Love Story

Love Story

Download Farsi Persian Subtitle

Season 1

Release info

Love Story 2026 S01E02 1080p WEB h264-ETHEL
A Commentary by amirluminox
🔷 ترجمه‌ از امیرعلی ‌| SandsMovie.Ir 🟥

Tags

webdl
Published on: 2026-02-17
Downloads: 53
Hearing Impaired: No
FPS: 23.976

Farsi Persian subtitle preview

The first 193 lines.

.این داستان الهام‌گرفته از رویدادهای واقعی است، اما شامل عناصر تخیلی هم می‌شود .هرگونه شباهت به افراد یا نهادهای واقعی صرفاً برای اهداف نمایشی است

‫صبح بخیر.

‫عالی بودی.

‫"فلورون" چطور بود؟ بهت که گفتم.

‫کارولین.

‫اون دفترچه به‌روزرسانی‌شده ‫برای شو میلان رو می‌خوام.

‫- دارم روش کار می‌کنم. ‫- باشه، بیارش رو میز من. مرسی.

‫صبح بخیر بچه‌ها.

‫خب، می‌تونی به نماینده‌مون ‫تو مسکو زنگ بزنی؟

‫اون نمی‌تونه از روسیه ‫قرارداد شو رو برامون ببنده.

‫سلام. من دستیارشم.

‫اون گل‌ها رو نمی‌خواد. ‫میشه ببرینشون؟

‫نه، سر تست بازیگری بهم گفت ‫که هیچ مشکلی با ویزاش نداره.

‫ « داســـتـــان عـــشـــق »

‫اِ... چرا مثل زائرای قرن هفدهم لباس پوشیده؟

‫این لباس افسری ارتش قاره‌ایه.

‫منظورمو می‌فهمی. دوران استعماری.

‫یه ادای دین به تولد دموکراسیمونه، ولی شیکه.

‫اِ... ما مسلماً می‌خوایم از ‫سلبریتی‌های درجه یک استفاده کنیم،

‫و به دسترسی‌هایی که داریم فکر کنین.

‫منظورم اینه که، "جان" ‫تقریباً تنها آدم روی زمینه

‫که می‌تونه گوشی رو برداره ‫و به هر کسی زنگ بزنه،

‫از صدام حسین گرفته تا "هدر لاکلیر".

‫خب، در مورد اون مطمئن نیستم.

‫اِ... شاید حتی "دریل هانا" ، ها؟ آره؟

‫وقتی پری دریایی شده بود ‫خیلی خوب به نظر می‌رسید.

‫شاید بتونیم یه لباس جادوگر ‫"سِیلِم" جذاب تنش کنیم.

‫- اون کلی پول تبلیغات برامون میاره. ‫- اوهوم.

‫پس می‌تونین تصورش کنین، درسته؟

‫همه اون روش‌های باحال و خلاقانه‌ای ‫که می‌تونیم اینو بازاریابی کنیم.

‫منظورم اینه که گزینه‌ها و ‫لیست مخاطبینمون بی‌پایانه.

‫ببین.

‫یه بحث اینه که مردم ‫بشینن تو خونه اخبار ببینن،

‫روزنامه بخونن،

‫ولی من دنیایی رو نمی‌بینم که ‫توش مردم از کار و زندگیشون بزنن

‫تا برن یه مجله در مورد سیاست بخرن.

‫ولی دلیلش اینه که سیاست ‫همیشه به یه شکل ارائه شده،

‫که همون یه مشت پیرمردن

‫که دارن تو شبکه "سی-اسپن" چرت می‌زنن.

‫من واقعاً معتقدم که با بازاریابی درست،

‫می‌تونیم کاری کنیم مردم همون‌قدر درگیر سیاست ‫بشن که درگیر فرهنگ عامه یا فوتبال آمریکایی هستن.

‫همم.

‫جایگاه تو تو این ماجرا کجاست؟

‫منظورم اینه که بیا صادق ‫باشیم، نکته اصلی فروش همینه.

‫اگه این مجله رو مثل "زندگی ‫مارتا استوارت" اجرا می‌کردی،

‫و عکس خودت رو روی جلد هر ‫شماره می‌ذاشتی، داستان فرق می‌کرد.

