The Hunting Party

The Hunting Party

Download Farsi Persian Subtitle

Season 2

Release info

The Hunting Party S02E05 1080p WEB-DL NESTED
A Commentary by NESTED
🔥Mr. Rocky | T.me/NestedSubtitle 🔥

Tags

webdl
Published on: 2026-02-27
Downloads: 54
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

‫تقدیم به تمام پارسی‌زبانان

‫NESTED ‫با افتخار تقدیم می‌کند

‫آنچه در "گروه شکار" گذشت...

‫بهش میگن گودال، ‫خونه خطرناک ترین

‫و خشن ترین مجرمای تاریخ،

‫کسایی که دنیا فکر میکنه مردن.

‫یا حداقل تا قبل از ‫اون انفجار اینطوری بود.

‫چند هفته پیش، ‫شین یه فایل صوتی بهم داد،

‫پرسید میتونم صداش رو ‫با کسی مطابقت بدم یا نه.

‫معلوم شد صدای سرهنگ لازاروسه.

‫وقتی بهش گفتی، چی گفت؟

‫بهش نگفتم.

‫کار تو گودال رو شروع کردم

‫چون دنبال یه زندانی اونجا میگشتم...

‫مادر واقعیم.

‫ببخشید، اون فایل صوتی ‫صدای مامانت بود؟

‫ایمان چیز عجیبیه.

‫همه به یه چیزی ایمان دارن،

‫پول، موفقیت...

‫برو.

‫شهرت.

‫اما یه زمانی ‫تو زندگی هر کسی میرسه

‫که باید این سوال رو بپرسیم...

‫من به چی باور دارم؟

‫ایمان فقط یه کلمه است. ‫باور یه عمله.

‫یه زمانی بود، باید اعتراف کنم، ‫که با ایمان بودم،

‫اما باور نداشتم.

‫داشتم از حقیقت فرار میکردم.

‫و دقیقا مثل تک تک شماها...

‫حقیقت من رو پیدا کرد.

‫ما اینجا بیرون اقامتگاه نوآ سایرس ایستادیم،

‫رهبر جنجالی ‫فرقه بدنام ساعت سیزدهم.

‫همین الان که حرف میزنیم، ‫ده ها مامور فدرال

‫دارن آماده میشن که برن تو.

‫به ما گفتن که پیروانش، ‫که خیلی هاشون مسلح هستن،

‫حاضر به تسلیم شدن نیستن.

‫دوستای من، همه میدونستیم ‫این روز بالاخره میرسه.

‫اما برادرا و خواهرا، ‫روح ما آماده است.

‫و با اینکه دشمن هامون زیادن،

‫هیچ کدوممون دیگه ‫تنها نخواهیم بود...

‫دوباره.

‫نوآ سایرس، این آخرین اخطارته.

‫با دستای بالا بیا بیرون.

‫بهشون گوش کنین!

‫صدای ترس رو تو گلوشون بشنوین.

‫مامورای بابل

‫دارن سعی میکنن چیزی رو کنترل کنن ‫که از دستشون خارجه.

‫ما قرار بود آزاد باشیم.

‫و آزاد هم میشیم.

‫نترس، پاپی.

‫عشق من...

‫گوش کن چی میگم.

‫هیچ کس نمیتونه جلوی پیروزیِ ‫اونایی که باور دارن رو بگیره.

‫این پایان کار نیست.

‫هدف زده شد.

‫- همین الان رو زمین. ‫- منطقه رو امن کنین.

‫- دستا پشت سر. ‫- برگرد!

‫مرسی.

‫مطمئنی میخوای این کار رو کنی؟

‫شین گفت تو گودال کار گرفته

‫چون فهمیده بود مادر واقعیش اونجا زندانیه.

‫ازم خواست یه فایل صوتی رو ‫تشخیص صدا بدم.

‫معلوم شد صدای لازاروسه.

‫اون موقع نمیدونستم که ‫دنبال مامانش میگرده،

‫واسه همین پیش خودم نگهش داشتم.

