The first 200 lines.
وزیر دفاع آمادهست تا سربازهای بیشتری رو برای پشتیبانی از عملیاتهای جنگی
در اروپای شرقی اعزام کنه.
لاس کروسس و منطقه مرزی
طعمه راحتی برای قاچاقچیان انسان هستن.
به دستور رئیس جمهور، داریم
۳۰ هزار نیروی کمکی برای اعزام به خاورمیانه بسیج میکنیم.
امشب، پنتاگون
تشدید تنشهای اخیر رو یه وضعیت خطرناک اعلام کرده.
قاچاق انسان یه مشکل جهانیه.
و درست همینجا در نیومکزیکو هم تأثیرش رو میذاره.
مردم فکر میکنن یه مسئله بینالمللیه یا مربوط به مرزهاست،
ولی خب... یه مسئله داخلیه و درست همینجا تو ایالت خودمون داره رخ میده.
برای اطلاعات بیشتر درباره این اعزام جدید نیروهای آمریکایی به خاورمیانه...
وزارت امور خارجه توصیه میکنه که
تمام آمریکاییها تا زمانی که
پروازهای تجاری هنوز هستن، به ایالات متحده برگردن.
اکثریت قریب به اتفاق قربانیهایی که ما میبینیم، در واقع متولد همینجا هستن.
کمک میخوام، باید کمکم کنید!
کارتلها دارن قسر در میرن.
خندهداره، چقدر برای گرفتنِ جون آدمها آموزش دیدم.
سالها تو هنگ سوم سوارهنظام، بعدش یگان ویژه، عملیاتهای خاص.
یه عمر تجربه.
میتونم دقیقاً به ثانیه بهت بگم
که چقدر طول میکشه تا خون از بدنت بره
اگه یه برشِ یه اینچی روی شریان کاروتیدت ایجاد کنم.
تاکتیک، سلاح، مهمات،
عملیات مخفی، عملیات سیاه، تریاژ در میدان جنگ،
لجستیکِ مرگ.
همهشون رو با جزئیات کامل مطالعه کردم.
آره.
همه چیز درباره گرفتنِ جون آدمها بهم یاد داده شده.
اما...
جون بخشیدن، یه نفر رو به این دنیا آوردن...
مراقبت از یه بچه؟
هیچکس هیچی بهت نمیگه.
تنهایی و خودت.
کلوئی!
-تولدت مبارک عزیزم. -سلام مامان.
خیلی متأسفم که مامان نمیتونه اونجا باشه.
به خودت نگاه کن، سه سالت شده.
باورت میشه؟
من که باورم نمیشه.
-آره. -تولدت مبارک.
ماچ.
سورپرایز!
چطور شش سالت شد؟
- نمیدونم. - خیلی دوست دارم عزیزم.
-منم دوست دارم. خوشگل شدی.
- سلام، دوست دارم. - سلام.
اوه، خب نگاه کن، ما هم اینجا جشن گرفتیم.
تو مدرسه جشن خوبی داشتی؟
آره، بابا برای کلاسمون کاپکیک آورد.
- آره؟ - خیلی خوب بود.
عزیزم، قول میدم، قول میدم سال دیگه اونجا باشم.
چشمات رو ببند.
همه تولدها رو که از دست ندادم.
اشک شوق رو میخوام ببینم
و کلی "ممنونم" میخوام.
- لطفاً، بده به من. - اوه، اوه، اوه، اوه.
اونهایی که تونستم برسم، خوشحالترین،
ارزشمندترین لحظات زندگیم بودن.
سلام عزیزم.
میگن به طور متوسط،
یه بچه ۱۸ سال اول عمرش رو با والدینش میگذرونه.
بعد که میره خونه خودش، وقتی بقیه زمانها رو
که میبینیشون جمع میزنی،
دیدارهای خونه، تعطیلات با هم،
لحظات کوتاه و ارزشمندی که با هم شریک میشید،
برای باقی عمرت،
خیلی خوششانسی اگه کلاً یه سال دیگه ببینیشون.
همین.
چقدر طول میکشه؟
منظورم اینه که، دو سه ماه دیگه.
پس نمیتونم اول تابستون برسم اونجا.
خیلی متأسفم.
نه، اشکالی نداره.
اشکالی نداره. لازم نیست عذرخواهی کنی.
پروتکلها رو میفهمم.
اوضاع عوض میشه و دست تو نیست.
پس...
- ممنونم. - تو مثل بهترین دوست منی.
فقط امیدوارم این رو بدونی.
به فکرتم.
همیشه.
فقط میخوام مراقب خودت باشی، باشه؟
پس نگران هیچچیز دیگه نباش.
فقط...
فقط لطفاً، اوه...
مراقب خودت باش چون دوست دارم.
من و بابا دوست داریم.
حتماً. قول میدم.
خب...
من ۱۵ سال اول رو از دست دادم.
و...
وقتی پدر کلوئی مرد، من...
باید یه تغییری ایجاد میکردم.
باید برای همیشه برمیگشتم خونه.
