The first 186 lines.
تقدیم به تمام پارسیزبانان
NESTED با افتخار تقدیم میکند
تو کی هستی؟
پروفسور مازوریک. برتیه دستیار اولمه.
یه واحد کوماندویی آلمانی ریختن اینجا!
دارن همه رو میکشن.
مازوریک.
بیشتر تیم علمی رو از بین بردن.
- چی شده؟ - اون آدم نبود. همه رو کشت.
گزارش ها تاییدش میکنن قربان.
میدونیم که این سرباز واقعیه.
پس باید همین الان سر به نیست بشه.
میگن اونجا یه دیو هست.
میدونی واسه چی اینجاییم؟ که اون دیوتون رو بکشیم.
شما همون نگهبانان هستین؟
چه بلایی سر شوهرم اومد؟
سرهنگ میرو رو دکتر فشار آورد.
منو به عنوان خبرنگار استخدام کن.
آرمان!
لعنتی!
خدا همراهت باشه.
به پدر و مادرش نامه مینویسی؟
نه تا وقتی که جنگ تموم بشه.
قانون رو که میدونی.
رشته کار داره از دستت در میره، اتین.
تو هم داری سست میشی.
اولین بارت نیست که یه همرزم رو خاک میکنی.
ولی این یکی فرق داشت.
هر بار همین رو میگیم.
قاچاق مرفین؟ این که دیگه قدیمی شده.
ولی اینا دانشجوهای پزشکین، که با یه کنتس کار میکنن.
هر روز یه کنتس موادفروش پیدا نمیکنی.
دیگه چی داریم؟
یه پسر جوون دارم که توی کاباره قصه های تخیلی تعریف میکنه.
یه معلول که چند تا مدال نظامی خریده. خیلی هم گل کرده.
مرتیکه پست.
زن ها براش غش و ضعف میرن.
کارت پستال امضا میکنه و با یونیفرم پز میده.
ایرن،
میتونی باهاش بری؟
یه تازه کار هیچوقت تنها نمیره. یه همراه لازم داری.
- میتونم به جاش یه سوژه پیشنهاد بدم؟ - مثلا چی؟
یه چیزی درباره مد؟
نه. یه چیزی درباره ارتش.
الان هیچکی واقعا به این موضوع نمی پردازه.
خب این خودش دلیل خوبیه که ما انجامش بدیم، نه؟
چی تو چنته داری؟
هنوز نمیتونم بهت بگم.
وایستا ببینم. روز اول کاریت و از همین الان پنهان کاری؟
۴۸ ساعت بهم وقت بده. ناامید نمیشی.
۲۴ ساعت بهت وقت میدم.
فردا همین موقع بهم میگی.
- ژنرال. - بیا زود تمومش کنیم.
درباره این ابرسرباز آلمانی چی میدونیم؟
خیلی قدرتمنده.
بیشتر از نگهبانان ما؟
میگن استقامتش فرای آدمیزاده.
همینطور اشاره کردن به... توانایی های ذهنی.
میگن وارد ذهن دشمن هاش میشه و کنترلشون میکنه.
همچین چیزی ممکنه؟
توی پروژه اطلس، بعضی ها توانایی های مشابهی داشتن
ولی دووم نیاوردن.
فعلا صداشو در نیارین.
ماموریت شکست خورد.
منتقداتون حسابی از خجالتتون در میان.
شنیدم کاپیتان بون فون هنوز داره اینور اونور سرک میکشه.
باید دور نگهش داریم.
شروع کرده به زیر و رو کردن آرشیوهای وزارتخونه.
ممکنه چیزی پیدا کنه؟
من همه اسناد اطلس رو برداشتم، ولی خب ارتش رو که میشناسی.
ببینم چیکار میتونم بکنم، ولی اونا پشتش هستن.
در مورد تو هم،
بهتره ثابت کنی هنوز میتونم بهت اعتماد کنم، اونم سریع.
بله، ژنرال.
بارون؟
قضیه ژیزله. نمیتونیم پیداش کنیم.
چی؟
چمدوناشو بسته و رفته.
کجاست؟
کجاست؟
همینطوری نمیتونه بذاره بره. اصلا راه نداره!
کجاست؟
برین پیداش کنین. پیداش کنین!
یه مشت انگل دور خودم جمع کردم!
زیباترین مخفیگاه دنیا نیست، ولی حداقل ساکته.
اون اینجا پیدامون نمیکنه.
چه دلنشین.
دو روز دیگه راه میافتیم.
دو روز دیگه؟
زودتر نتونستی بلیط بگیری؟
نه، شرمنده.
ولی تا اون موقع...
آزادی منو جشن بگیریم؟
ممنونم.
میتونی یه جور مراسم مذهبی اجرا کنی؟
حتما قدیما تو گروه سرود کلیسا بودی، نه؟
من به مذهب پشت کردم قربان.