‫و مطمئنی که خودش ‫نمیدونه اون مامانشه؟

‫نمیدونه.

‫نمیدونستم چطوری بهش بگم.

‫خب، شاید همون بهتر که ندونه.

‫ببین، فعلا تنها چیزی که داریم

‫یه مشت سوال در مورد سرهنگ لازاروسه.

‫آره، مثلا اینکه چطور ‫یه قاتل زنجیره ای میره تو گودال

‫و بعدش در قالب...

‫در قالب یه سرهنگ ارتش ‫با یه اسم جدید میاد بیرون؟

‫آره.

‫درسته، همونطور که گفتم، سوال زیاده.

‫تا وقتی جواب درست نداریم، ‫فعلا صداش رو درنیاریم.

‫نه، نه. ببخشیدا.

‫شین حقشه که حقیقت رو بدونه، خب؟

‫باید بهش بگیم.

‫آخه... چی میخوای بهش بگی؟

‫مثلا: سلام، ما مامانِ ‫قاتل زنجیره ایت رو پیدا کردیم،

‫تازه از قضا رئیسمون هم هست؟

‫نمیدونم، ولی یه راهی پیدا میکنم که بهش بگم.

‫بچه ها، یه لحظه.

‫خب، چی داریم؟

‫دوربین مداربسته تو یه آرایشگاه ‫اطراف آرورا در ایلینوی این رو ضبط کرده.

‫این یارو خیلی آشنا میزنه.

‫اسمش نوآ سایرسه.

‫رهبر یه فرقه پایان دنیا تو شیکاگو بود

‫به اسم ساعت سیزدهم.

‫ادعا میکرد که یه جورایی پیامبره.

‫میگفت از آخرالزمان خبر داره و یه دیدگاهی

‫نسبت به دولت داشت که ‫ریشه تو الهیات آخرالزمانی داشت.

‫یعنی اینکه دولت مسئولِ ‫تمام بدی های دنیاست.

‫آهان، واسه همین یادم اومد.

‫این همون یارو بود که ‫میخواست دادگاه رو بترکونه.

‫آره، درسته... در واقع حتی

‫تو رادار اف بی آی هم نبود ‫تا اینکه خودش و پیروانش

‫شروع کردن به انبار کردن مواد منفجره.

‫این منجر به یه درگیری مسلحانه ‫تو اقامتگاهش شد.

‫آره، یادمه وقتی این اتفاق افتاد.

‫یه چیزی حدود پانزده نفر از پیروهاش ‫چای سمی خوردن.

‫چند نفری زنده موندن.

‫- بازمانده ها الان کجان؟ ‫- کلا پنج نفر بودن.

‫دو نفرشون تو این سال ها مردن.

‫و ما همین الان دستور بررسی وضعیتِ

‫اون سه نفر دیگه رو دادیم تا اگه سایرس

‫خواست دوباره باهاشون ‫ارتباط بگیره، بفهمیم.

‫اوکی، ولی یه فرقی هست

‫بین یه رهبر فرقه ی روانی

‫و قاتل های زنجیره ای که تو گودال داریم.

‫- چی باعث شده این یارو لایق گودال باشه؟ ‫- این قضیه.

‫بازرس ها حتی تا قبل از حمله ‫از وجود این جنازه ها خبر نداشتن.

‫هر قربانی یه دونه گلوله ‫به پشت سرش خورده بود.

‫ رهبرای فرقه ای مثل سایرس ‫دنبال ستایش همیشگی هستن

‫تا خودشیفتگی شون رو ارضا کنن،

‫اما وقتی این منبع توجه تهدید بشه،

‫ یعنی کسی ترکشون کنه ‫یا بخواد قدرتشون رو زیر سوال ببره

‫باعث یه فوران خشن میشه ‫یا تو مورد سایرس، دوازده تا قتل.

‫بعد از آرایشگاه کجا رفت؟

‫داریم روش کار میکنیم.