‫و یه نصیحت مجانی از طرف ‫کسایی که واقعاً تو این کارن،

‫برند تو فقط به اندازه اسمش قدرت داره.

‫اینکه اسم مجله رو به خاطر ‫جورج واشنگتن بذاری "جورج"،

‫باعث میشه حس مشق شب به آدم دست بده.

‫من یه "مالبک" دیگه می‌خورم.

‫اوه، اوه!

‫اومدش.

‫همسرم همین دور و برا ‫بود. بهش گفتم یه سر بزنه.

‫امیدوارم مشکلی نباشه.

‫نه، خوبه.

‫"همین دور و برا." ‫اونا تو "رای" زندگی می‌کنن.

‫می‌دونی، خیلی تابلو بود که ‫اینا تصمیمشون رو گرفته بودن

‫حتی قبل از اینکه پاشون رو تو رستوران بذارن.

‫انگار... چرا وقت همه رو تلف می‌کنین؟

‫چون می‌خوان دیده بشن که ‫دارن با تو ناهار می‌خورن.

‫می‌تونستی ایده یه مجله در ‫مورد هات‌داگ رو بهشون بدی،

‫و اونا بازم جلسه رو قبول می‌کردن.

‫و یه بخشی از وجودت ‫باید با این قضیه کنار بیاد.

‫چون، بهت برنخوره،

‫این مجله بدون شهرت تو به نتیجه نمی‌رسه.

‫اوه، واقعاً؟ نشنیده بودم.

‫ببین، می‌فهمم. تو می‌خوای جدی گرفته بشی.

‫می‌خوای قبل از اینکه... اثر خودت رو بذاری.

‫قبل از چی؟

‫به اونجاش فکر نکرده بودم.

‫تو فقط به همون فکر می‌کنی. واسه ‫همینه که هیچ‌وقت نمی‌دونی وسایل کجاست.

‫این کرم دسته یا صابون؟

‫می‌دونی، من فقط می‌خوام یه چیزی ‫بسازم که مال خودم باشه، از صفر.

‫فقط فکر می‌کنم اگه کسی بتونه شکاف بین

‫سیاست و فرهنگ عامه رو پر کنه، اون منم.

‫حرف از به هم رسیدن شد...

‫نمی‌خوای که خواستگاری کنی، هان؟

‫چی؟ از دریل؟

‫یادم رفت وقتی پای زندگی عاشقانه‌ت وسطه باید دقیق‌تر باشم.

‫دریل در حال خرید لباس عروس از یه مغازه ‫دست‌دوم‌فروشی تو سانتا مونیکا دیده شده.

‫فقط فکر کردم خیلی عجیب و دقیقه.

‫تو قراره پناهگاهی از این همه ‫سر و صدا و کصشرا باشی.

‫وای خدای من. ببخشید. نمی‌دونستم نقشم اونه.

‫- گمشو. ‫- نه. لطفاً بذار دوباره امتحان کنم.

‫آقای کندی. اِ... خواهرتون ‫رو خطه، از بیمارستان کورنل.

‫کلوین مجبوره جلسه با تیم ‫خلاقیت رو بندازه ساعت ۲.

‫ظاهراً یه جور وضعیت اضطراری پیش اومده.

‫فکر می‌کنی باید سر کار مجله‌های زرد بخونی؟

‫مجله "پیپل" ـه.

‫عزیزم، می‌دونم برات مهم نیست،

‫ولی طالع‌بین من دیده که ‫جان و دریل داشتن تو یه مغازه

‫هالووین‌فروشی تو "ویلِج" دعوا ‫می‌کردن، یعنی داشتن سر هم داد می‌زدن.

‫و هم‌چنین گفت که جفتشون آذرماهی‌ان،

‫که یعنی، یا ابوالفضل، خدا به داد برسه.

‫آره خب، منم دی‌ماهی‌ام، پس ما هم ‫احتمالاً خیلی بهتر از اونا نمی‌شدیم.

‫تازه، شاید مشکل، آدمایی مثل طالع‌بین تو ‫باشن که دارن راجع بهشون شایعه‌پراکنی می‌کنن.

‫شاید اگه مردم دست از سرشون ‫بردارن، اونا بتونن خوشبخت بشن.

‫می‌دونی، می‌دونم سعی داری ‫باکلاسی به خرج بدی، ولی من نمی‌خوام.

