The first 200 lines.
تقدیم به تمام پارسیزبانان
NESTED با افتخار تقدیم میکند
آنچه در "گروه شکار" گذشت...
بهش میگن گودال، خونه خطرناک ترین
و خشن ترین مجرمای تاریخ،
کسایی که دنیا فکر میکنه مردن.
یا حداقل تا قبل از اون انفجار اینطوری بود.
چند هفته پیش، شین یه فایل صوتی بهم داد،
پرسید میتونم صداش رو با کسی مطابقت بدم یا نه.
معلوم شد صدای سرهنگ لازاروسه.
وقتی بهش گفتی، چی گفت؟
بهش نگفتم.
کار تو گودال رو شروع کردم
چون دنبال یه زندانی اونجا میگشتم...
مادر واقعیم.
ببخشید، اون فایل صوتی صدای مامانت بود؟
ایمان چیز عجیبیه.
همه به یه چیزی ایمان دارن،
پول، موفقیت...
برو.
شهرت.
اما یه زمانی تو زندگی هر کسی میرسه
که باید این سوال رو بپرسیم...
من به چی باور دارم؟
ایمان فقط یه کلمه است. باور یه عمله.
یه زمانی بود، باید اعتراف کنم، که با ایمان بودم،
اما باور نداشتم.
داشتم از حقیقت فرار میکردم.
و دقیقا مثل تک تک شماها...
حقیقت من رو پیدا کرد.
ما اینجا بیرون اقامتگاه نوآ سایرس ایستادیم،
رهبر جنجالی فرقه بدنام ساعت سیزدهم.
همین الان که حرف میزنیم، ده ها مامور فدرال
دارن آماده میشن که برن تو.
به ما گفتن که پیروانش، که خیلی هاشون مسلح هستن،
حاضر به تسلیم شدن نیستن.
دوستای من، همه میدونستیم این روز بالاخره میرسه.
اما برادرا و خواهرا، روح ما آماده است.
و با اینکه دشمن هامون زیادن،
هیچ کدوممون دیگه تنها نخواهیم بود...
دوباره.
نوآ سایرس، این آخرین اخطارته.
با دستای بالا بیا بیرون.
بهشون گوش کنین!
صدای ترس رو تو گلوشون بشنوین.
مامورای بابل
دارن سعی میکنن چیزی رو کنترل کنن که از دستشون خارجه.
ما قرار بود آزاد باشیم.
و آزاد هم میشیم.
نترس، پاپی.
عشق من...
گوش کن چی میگم.
هیچ کس نمیتونه جلوی پیروزیِ اونایی که باور دارن رو بگیره.
این پایان کار نیست.
هدف زده شد.
- همین الان رو زمین. - منطقه رو امن کنین.
- دستا پشت سر. - برگرد!
مرسی.
مطمئنی میخوای این کار رو کنی؟
شین گفت تو گودال کار گرفته
چون فهمیده بود مادر واقعیش اونجا زندانیه.
ازم خواست یه فایل صوتی رو تشخیص صدا بدم.
معلوم شد صدای لازاروسه.
اون موقع نمیدونستم که دنبال مامانش میگرده،
واسه همین پیش خودم نگهش داشتم.
و مطمئنی که خودش نمیدونه اون مامانشه؟
نمیدونه.
نمیدونستم چطوری بهش بگم.
خب، شاید همون بهتر که ندونه.
ببین، فعلا تنها چیزی که داریم
یه مشت سوال در مورد سرهنگ لازاروسه.
آره، مثلا اینکه چطور یه قاتل زنجیره ای میره تو گودال
و بعدش در قالب...
در قالب یه سرهنگ ارتش با یه اسم جدید میاد بیرون؟
آره.
درسته، همونطور که گفتم، سوال زیاده.
تا وقتی جواب درست نداریم، فعلا صداش رو درنیاریم.
نه، نه. ببخشیدا.
شین حقشه که حقیقت رو بدونه، خب؟
باید بهش بگیم.
آخه... چی میخوای بهش بگی؟
مثلا: سلام، ما مامانِ قاتل زنجیره ایت رو پیدا کردیم،
تازه از قضا رئیسمون هم هست؟
نمیدونم، ولی یه راهی پیدا میکنم که بهش بگم.
بچه ها، یه لحظه.
خب، چی داریم؟
دوربین مداربسته تو یه آرایشگاه اطراف آرورا در ایلینوی این رو ضبط کرده.
این یارو خیلی آشنا میزنه.
اسمش نوآ سایرسه.
رهبر یه فرقه پایان دنیا تو شیکاگو بود
به اسم ساعت سیزدهم.
ادعا میکرد که یه جورایی پیامبره.
میگفت از آخرالزمان خبر داره و یه دیدگاهی
نسبت به دولت داشت که ریشه تو الهیات آخرالزمانی داشت.
یعنی اینکه دولت مسئولِ تمام بدی های دنیاست.
آهان، واسه همین یادم اومد.
این همون یارو بود که میخواست دادگاه رو بترکونه.
آره، درسته... در واقع حتی
تو رادار اف بی آی هم نبود تا اینکه خودش و پیروانش
شروع کردن به انبار کردن مواد منفجره.