همه چی رو فراموش کردم.
منم هیچی یادم نیست.
پس مجبوریم با الکل سر کنیم.
به یاد رفیقمون.
- آرمان. - به یاد آرمان.
به یادت، پسر.
گزارشت رو خوندم.
مرسی که چیزی نگفتی.
فرو هم چیزی نمیگه.
هیچوقت خودمو نمیبخشم.
آرمان اون زیر، تک و تنهاست.
ما هم همین راه رو میریم.
آخرش هممون میریم توی یه چاله.
فراموش میشیم.
واسه بالادستی ها، ما فقط همینیم.
یه شماره روی یه پلاک.
ما خودمون اینو قبول کردیم قربان.
تو توی قبول کردن چیزها خیلی خوبی، مگه نه، دو کلرمون؟
اون دهن کوچیکتو بسته نگه میداری.
من انتقامشو میگیرم.
وجب به وجب خاکریزها رو میگردم.
تک تک اون گودال های لعنتی آلمانیها رو.
اگه لازم باشه تا تاریکترین اعماق آلمان هم میرم.
اون سربازشون رو پیدا میکنم،
و خونشو تا قطره آخر میریزم.
تهوع آوره.
توی چشمام نگاه کن. دارم بهت میگم. حتی یه سرباز هم زنده نموند.
من توی عمرم کلی میدون جنگ دیدم...
از روزنامتون خوشم نمیاد.
ولی با این حال قبول کردی که همو ببینیم.
چطوری پیدام کردی؟
یه کم تحقیق کردم.
تو تنها خبرنگاری هستی که به میرو علاقه نشون دادی.
راستش، اون بود که به من علاقه نشون داد.
وقتی شروع کردم به بو کشیدن، یه... تصادف برام پیش اومد.
یه کالسکه بهم زد.
از کجا میدونی میرو توش دست داشته؟
چی میخوای دربارهاش بدونی؟
چی رو داره مخفی میکنه؟
اونقدررها پیش نرفتم.
میتونی بهم بگی؟
ده سال پیش، من اخبار محلی مناطق ۱۹ و ۲۰ رو پوشش میدادم.
یه شب، یه یارویی داشت توی خیابون به مردم حمله میکرد.
همینطوری، بی دلیل.
چشماش پر خون بود و هر کی رو میدید میکشت.
یه قتل عام واقعی بود.
پلیس با تیر زد کشتش،
و خب، خون ریزی توی محله های فقیرنشین خوراک منه.
واسه همین شروع کردم به تحقیق واسه یه مقاله،
ولی جنازه از سردخونه غیبش زد.
یه افسر ارتش جنازه رو برد قبل از اینکه هویتش معلوم بشه.
و اون افسر سرهنگ میرو بود؟
میدونی نقشش توی ارتش چیه؟
میدونم که پزشکی خونده،
بعدش فرستادنش اونور آب به سفارت خونه های مختلف،
ولی بعد از ۱۹۰۵ دیگه هیچ ماموریتی براش ثبت نشده.
- شاید گذاشتن بره. - نه.
فکر کنم یه جا قایمش کردن. یه راز نظامی.
اون شب قتل عام، شاهدی پیدا کردی؟
یه نفر که از نزدیک دیده بود، یه زن.
یه بدکاره که دائمالخمر بود،
واسه همین سردبیرم هیچوقت حرفاشو جدی نگرفت.
بعدش هم که تصادف کردم،
بیخیال شدم.
میتونی اسم اون زن رو بهم بدی؟
داری وارد راه خطرناکی میشی.
من یه سرباز کوچولوی خوبم.
کار دیگهای هم بلد نیستم بکنم.
هر چی بهم بگن انجام میدم.
هر جا بگن میرم.
فکر کنم دیگه به اندازه کافی خوردی.
ولی تو چی؟
تو حتما واسه بعد این قضایا نقشه داری.
باید داشته باشی!
با اون همه مدرک مهندسی؟ تو مملکت رو دوباره میسازی!
ولی من؟ من چی دارم؟
- چی؟ - خیلی خب.
وقت خوابه. بیا بریم.
خیلی خستهای.
داری به چی نگاه میکنی؟
میدونی من چی فکر میکنم، دو کلرمون؟ کار هممون تمومه.
میخوان ما رو بندازن توی یه چاله.
خود شیطان گردنمون رو میزنه.
دارم بهت میگم، دو کلرمون.
ما هممون مردنی هستیم!
بیا ببرمت رو تختت، بعدا میبینیم چی میشه.
اومدم یه پرونده رو ببرم.
بفرمایین تو.
این همون دفتریه که توی وسایل گروبر پیدا کردی؟
No comments yet. Be the first to leave one.