش رمانتیک باشم
همه یا میخوان باهام بخوابن یا باهام ازدواج کنن
هیچکدوم نمیخوان دوستم داشته باشن
شاید خودت نمیخوای دوستت داشته باشن؛ قبلاً ازدواج شادی داشتی
تا سرحد مرگ دوستم داشت
بعد فرار کرد و یکی دیگه رو تا پای مرگ دوست داشت
البته یه چیز دیگه هم هست
انکار کردنِ سرخی یعنی انکار احساسات
آره
میدونی خطرناکه
آره، آره، میدونم
خیلی خطرناک
و میدونم…
که یه جای کارم خرابه
و میدونم درست شدنش یه کم وقت میبره
درمانگر خیلی خوبی هستی
مردی مثل تو چقدر وقت لازم داره
تا خودش رو ببخشه؟
وقتی از لسآنجلس برگشتم میبینمت
بهخاطر شکست یک درمان فرار نکن
فرار نمیکنم، لری
فقط یه سفر کوتاه به لسآنجلسه
تازه، واقعاً نمیتونم فرار کنم
همهاش این بالاست، نه؟ بوم
یه بستهٔ کامله؛ سرم هم باهام میاد
خانمها و آقایان
به لسآنجلس خوش آمدید
لطفاً تا توقف هواپیما بنشینید…
یه دوشنبهٔ دیگه توی بهشت
یه تصادف جزئی توی بزرگراه ۴۰۵ ترافیک رو کند کرده…
هی، عوضی! چی رو نگاه میکنی؟
میبینی؟ تصادف است
هی! آنجا چی شد؟ کسی زخمی است؟
کسی مرده است؟
چه کار میکنی؟!
پایین را نگاه میکنی و اینجا رانندگی!
گاز بده، احمق!
سیوسه و سه میشه…
چهلوچهار، چهلوپنج
پنج
سیوهشت؛ چهارده؛ سیوسه
- دو - سیزده
سه
بیستونه
سیصد و چهار
کیسی، چه بیعرضهای
ولش کن، باشه؟
هفت
هشت؛ کلارک
- بله
- امروز روزنامه رو خوندی؟
- نه
- فقط میخواستم بدونم چند صفحهٔ لعنتی داشت
لعنتی، بدجوری افتادم توی تلهاش
شانزده؛ چهار
چهلوهفت
برای من مهمه که دیر کرده
نمیفهمم
برای منم مهمه؛ چرا نباشه؟
چون پدرش هزینهٔ درمانش رو میده
شوهر مردهم هزینهٔ من رو میده و هنوز برام مهمه
باورنکردنیه
فکر کنم باید شروع کنیم
کلارک؟
هی، باب! خدایا… بیل
سلام؛ حالت چطوره؟
عالی به نظر میرسی
خوبم؛ آره، خوبم
ببخشید دیر کردم
توی ترافیک گیر کردم
داشتیم شروع میکردیم
بیرون منتظرت میمونم
چرا به ما ملحق نمیشی؟
میدونی الان آخرین چیزی که لازم دارم…
جدی میگم؛ یه نظر دوم بد نیست بیا
نه، ببین، باب…
این دوست و همکارم، بیل کاپاست؛ از نیویورک
چرا اونجا نمیشینی، بیل؟
فکر کردم شاید جالب باشه
هم برای شما، هم برای اون…
که توی یکی از جلسههامون باشه
چه جور رواندرمانگری هستی؟
رفتارگرام
مدرک و تخصص؟
مثل باب؛ با هم دانشگاه رفتیم
بعد در نبرد بیمارستان روانی پناستیت
کارآموز بودیم
اگه بخواید نه بگید، هیچکس ناراحت نمیشه
نه، باب
هیچکس… هیچکس نمیخواد نه بگه
من ساندرا هستم
حالت چطوره، بیل؟
خوبم، ممنون، ساندرا
- مدرک پزشکی داری؟ - نه، روانشناسم…
و روانکاو، نه روانپزشک
دکترای روانشناسیام از دانشگاه نیویورکه
- خیلی خب، ممنون؛ کافیه - پس شد بیل و باب
درمان دونفره
جدی؟ بیاید شروع کنیم…
اول خودمون رو معرفی کنیم و بعد هرقدر
راحتیم دربارهٔ دلیل حضورمون بگیم
- کم یا زیاد - اسمم باکه
چه کمک بزرگی؛ خیلی مردونه بود
این حرف ضدجنسیتیه
ساندرا، چرا تو
شروع نمیکنی؟
باشه
اِم…
اسمم ساندرا دوریوئه
و…
همیشه با مردهای مسنتر ازدواج میکنم، ولی…
الان مجردم…
و مدام… خب، من…
همیشه سکس میخوام
ولی واقعاً…
یه رابطهٔ واقعی هم میخوام
و گاهی…
چیزهایی میدزدم
البته چیزهای کوچیک
اصلاً منطقی نیست
سخته که… میدونید… خوبه؟
- ممنون - مرسی
ریچی؟ این دیگه دیدنیه
ریچی!
چی؟
دوست داری کمی دربارهٔ خودت
برای بیل بگی؟
نه
No comments yet. Be the first to leave one.