The first 200 lines.
دیتونا داره نزدیک میشه
بین مدیریت کردن تیمم
و بقیهی مسئولیتهام
خودت که میدونی، تایپ کردن و بقیهی چیزا
این موقع از سال، همون وقتیه که دیگه شوخی بردار نیست
و برنامهام حسابی شلوغ و مسخره میشه
و این هم کمکی نمیکنه که الان چند تا از
تشویقکنندههام رو ندارم چون تعلیق شدن
واسه یه هفته، اونم چون زیادی غیرت مدرسهشون رو نشون دادن
آره
و اینجور رفتارها
که تحسینش میکنم ولی تاییدش نه
واقعاً یه قاشق اضافهتر
از حماقتِ سرخشده ریخته تو بشقابم
تازه طراح رقص هم نداریم
هنوز روتین نهایی واسه دیتونا رو هم نبستیم
واقعاً سنگینه بچهها
اوه
اوه، خیلی ممنون
خب بچهها، حواستون باشه
بعدش «پیچز» خواست حرکتِ ویپشو بزنه
پشتکواروی کامل از گوشه
و یادم نبود که قبلاً به «مدونا» گفته بودم
پشتکواروی کاملش رو از وسط بزنه
چون اینجوری ریتم «پیچز» واسه حرکتِ «شو اند گو» به هم خورد
که باید میرفت واسه حرکتِ هرم
اوه عزیزم، چه وحشتناک
دمت گرم که گوش میدی بونی
با اینکه اصلاً نمیفهمی چی میگم
کار خیلی بهم فشار آورده
یعنی دارم جای دو نفر، شایدم بیشتر، کار میکنم
امم، و فقط
بذار بهت بگم، داره از پا درم میاره
آره، واقعاً تصورشم سخته
من مثلاً پنج تا دستیار دارم
و نصفِ اوقات اصلاً نمیدونم باهاشون چیکار کنم
ای بابا! ببخشید
تو داشتی در مورد
تمام دستیارات حرف میزدی و من حتی پولِ یکیش رو هم ندارم
تو اینجور مواقع واقعاً دلم واسه «تمی» تنگ میشه
آخه اون فقط دستیارم نبود
اون شریکِ کاریم بود، سنگِ صبورم بود
دستِ راستم بود
ای وای، همیشه هوامو داشت
و پاهامو
نه
هی، چرا از سنت دیرینهی آمریکا
یعنی کارِ مجانی، استفاده نمیکنی؟
کارآموزی
داره... داره در مورد کارآموزی حرف میزنه
آره، معلومه دیگه
میدونی، فک کنم بتونم از یکی
از تشویقکنندههای باتجربهترم کمک بخوام
اون یارو چی؟ همون پیرمردِ غمگینه؟
استیون؟ آره
خدای من، اون پایهی پایهست
ولی... ولی نمیدونم تیم براش احترامی قائله یا نه
خودِ خودشه. با من امری داشتین؟
آره استیون، من
تو باشگاه خوابت برده بود؟
چطور مگه؟
باز دوباره رو پیشونیم نقاشی کشیدن، نه؟
آره. ولی یه فکری براش میکنم
آره، فکرت خوب بود بونی
ساعت ۹:۳۷ شبه
«سالی» تازه داره میرسه خونه
دیگه قشنگ نصفِ شبه
خب عزیزم، یکم شل کن، بیخیال، هی هی
اون ۱۸ سالشه، در ضمن دختر ما هم نیست
فقط اینو میدونم که یه بار گذاشتم «خانم تیکلز» بره بیرون
باردار برگشت
معصومیتش از بین رفت
همیشه میدونستم «بون» بابای غیرتیای میشه
از همون موقعی که گربهمون «خانم تیکلز» رو بزرگ کرد
خیلی دلم برات تنگ شده
خیلی دلم برات تنگ شده
باور کنی یا نه
تو دنیای رقابتی تشویقکنندههای مختلط دانشکده
دیتونا تنها شانس ما واسه مسابقه دادنه
واسه همین تو مدرسهی قبلیم
واسه اینکه بچهها رو آماده کنم
یه تیم دانشگاهیِ دیگه رو میآوردم
تا باهاشون یه مسابقهی تدارکاتی داشته باشیم
داور و همه چی هم استخدام میکردیم
یعنی خیلی دنگ و فنگ داشت
ولی «تمی» همهچیو راحت میکرد
مربی! هی، هی
بذار من بگیرمش. استیون، ممنون
آره، ای بابا
آره، سنگینه. خب
الان قشنگ درگیرم
باید این ورقههای تایپ رو نمره بدم
و حتماً باید قیمتِ یونیفرمها رو هم دربیارم
اوهوم
و باید یه راهی پیدا کنم که «پیچز»
بهموقع از رو تشک رد بشه و برسه به حرکتِ نمایشیش
آره، مخصوصاً اگه بخوایم
پشتکهای «مدونا» از وسطِ تشک رو حذف نکنیم
دقیقاً. آره
منم داشتم همین رو به
استیون؟ بله؟
من بیچاره شدم. میخوای کارآموزم بشی؟