باید اوضاع رو درست میکردم.
سلام. سلام.
- تولدت مبارک. - تولدت مبارک.
باحال بود. خوش گذشت.
- خوش نگذشت عزیزم؟ - آره، باحال بود.
هی، میخوای یه کادوی دیگه باز کنی؟
ام، آره، منظورم اینه که، میشه بعداً این کار رو بکنیم؟
- فکر کنم بهتر باشه. - باشه، باشه.
منظورم اینه که، همه چی خوبه عزیزم؟
آره.
آره، ما فقط...
میخواستیم که... برنامه داشتیم واسه بعداً.
اوه. خب، باشه.
چقدر بعداً؟
ام...
حدود ساعت نه.
نه؟ خب... یه کم دیره.
آره، آره.
آره، خوبه.
خب، هیچکس کیک من رو نخورد.
خیلی عجیبه.
اریکا انگار الان دیگه بدون گلوتن میخوره؟
از کی اینطور شد؟
ام، آره، مامان، اگه گلوتن بخوره مریض میشه.
اوه.
اوه خدای من، اون دوستت چی شد که همیشه در مورد...
سفر سلامتی و مصرف قندش حرف میزد؟
خیلی شبیه خودته.
- چی؟ - متأسفم که هیچکس کیکت رو نخورد،
ولی تولد منه، و یه جورایی فقط، میدونی،
میخواستم کنارم باشی
و کارهایی که میخواستیم رو انجام بدیم.
داری از چی حرف میزنی؟
- من همه اینها رو برای تو کردم. - اینهمه؟
- آره. - مامان، من ۱۶ سالمه، میخوام با دوستام برم بیرون.
- میدونم عزیزم. - نه، بهم نگو عزیزم.
باشه، دیگه بچه نیستم،
ولی تو این رو نمیدونی، مگه نه؟
چون اینجا نبودی، مگه نه؟
- داشتم وظیفهام رو انجام میدادم. - وظیفهات؟
- آره. - برای کی؟
نمیفهمی.
یه جورایی، یه جایی، از قلم افتادم، نه؟
- اینطور نیست. - آره، هست.
چون داشتی میجنگیدی تا بقیه رو امن نگه داری. همه به جز من و بابا.
- داری چی میگی؟ - برات مهم نیستیم. ما رو فراموش کردی.
فکر میکنی میتونی همینطوری برگردی خونه و اوضاع رو درست کنی؟
میتونم سعی کنم.
تو چیزی رو درست نمیکنی، تو همه چیز رو خراب میکنی.
کلوئی.
کلوئی؟
حتماً گرسنهای. چیزی میخوای بخوری؟
کلو؟
خیلی خب، میدونی چقدر از درهای قفل بدم میآد.
بازش کن.
اوکی، پیشاپیش، بابت این عذر میخوام.
لعنتی، کلوئی.
- مامانت؟ - آره.
- چی میخواد؟ - نمیدونم.
بهش گفتی داری میری بیرون؟
- چی؟ - بهش نگفتم.
- جدی میگی؟ - آره.
- اوه خدای من، این اصلاً شبیه تو نیست. - میدونم.
منظورم اینه که، تولدمه. میخواست بره بیرون.
- شیطون شدی. - میخوام با شماها باشم.
تمام. تمام. میدونی چی؟
- به سلامتی دختر تولدی. - به سلامتی دختر تولدی.
تولدت کلی مبارک.
تولدت مبارک.
هی، بزن قدش.
الان نگاه نکن.
- ولی اون آخر بار رو ببین. - صبر کن، اون چیه؟
نگاه نکن.
- خوشتیپه. - اوه، دردسر.
- از ده، ده میگیره. - آره، ده.
- اون که نمیره. - اوه، تو قراره بری.
- نه، نه، بعدش رو یادت هست... - هی، آمادهای؟
- اون نمیره. - صبر کن. ۲۰ دلار شرط میبندم میره پیشش.
- جدی؟ - بهت ایمان دارم.
هی، کلوئیام. ببینم میتونم دوباره بهت زنگ بزنم.
اوه، شروع شد.
دختر تولدی نیاز به نوشیدنی داره، مگه نه؟
- ممنونم. - آره، حتماً.
ام، من... امیدوارم بدت نیاد بپرسم.
چند سالته؟
۱۸.
باشه.
سال دیگه.
- اوکی. خیلی خب. - یا دو سال دیگه.
- میبینمت. - خداحافظ.
کاری که من نمیکنم رو انجام نده.
خب، میخوای امتحانش کنی؟
به سلامتی تو.
تولدت مبارک.
الی! هی دخترا.
- کجاست... اه، کلوئی کجاست؟ - ببخشید؟
- صدام رو شنیدی. - تو باره.
چی؟ تو... تنها ولش کردید؟
- با بنه. - بن کیه؟
پسر خوبیه. نگران نباش.
پسر خوبیه؟
چه غلطی میکنی؟ چی ازش میدونی؟
کلوئی!
No comments yet. Be the first to leave one.