The first 200 lines.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
سم! سم!
داداش، بجنب. باید بریم!
داداش، چه مرگته؟
ده بار زنگ زدم
باید فامیل مامان رو از فرودگاه بیاریم
نه، کاری نمیکنم تو هم نمیتونی مجبورم کنی
پس قرار نیست یه لحظهٔ برادرانه داشته باشیم؟
میخوای بری خانوادهٔ مامان رو بیاری یا من برم؟
میخوای تو بری فامیل مامان رو بیاری یا من؟
- چند سالمونه، دوازده؟ - آره، دقیقاً
وقتی بچه بودم و زورم نمیرسید زور میگفتی
ولی حالا میتونم جوابت رو بدم، نه؟
من باهات دعوا نمیکنم
چرا؟ چون میدونی میبازی؟
نه، چون دوستت دارم
آره، خیلی روش عجیبی برای نشوندادنش داری
- دیروز هیچ اتفاقی نیفتاد - اصلاً برام مهم نیست
آره، جز اینکه میدونم مهمه
هی
از رانندگی تا فرودگاه لذت ببر
دلیلا!
هی، دلیلا
خوبی؟
آره، چرا؟
آه
قرار نبود «تاورن» رو آماده کنی
- برای مراسم یادبود سو؟ - نه، نمیکنم
هیچکس اهمیت نمیده؛ فقط منم که اهمیت میدم
اون هم سر چیزهای مسخرهای مثل
رومیزی و رابطههایی که بهجای احساس واقعی بر پایهٔ ظاهر ساخته شدن
آه، لع…
پرسی، چطور کارم به اینجا کشید؟ خیلی گند زدم
همهمون تصمیم میگیریم و پشیمون میشیم
ببخش که اون همه سال بیخبر ولت کردم
همیشه برام سؤال بود چرا، ولی…
فکر کنم حالا میفهمم
میدونی که قضاوتت نمیکردم
شرم و عذاب وجدان خودم نمیذاشت چیزی رو ببینم
من… هیچچیز رو نمیدیدم
جز اینکه… فکر میکردم لیاقت هیچ چیز خوبی رو ندارم
حتی دوستیِ تو رو
و حالا؟
حالا دارم روش کار میکنم
چون سو هم میخواست همین کار رو بکنم
و فکر کنم سو میخواست همینجا تو تخت ولو بشم
و این چیپسهای کچاپی رو بخورم
از این نظر خیلی باحال بود
آره، بود
باشه، تو همینجا بمون من میرم
«تاورن» رو برای مراسم آماده میکنم
اون هم ظرف… دو ساعت
آره، غذاها رو آماده میکنم سالن رو هم میچینم؛ کاری نداره
- وقت زیادی نیست - از پسش برمیام
قبل از اینکه سم و چارلی اصلاً بفهمن اونجا بودم، کارم تمومه
مثل آب خوردن
مطمئنی نمیخوای همینجا بمونی و بگی «به درک»؟
خیلی هم دلم میخواد، ولی فکر کنم
بعد از همهٔ این اتفاقها باید این کار رو بکنم
باید اونطور که شایستهٔ سوئه باهاش خداحافظی کنیم
کمترین کاریه که ازم برمیاد
- داری استعفا میدی؟ - فکر کنم باید
برگردم سیاتل
امروز چه خبره؟
منظورت چیه؟
چارلی صبح وسایلش رو جمع کرد و رفت
گفت باید زودتر برگرده دانشگاه تورنتو
- چارلی رفته؟ - آره
شما دوتا چهتونه؟
هیچ اتفاقی بین ما دوتا نیست
فقط منظورم این بود که
میدونم چقدر برات مهم بود آخرین لحظههای طلایی تابستون رو غنیمت بشمری
- برای هر دوتون - آره، بود، ولی بعدش…
سم ازم جدا شد
آه عزیزم، خیلی متأسفم
میفهمم ماجرای تو و سم چقدر سخت بوده
بوده
پس توی سیاتل چی منتظرته؟
احتمالاً بارون؛ و منی که منتظرم دلیلا از سفرش برگرده
پس همینجا بمون
پسرهای فلورک صاحب این شهر نیستن ما هستیم
میدونی چیه؟
میمونم
خوبه
حالا خودت رو جمعوجور کن و برای سرو شام کمکم کن
چشم
بله، باید دربارهٔ این هزینههای پنهان توی صورتحسابمون حرف بزنیم
چیزی پنهان نیست
سی دلار برای چیزی به اسم «TIF»؟
عوارض توسعهٔ گردشگری
- شهرداری بَریز بِی تعیینش کرده - باشه
- روزی ده دلار برای پارکینگ؟ - این مورد
توی توافقنامهای بود که موقع ورود امضا کردید
لای ریزنویسهای حقوقی قایمش کرده بودید که معمولاً از خوندنشون کیف میکنم
ولی چون موقع ورود بهجای دو اتاق یک اتاق بهمون دادید، حواسم پرت شد
من… دوست دارم همهچیز روشن گفته بشه
باشه
مرزهای روشن
وگرنه حس میکنم کنترلم رو از دست دادم
میتونم هزینهٔ پارکینگ رو تخفیف بدم…