این منجر به یه درگیری مسلحانه تو اقامتگاهش شد.
آره، یادمه وقتی این اتفاق افتاد.
یه چیزی حدود پانزده نفر از پیروهاش چای سمی خوردن.
چند نفری زنده موندن.
- بازمانده ها الان کجان؟ - کلا پنج نفر بودن.
دو نفرشون تو این سال ها مردن.
و ما همین الان دستور بررسی وضعیتِ
اون سه نفر دیگه رو دادیم تا اگه سایرس
خواست دوباره باهاشون ارتباط بگیره، بفهمیم.
اوکی، ولی یه فرقی هست
بین یه رهبر فرقه ی روانی
و قاتل های زنجیره ای که تو گودال داریم.
- چی باعث شده این یارو لایق گودال باشه؟ - این قضیه.
بازرس ها حتی تا قبل از حمله از وجود این جنازه ها خبر نداشتن.
هر قربانی یه دونه گلوله به پشت سرش خورده بود.
رهبرای فرقه ای مثل سایرس دنبال ستایش همیشگی هستن
تا خودشیفتگی شون رو ارضا کنن،
اما وقتی این منبع توجه تهدید بشه،
یعنی کسی ترکشون کنه یا بخواد قدرتشون رو زیر سوال ببره
باعث یه فوران خشن میشه یا تو مورد سایرس، دوازده تا قتل.
بعد از آرایشگاه کجا رفت؟
داریم روش کار میکنیم.
پول نقد استفاده کرده که ردگیریش سخته.
اینجا نوشته که حمله به اقامتگاهش
دقیقا 10 سال پیش تو همین روز بوده.
رهبرای فرقه عاشق نمادگرایی هستن. ساعت مرگش کِی بود؟
19:01 عصر.
فکر میکنی داره واسه یه جور جشن سالگرد برنامه ریزی میکنه؟
دو ماهه که فراریه.
فکر نمیکنم اتفاقی باشه
که دقیقا امروز پیداش شده.
خب، کمتر از 6 ساعت وقت داریم
تا بفهمیم میخواد چیکار کنه.
راه بیفتین. هر چی پیدا کردیم براتون میفرستیم.
همون خبرا، یه روز دیگه.
درو باز میکنی؟
احتمالا کارنه، اومده راکت پیکل بالم رو پس بده.
اوم.
سلام، پاپی. من برگشتم.
این غیرممکنه.
بهت گفتم که اون روز، آخرِ کار نیست.
یا شایدم باور نکردی؟
سایرس، من...
اصلا نمیفهمم.
قرار نیست ما همه چیز رو کامل بفهمیم.
فقط باید به ایمان اعتماد کرد...
هیچ کس نمیتونه جلوی پیروزیِ اونایی که باور دارن رو بگیره.
این چیه؟
میتونم توضیح بدم.
بعد از اون همه اتفاقاتی که افتاد...
اون مرد خوبیه.
جهنم پر از مردای خوبه.
یه مدتی طول کشید تا بیای.
اوضاع با کارن رو به راهه؟
عزیزم، چی شده؟
دوستت دارم.
عاشقتم.
فصل دوم، قسمت پنجم
خیلی خب.
واقعا خوشحالم قبول کردی بیای، پسر.
این قراره عالی باشه.
آره، حالا میبینیم.
ببین، میدونم تو این حرفا رو قبول نداری.
و میدونم بعد از قضیه مامان، اوضاع چقدر سخت شده.
اما خودت همش میگی که چقدر گیر کردی.
و اگه میخوای اوضاع عوض بشه،
خودت باید اون تغییر باشی، مگه نه؟
آره، این رو همون یارو بهت گفته؟
خب، اون خیلی بیشتر از اینا بهم گفته.
مخت سوت میکشه، داداش.
هی، چرا اسمشو بهم نمیگی؟
ازم قول گرفته.
اگه یه نفر میخواست من رو متقاعد کنه
که هر چی باور دارم دروغه،
خب، فکر میکردم
که اون...
در بهترین حالت، دیوونه است.
یا در بدترین حالت، میخواد کلاه سرم بذاره، حالا هر چقدر هم خوشتیپ باشه.
اما اگه بخوام با خودم صادق باشم،
باید اعتراف کنم...
که وحشت کرده بودم که نکنه حرفاش راست باشه.
چون اصل قضیه همینه، مگه نه؟
حقیقت آدم ها رو میترسونه.
میدونم اولین باری که باهاش روبرو شدم ترسیده بودم...
چون حقیقت قدرتمنده.
ما کل زندگی مون رو با باور کردن کلی دروغ میگذرونیم،
و خیلی چیزها رو قبول میکنیم...
روایت هایی که جوری طراحی شدن که نذارن سرمون رو بالا بگیریم،
که همیشه تشنه بمونیم،
که باور کنیم رستگاری...
یه جور...
ماشین چمن زنی مدل جدید و شیکه.
در حالی که تنها چیزی که لازمه
همین جاست...
همین الان.
No comments yet. Be the first to leave one.