‫- این همون بسته بریده جرایده؟ ‫- آره.

‫عاشق اینم که مجبورم هر هفته کلیپ‌های ‫مطبوعاتی مثبت رو براش جمع کنم

‫تا بتونم وجود کل بخش ‫روابط عمومی رو توجیه کنم.

‫خب، من می‌دونم که وقتی ترفیع ‫گرفتی، کمک‌هزینه لباست رو زیاد کرد.

‫اصلاً دلم برات نمی‌سوزه.

‫گیره کاغذ سیاه.

‫هیچی پیدا نکردم.

‫یه مغازه لوازم‌التحریر "استیپلز" ‫نبش خیابون ۵۷ و سوم هست.

‫- جدی میگی؟ ‫- اون واسه چیزای خیلی کمتر از اینم ملتو اخراج کرده،

‫و من ترجیح میدم تو رو به ‫عنوان دستیارم از دست ندم.

‫باشه، اینو بیخیال شیم. ‫اون از عکسای تمام‌قد متنفره.

‫فکر می‌کنه پاهاش مثل پاهای مرغه.

‫اون مقاله مجله نیویورک رو هم بنداز دور.

‫- دوست نداره با "رالف" مقایسه بشه. ‫- "لورن"؟

‫نه، "ماکیو".

‫بچه کاراته‌باز.

‫می‌دونی بابام به پدرت چی گفت

‫- قبل از اینکه ازدواج کنیم؟ ‫- هوم؟

‫"بذار همیشه اسب‌سواری کنه ‫تا همیشه خوش‌اخلاق بمونه."

‫ببین، کاش ما هم اینو می‌دونستیم.

‫یه پیست اسب‌سواری تو ‫آپارتمانت راه می‌انداختیم.

‫با این حال، توصیه می‌کنم

‫یه مدت رو پاهای خودت بمونی.

‫گفتی قبل از اینکه از روی اسب ‫پرت بشی پایین سردرد داشتی.

‫علائم دیگه‌ای هم داشتی؟

‫نه، فقط خسته بودم،

‫ولی زیاد اشتها نداشتم، ‫واسه همین صبحونه نخوردم،

‫که احتمالاً ریشه کل این ماجرا همون‌جاست.

‫و از نظر سبک زندگی چطور؟

‫من سالمِ سالمم. شیرینی ‫نمی‌خورم. هر روز ورزش می‌کنم.

‫بعضی وقتا روزی دو بار.

‫- مامان. ‫- سیگار می‌کشه.

‫این فقط تلافی اینه که مجبورش کردم ‫زنگ تفریح بره پیش متخصص تغذیه.

‫بله، باز هم ممنون که میل ‫من به شیرینی رو کور کردین

‫اونم تو اون سن کم و حساسی که داشتم.

‫باید امشب رو اینجا نگهتون داریم. محض ‫احتیاط. تا علائم حیاتیتون رو چک کنیم...

‫نه، ممنون. من تو این خراب‌شده ‫حتی یه چشم هم رو هم نمی‌ذارم.

‫و چیزی که لازم دارم یه خواب راحت شبانه‌ست.

‫اگه اصرار دارید که برید، باید ‫برگه‌های ترخیص رو امضا کنید

‫که توش قید شده شما برخلاف توصیه پزشکی...

‫من به اندازه کافی تو بیمارستان‌ها ‫وقت گذروندم. می‌دونم روال کار چیه.

‫البته. یه کم دیگه برمی‌گردم ‫که وضعیتتون رو چک کنم.

‫- ممنون. ‫- ممنون، دکتر "مور".

‫متشکرم.

‫چرا تو و "موریس" نمی‌رید تریا؟ ‫من دلم یه فنجون چای می‌خواد.

‫فکر می‌کنی انقدر وقت داشته باشه که بتونه

‫تمام نگرانی‌ها و اما و اگرهات ‫راجع به مجله رو منتقل کنه؟

‫- نظرت چیه من و تو بریم چای بگیریم؟ ‫- که جنگ و دعوا رو از دست بدم؟

‫لطفاً سعی کنین آروم صحبت کنین.

‫خب، من فقط می‌خوام بفهمم ‫چرا می‌خوای وارد صنعتی بشی

‫که سال‌هاست از بدبختی ‫خانواده ما نون می‌خوره.

