The first 200 lines.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
قبلاً در «رِیزینگ کینن» دیدید...
حرصت گرفته چون پسرت
هنوز بدون تو پول درمیاره.
من خوشم نمیاد کسی بدون من پول دربیاره.
این بازی همینجوریه، پسر.
راک زد به کارمون.
منم میزنم به کارش.
میخوای تلافی کنی، باید یه چیزی هم گیرت بیاد.
خنگ نیستم، کینن.
میدونم توی یه کارایی هستی،
همون روز اولم فهمیدم.
این کار واسه هرکسی نیست.
فلاسی فکر میکنه واسه این کار ساخته شدی،
ولی اگه نیستی، اشکالی نداره.
خودتو جمعوجور کن، جاریتا.
رک و راست بگم، اسحاق.
دنبال جنس گرفتن نیستم.
میخوام خودم تأمینکننده باشم.
قول دادی مشتریهات همهٔ جنس منو میبرن.
همینطور هم میشه.
فقط باید اول همهچی رو ردیف کنم.
دربارهٔ راکل توماس چی میدونی؟
میدونم همه همیشه ازش حرف میزنن.
انگار یه جوری همهجا سر و کلهش پیدا میشه.
چون یه بلای لعنتیه.
میخوام کارش رو بههم بریزی.
یه روز همین بلا سر خودت هم میاد.
حقمم هست. درست مثل تو.
من سروان باپتیستم،
ایشون هم مأمور پرستون تنره،
از پلیس فدرال.
پس فدرالیه رو آوردن منو بترسونه
تا به کاری که نکردم اعتراف کنم.
اینکاره که باشی، آخرش
دشمنهات خیلی بیشتر از رفیقهات میشن.
فقط چون دارن منو میفرستن پی بازنشستگی لعنتی،
دلیل نمیشه کارت تموم شده باشه، گارسیا.
بقیهٔ پول لعنتی من کجاست؟
باید یه کم بهم وقت بدی.
من مجبور نیستم هیچی بهت بدم.
حالا دیگه کل پولت رو گرفتی.
بگو دربارهٔ فیمس چی میدونی.
یکی از خبرچینهام میگه شاید پلیسا دست داشتن.
راستش تا قبل از اینکه فدرالیا
بخوان فیگروآ رو به هاوارد ربط بدن، کسی درست پیگیرش نبود.
لو رفته. مامان رفته. بابامم سالهاست رفته.
فقط من و تو موندیم.
برای لو نبودم، ولی برای تو هستم.
هی! چه گهی میخورین؟!
کینن لو رو کشت.
چی... چه گهی گفتی؟
برادرمون رو کشت.
بس کن! نه، نه، نه، نه!
بابا، بس کن! چه غلطی میکنی؟
فرقی نداره کی هستی
یا چه کار کردی،
خدا همه رو میبخشه.
نه، نه، نه، نه.
من جزو همه نیستم، کشیش.
از دست دادن یکی از نزدیکات روانت رو بههم میریزه.
نه فقط چون دیگه نیست.
چون مدام از خودت میپرسی چرا خودت هنوز زندهای.
بعد سعی میکنی یه معنایی توی اون فقدان پیدا کنی.
بفهمی هنوز اینجا چه کاری ازت مونده
وقتی آدمهات رفتن.
ولی این فقط تلاشه برای معنی دادن به چیزی
که اصلاً معنی نداره.
بعضیا میمیرن.
بعضیا زنده میمونن.
عمق بیشتری هم نداره.
پس تصادفی بود...
یا نه؟
تفنگ رو گرفته بود سمت من.
بعد لو پرید تو و کینن تفنگش رو گرفت سمت اون.
این میشه تصادف؟
لعنتی، نمیدونم.
اگه جوک وسط نمیاومد،
همون خونهاش پسره رو کشته بودم.
شاید باید میکشتمش.
اگه میپرسی حقش بود
سر اون ماجرا بمیره، میدونی میگم نه.
پسرمه.
پس چرا دربارش دروغ گفتی؟
خودمم نمیدونم.
کاش میتونستم بگم یه نقشهٔ لعنتی داشتم،
یا یه هدف، یا همچین چیزی.
فقط همون لحظه یه کاری کردم.
از اون موقع هم فقط دارم واکنش نشون میدم.
ولی دیگه نمیتونستم توی خودم نگهش دارم.
لازم بود بدونی چی شده.
هم برای تو، هم برای خودم.
قبل از اینکه لو-لو بره بهش گفتم دوستش دارم.
دستش رو گرفتم.
تنها نبود.
اون شب...
داشتیم میبردیمش
مرکز ترک...
فکر کرد میخوایم بکشیمش.