من خیانتکار نیستم، باشه؟ من… نامزد دارم
آه
حدس میزدم پشت این عصبانیت چیز بیشتری باشه
ولی تو خیانت نکردی
یکجورهایی حس میکنم کردم، چون…
- آدم بدیام - باشه، تو خیلی چیزهایی
ولی آدم بد یکیشون نیست
نه، نه. چرا؟ چرا؟
چرا اینقدر راحت میشه باهات حرف زد و وقت گذروند؟
خیلی خونسردی
ولی درعینحال خیلی باملاحظهای و این واقعاً اعصابخردکنه
میدونم ساده به نظرش میارم ولی خونسردیِ باملاحظه زحمت داره
باشه؟ باید واقعاً بخوای خونسرد باشی
فکر کنم تو هم داری همین کار رو میکنی، نه؟
بس کن. نه، بس کن
بس کن… اینقدر خودت نباش و میدونی چیه؟ من…
باشه؛ تخفیف پارکینگ رو قبول میکنم، باشه؟
باید این رو درستش کنی
آه، سلام سم
پرسی اینجا نیست
آره، میدونم اگر بود، نمیاومدم
درسته
از جوردی خواستم
یه چیزی برام چاپ کنه
ببین، میدونم زیاد همدیگه رو نمیشناسیم
ولی حس میکنم خیلی چیزها دربارهات میدونم
- باشه - و دربارهٔ مامانت
پرسی همیشه از باحالبودنش تعریف میکرد
آره، خب… فکر کنم
داستان این رو برام گفت که، ام…
پدربزرگومادربزرگت انباری داشتن قرار بود خرابش کنن
مامانت کلی اسپری رنگ خرید تا اول با هم رنگش کنید
گفت آخرش شبیه نقاشیِ جکسون پولاک شد
آره، تا هفتهها موهام رنگ آبی داشت
بههرحال… برای سو خیلی متأسفم
کاش فرصت میکردم بشناسمش
ممنون
- خب، هم خوب بود هم غافلگیرکننده - باور کن
همهچیز دربارهٔ اون زن غافلگیرکنندهست
چندلایهست
مثل پیازیه که وسطش بستنی نعناییِ شکلاتی باشه
این خوبه؟ چون خیلی چندشآور به نظر میرسه
شاید؛ ولی بهشدت جالبه
هیچوقت نمیدونم قراره چی بگه
- ولی… - نامزد داره؟
آره، البته انگار هنوز معلوم نیست
مرد حسابی، هیچکس توی این شهر آخرش سر و سامون نمیگیره
دلیلا گرفت، ولی آره
- بفرما - دلیلا…
یعنی حالا مجرده
آره
دلکندن از عشق قدیمی آسون نیست
آره، واقعاً نیست
یا در مورد من، با یه انفجار حسابی تموم میشه
اون هم هست شاید واسه همینه هنوز مجردم
سمِ قدیمی بهت میگفت فقط به عشق ایمان داشته باش…
ولی هرچه بیشتر فکر میکنم میبینم حق با توئه
تنهایی بهتره
- خودت هم باورش نداری - راستش نمیدونم به چی باور داشته باشم
اول این هفته، یکی رو داشتم که چیزی نمونده بود نامزدم بشه، یه برادر داشتم
یه عشق سابق که ده سال بود باهاش حرف نزده بودم
و مادری که فکر میکردم همهچیز دستشه
بیخیال، رفیق میدونم دوران سختیه، ولی…
اینکه خوبی آدمها رو میبینی چیز خوبیه
آره، یا شاید فقط یه احمقم که باید پوستکلفتتر بشه
دلیلا؟
کسی هست؟
آه
دلیلا؟
نه، منم
چی پوشیدی؟
و چرا؟
راز تخممرغ همزده اینه: حرارت کم، پخت آروم
اگر صبور باشی، آخرش ابرهای پفدار و خوشمزه نصیبت میشه
وای، باید نویسنده میشدی فکر کنم این جمله رو بدزدم
مال خودت
حالا چرا دامن باله و تاج؟
چون گاهی مسخرهبازی همهچیز رو عوض میکنه و این…
- نهایت مسخرهبازیه - هوم
تاجم رو میخوای؟
فکر نکنم هنوز آمادهٔ تاجگذاشتن باشم
یه روز میشی
فکر نکنم پسرهای من تاج رو بخوان
- پس چشم امیدم به توئه - مسئولیت سنگینیه
هست؛ اگر تاج رو به سر بذاری باید قول بدی
برای شام فقط صبحانه بخوری
فکر نکنم هیچوقت برای شام صبحانه خورده باشم
- جدی؟ - آره
اگر میدونستم تخممرغ بندیکت درست میکردم
من اگر میشد، هر سه وعده غذای صبحانه میخوردم
این رو ملکهٔ پیروگی میگه
بذار یه رازی رو بهت بگم
- قسم میخوری به کسی نگی؟ - قسم
از پیروگی متنفرم
چی؟ نه!
ببین، هفت سالم بود
پدربزرگم هم خیلی سنتی بود
من رو برد یه رستوران لهستانیِ محلی
و من میخواستم یه بشقاب خیلی بزرگ پیروگی سفارش بدم
گفت: «نه! چی؟ این خیلی زیاده»
No comments yet. Be the first to leave one.