‫در واقع، نسل‌هاست.

‫چه فرقی با کار کردن تو توی انتشارات ‫"دابل‌دی"، یا کتاب نوشتن "کارولین" داره؟

‫اونا علایق واقعی ما هستن که ‫طی سال‌ها پرورششون دادیم.

‫ولی این ایده انگار یهو ‫از آسمون افتاده پایین.

‫تازه بالاخره آزمون وکالت رو هم قبول ‫شدی. منظورم اینه که، فقط فکر می‌کنم باید...

‫بابا می‌خواست روزنامه‌نگار بشه. یعنی، قبل ‫از اینکه پدربزرگ پای اونو به سیاست باز کنه.

‫پس تمام قضیه سر همینه؟

‫می‌خوای احساس نزدیکی بیشتری ‫به پدرت داشته باشی؟ بیا اینجا ببینم.

‫نه. فقط می‌خوام بگم که، چیزه، علاقه‌م ‫همچین بی‌مقدمه و یهویی هم نیست.

‫اگه "کارولین" می‌خواست یه مجله ‫راه بندازه، ککِ هیچ‌کس هم نمی‌گزید.

‫من فقط... نمی‌تونم دست رو دست ‫بذارم و منتظر بمونم تا زندگیم شروع بشه.

‫من ۳۳ سالمه.

‫وقتی بابا هم‌سن من بود، پدر ‫بود، یه نویسنده پرفروش بود،

‫نماینده کنگره بود و یه قهرمان جنگ.

‫آره. ولی همون‌طور که خودت ‫گفتی، اون واقعاً حق انتخابی نداشت.

‫و بذار بهت بگم،

‫موفقیت وقتی همه ازت انتظارشو دارن، ‫اون‌قدرها هم لذت‌بخش و باشکوه نیست.

‫حالا، میشه لطفاً منو از ‫این خراب‌شده فراری بدی؟

‫این درگیری در نهایت به ‫کتک‌کاری و مشت و لگد ختم شد.

‫گفته میشه "مارکی مارک" با مشت زده تو صورت

‫استعدادیاب شرکت ضبط موسیقی ‫"ماوریک"، یعنی "گای اسیری".

‫دعوا به خیابون کشیده شد ولی در ‫نهایت توسط... مهمونی متوقف شد.

‫آخه کی با "مدونا" درمی‌افته؟

‫خب، ظاهراً به یکی از همراهانش هم ‫یه فحش رکیک ضد همجنس‌گراها داده.

‫اوه، یه لحظه صبر کن. فقط به ‫یارو گفت "هومو" (همجنس‌باز).

‫من فقط میگم، فکر کنم همه‌مون ‫می‌دونیم که منظورش "کونی" بوده.

‫آره، دقیقاً خودِ "هاروی میلک" ـه.

‫خیلی خب، شلوغش نکنید. ‫می‌دونید منظورم چی بود.

‫اون یه رپرِ پررو و دهن‌لق اهل "بوستون" ـه.

‫واسه مردم تخمشونم نیست که ‫اون حرفای سنجیده می‌زنه یا نه.

‫و به‌خاطر همین، برای ما هم نباید ‫مهم باشه؟ عجب شعار تبلیغاتی خفنی.

‫این کمپین یه پدیده فرهنگی شده، و ‫ما تازه داریم به سوددهی می‌رسیم.

‫فکر نکنم بتونیم ریسک کنیم و فقط به‌خاطر ‫یه غلط اضافی موقع مستی، دکش کنیم بره.

‫مراقب باش "تاد". داری یه کم ‫شبیه همجنس‌گراها حرف می‌زنی.

‫شاید اصلاً دست ما نباشه.

‫طبق گفته تیمش، "مارک" ‫احساس می‌کنه که کمپین لباس زیر

‫سایه انداخته روی حرفه ‫رپش که تازه داره گل می‌کنه.

‫نمی‌دونستم "مارکی مارک" و گروه "فانکی ‫بانچ" دارن برای تسخیر دنیا نقشه می‌کشن.

‫اونا اینم گفتن که

‫اون از این‌همه توجهی خوشش نمیاد

‫که این کمپین از طرف مردهای ‫همجنس‌گرا براش به همراه داشته.

‫داری باهام شوخی می‌کنی؟

Love Story subtitles in other languages

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left