التماسمون کرد اونجا تنها ولش نکنیم.
جسدش رو...
توی اون جنگل لعنتی نندازیم.
بعد تو انداختیش توی یه زمین خالی
کنار آشغالهای لعنتی.
دستپاچه شدم، ماروین.
- نمیدونستم چیکار کنم. - نه، دستپاچه نبودی.
ذهنت خیلی هم خوب کار میکرد.
چون همون کاری رو کردی که همیشه میکنی.
از کینن محافظت کردی.
باشه، سعی میکنم تا جایی که میشه
آروم انجامش بدم.
ممکنه یه کم بسوزه.
ببخشید.
چیزی نیست.
میدونم رازهایی داری، کینن.
همهمون داریم.
ولی حداقل یه چیزایی بگو بفهمم اینجا چی شده.
مهم نیست، جاریتا.
میخوام وقتی باهاتم مطمئن باشم امنم،
اگه آدمایی داری که اینجوری میزننت...
کنار من امنی.
این به خودم مربوطه.
منم تو خیابون کاسبی میکنم،
مثل همهٔ بچههای این دور و بر.
ولی مدل کارم اینه که فقط سرمایهگذارم.
نزدیک جنس نمیشم.
ولی یکی به خودت نزدیک شده.
قضاوتت نمیکنم، کینن.
فقط نمیخوام بلایی سرت بیاد.
با کارفرمات یه مشکلی داشتم.
- نمیفهمم منظورت چیه. - رئیس جدیدت.
اون زنی که توی کلابِ ویلیج
ازش حرف میزدی، راک.
- من با رقیبهاش کار میکنم. - صبر کن.
تو قبل از آشناییمون راک رو میشناختی؟
چه گهی؟
پس این همه مدت فقط ازم استفاده کردی که به اون برسی.
- اینجوری نیست. - دقیقاً همینجوریه.
نمیدونستم قراره بهت علاقه پیدا کنم.
اولین باری که با هم بودیم، من...
فکر کردم یه کم اطلاعات ازت میکشم بیرون
که بفهمم کار اونجا چهجوریه.
ولی بعد ازت خوشم اومد.
بعد با هم گرم گرفتیم،
و همهچی واسه من عوض شد.
از اولش داشتی بهم دروغ میگفتی، کینن.
دربارهٔ بعضی چیزا.
نه همهچی.
یادته اون روز توی خیابون
گفتم این رابطه واقعی نیست؟
حق با من بود.
این رابطه واقعی نیست. خودتم واقعی نیستی.
حسی که بهت دارم واقعیه، جاریتا.
اینکه میخوام هوات رو داشته باشم واقعیه.
دلم واقعاً باهاته.
درست قبل از اومدنت خبر رسید
خواکین رو کشتن.
بدون اون دیگه کوکائین نداریم.
باید یه تأمینکنندهٔ دیگه پیدا کنیم.
میدونم الان ذهنت هزار جاست.
درکت میکنم.
ولی هنوز باید این کار رو بچرخونیم.
گور بابای کار.
کار رو به گا بدی، خودتم به گا میدی، ماروین.
بفرما.
باید بفهمم چه گهی
اینجا داره میخوره، کینن، چون...
حس میکنم داشتی ازم استفاده میکردی، منو میفروختی،
و آخرین چیزی که تو زندگیم لازم دارم یه جاکش دیگهست.
همونطور که گفتم...
اولش واسه من یه جور شروع شد...
ولی آخرش یه جور دیگه شده.
بهت حس دارم، جاریتا. این حقیقته.
ولی یه کسبوکار هم دارم که با کار تو شاخبهشاخ شده.
همون کاری که تو میکنی.
اونم حقیقته.
- مواد میفروشی. - گفتم که،
من بیشتر سرمایهگذارم.
ولی من و راک یه گذشتهای داریم
که باعث شده سر راهم باشه.
چه گذشتهای؟
مادرمه.
لعنتی.
این قضیه بزرگتر از چیزی که هست به نظر میاد، جاریتا.
اصلاً ربطی به مادر بودنش نداره.
با هم کار میکردیم.
اوضاع بههم ریخت.
حالا دو طرف مختلفیم.
بیشتر از این نیست.
منم خانوادهٔ خودمو دارم، کینن،
مادر منم داغونه. میدونم چه خبره.
پس اگه میدونی چه خبره، میفهمی
چرا از اول بهت نگفتم.
من مثل راک نیستم.
یا فلاسی.
یا هیچکدومشون.
من مثل توام.
فقط میخوام حواسم به خودم باشه
و آدمایی که هوامو دارن.
تو یکی از همون آدمایی.
No comments yet. Be the first to leave one.