‫پول نقد استفاده کرده که ردگیریش سخته.

‫اینجا نوشته که حمله به اقامتگاهش

‫دقیقا 10 سال پیش تو همین روز بوده.

‫رهبرای فرقه عاشق نمادگرایی هستن. ‫ساعت مرگش کِی بود؟

‫19:01 عصر.

‫ فکر میکنی داره واسه یه جور ‫جشن سالگرد برنامه ریزی میکنه؟

‫دو ماهه که فراریه.

‫فکر نمیکنم اتفاقی باشه

‫که دقیقا امروز پیداش شده.

‫خب، کمتر از 6 ساعت وقت داریم

‫تا بفهمیم میخواد چیکار کنه.

‫راه بیفتین. هر چی پیدا کردیم ‫براتون میفرستیم.

‫همون خبرا، یه روز دیگه.

‫درو باز میکنی؟

‫احتمالا کارنه، ‫اومده راکت پیکل بالم رو پس بده.

‫اوم.

‫سلام، پاپی. من برگشتم.

‫این غیرممکنه.

‫بهت گفتم که اون روز، آخرِ کار نیست.

‫یا شایدم باور نکردی؟

‫سایرس، من...

‫اصلا نمیفهمم.

‫قرار نیست ما همه چیز رو کامل بفهمیم.

‫فقط باید به ایمان اعتماد کرد...

‫هیچ کس نمیتونه جلوی ‫پیروزیِ اونایی که باور دارن رو بگیره.

‫این چیه؟

‫میتونم توضیح بدم.

‫بعد از اون همه اتفاقاتی که افتاد...

‫اون مرد خوبیه.

‫جهنم پر از مردای خوبه.

‫یه مدتی طول کشید تا بیای.

‫اوضاع با کارن رو به راهه؟

‫عزیزم، چی شده؟

‫دوستت دارم.

‫عاشقتم.

‫ ‫فصل دوم، قسمت پنجم

‫خیلی خب.

‫واقعا خوشحالم قبول کردی بیای، پسر.

‫این قراره عالی باشه.

‫آره، حالا میبینیم.

‫ببین، میدونم تو این حرفا رو قبول نداری.

‫و میدونم بعد از قضیه مامان، ‫اوضاع چقدر سخت شده.

‫اما خودت همش میگی که چقدر گیر کردی.

‫و اگه میخوای اوضاع عوض بشه،

‫خودت باید اون تغییر باشی، مگه نه؟

‫آره، این رو همون یارو بهت گفته؟

‫خب، اون خیلی بیشتر از اینا بهم گفته.

‫مخت سوت میکشه، داداش.

‫هی، چرا اسمشو بهم نمیگی؟

‫ازم قول گرفته.

‫اگه یه نفر میخواست من رو متقاعد کنه

‫که هر چی باور دارم دروغه،

‫خب، فکر میکردم

‫که اون...

‫در بهترین حالت، دیوونه است.

‫یا در بدترین حالت، میخواد کلاه سرم بذاره، ‫حالا هر چقدر هم خوشتیپ باشه.

‫اما اگه بخوام با خودم صادق باشم،

‫باید اعتراف کنم...

‫که وحشت کرده بودم که ‫نکنه حرفاش راست باشه.

‫چون اصل قضیه همینه، مگه نه؟

‫حقیقت آدم ها رو میترسونه.

‫میدونم اولین باری که ‫باهاش روبرو شدم ترسیده بودم...

‫چون حقیقت قدرتمنده.

‫ما کل زندگی مون رو ‫با باور کردن کلی دروغ میگذرونیم،

‫و خیلی چیزها رو قبول میکنیم...

‫روایت هایی که جوری طراحی شدن ‫که نذارن سرمون رو بالا بگیریم،

‫که همیشه تشنه بمونیم،

‫که باور کنیم رستگاری...

‫یه جور...

‫ماشین چمن زنی مدل جدید و شیکه.

‫در حالی که تنها چیزی که لازمه

‫همین جاست...

‫همین الان.

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left