بله. صد در صد
خب! آره، آره
تنها درخواستم هفتهای ۱۰۰۰ دلاره
یه دفتر و دستشوییِ مشترک
یه اعلامیهی رسمی تو روزنامهی مدرسه
و لقبم هم باشه «شاهزادهی تشویق»
چطوره با بدونِ حقوق، بدونِ مزایا، و با اولین خطا اخراج؟
حله
با خیلی کمتر از اینم راضی میشدم
استیون انتخاب اولم نبود
ولی آدم باید با همون ورقهایی که داره بازی کنه
استیون؟ بله مربی؟
ای وای، از اون چیزی که فکر میکردم نزدیکتری
اه، میتونی یه مسابقهی تشویق برام ردیف کنی؟
اوه. آره، حتماً
بذارش واسه فردا بعد از ظهر
امم، میخواین به کی زنگ بزنم؟
بذار با «نانسی اسمیت» تو دانشگاه فنی اوکلاهما امتحان کنیم
نانسیِ بزرگ
و اگه نشد
بریم سراغ «بروس دیاز» تو دانشکده معدن تگزاس
بروسِ بزرگ! و اگه اونم نبود
بریم سراغ «دیک راجرز» تو کشاورزی آرکانزاس
دیکِ بزرگ
شرایطِ پرداخت اقساطی هم داریم
فقط یه عکس از پشت و روی
کارتِ اعتباریِ پدر مادرتون لازمه
خب بچهها، جمع شین دورم، تمومش کنین
جمع شین، تمومش کنین. یالا
خب بچهها، تیمِ کشاورزی آرکانزاس
همون مدل تیمی هستن که تو دیتونا باهاشون روبرو میشین
نه دقیقاً خودِ این تیم، چون خیلیهاشون
به خاطر حوادثِ مزرعه دست ندارن، ولی
آه
به هر حال، اونا... اونا تیمِ خوبی هستن
پس باید با تمامِ توانتون مایه بذارین
استیون، نزدیک هستن؟
تا ده دقیقه دیگه میرسن. همه گرم کردن؟
همه گرم کنین. تمرکز
تمرکز
استیون، پس کجان؟
من آدرس رو براشون فرستادم
قرارِ دیشبت چطور بود سالی؟
عالی بود، آره
«هولدن» واقعاً اومد
اولین قرارِ قبلیم، طرف نیومد
فکر کردم منو کاشته، ولی نگو
نگو واقعاً قطار بهش زده
جالب اینجاست که منم تو همون قطار بودم
واسه همین فکر میکردم دیر میرسم
میدونی که مشاورهای مدرسه هستن
که بتونی باهاشون حرف بزنی
در موردِ چی؟
استیون، مطمئنی آدرسِ درست رو بهشون دادی؟
مربی، توروخدا. نشونتون میدم. نگاه کنین
۹۰ خب، بزرگراه ۵۹۰،
اوه، نه
فرستادمشون به خیابون «سامی دیویس»، آره
استیون، گفتی میتونم بهت اعتماد کنم
میتونین. ببینین، واقعاً معذرت میخوام، باشه؟
ولی دوست ندارم اینو عمومی بگم
ولی خب، میدونین، یکم مشکل دارم
تو خونه، همین الان
با «آملی» تو قسمتِ دیوارِ فیسبوک آشنا شدم
دنبال یه مبلِ تختخوابشو میگشتم
از اون داستانهای عاشقانهی قدیمی
و اونم سریع از من خوشش اومد
ازم پرسید چقدر درآمد دارم؟
بیمهی عمر دارم؟
شهروند آمریکا هستم یا نه؟
بعد در کمالِ ناباوری معلوم شد
اصلاً مبلِ تختخوابشویی در کار نبوده
داشت ازم واسه گرفتنِ گرین کارت استفاده میکرد
چون اون یه عروسِ جنگیِ فرانسوی-کاناداییه
تازه با صاحبخونهمون، «جیم دانلی»، هم سر و سِر داره
خب، واقعاً متاسفم واسه
ازدواجِ تراژیکت استیون
ولی من به کسی نیاز دارم که بتونم بهش تکیه کنم
میدونم. اون منم
خب ببینین مربی، من بهتون قولِ «دیکِ بزرگ» رو دادم
و ناامیدتون نمیکنم
درستش میکنم. درستش میکنم
درستش میکنم
اگه بشه کلاً هر چی
امروز با استیون ضبط کردیم رو حذف کنیم
خب، با بروسِ بزرگ، نانسیِ بزرگ
و دیکِ بزرگ... یعنی ریچارد، حرف زدم
و کاشف به عمل اومد که هیچکدوم از مدرسههاشون
وقت ندارن با تیمِ من مسابقه بدن
ولی من باید تیمم رو واسه مسابقه آماده کنم
واسه همین یه نقشهی دیگه تو سرمه
ولی فکر کنم این یکی رو باید حضوری برم
نیشگونم بگیر، حتماً دارم خواب میبینم
خواب نمیبینی
فقط لازم داشتم «تمی» خودم رو ببینم
اوه، بیا بغلم
چیزی برات بیارم؟
یخدربهشتِ تازه میخوای؟
No comments yet. Be the first to leave one.