The first 200 lines.
بر اساس یک داستان واقعی
برخی از مردم می گویند ما در جهانی زندگی می کنیم
با اختلافات آشتی ناپذیر
عده ای هم می گویند که صلح واقعی و پایدار
به دست نخواهد آمد
زیرا ما هنوز راهی برای تغییر قلب انسان پیدا نکرده ایم
من یک بار با یک جنگجو به نام مینکایانی سفر کردم
پایین رودخانه ای در دوردست
در اعماق حوضه آبریز آمازون در اکوادور
رویدادهای آن سفر خیلی چالش برانگیز بود
و مردم هنوز تعریفش می کنن
پایان نیزه
برای اینکه بفهمیم در آن روز چه چیزی ما را به سمت رودخانه برد
شما باید در مورد مینکایانی و افرادقبیله اش بدونید
می بینید، داستان ما در حال انجامه
حتی قبل از اینکه به دنیا بیایم
مینکایانی فقط یک پسر بود
حوضه ی آبریز آمازون - اکوادور
مینکایانی در جنگل های بارانی بزرگ شده بود
و به همون روشی زندگی می کرد که مردم واودانی
از ابتدا زندگی می کردن
خشونت قبیله واودانی افسانه ای بود
بیش از نیمی از واودانی ها با نیزه
هم قبیله ای هاشون مرده بودن
و چرخه انتقام گرفتن
آنها را تا آستانه انقراض کشانده بود
پدر
گیماد رو ببرش
دایومه
دایومه ... دایومه
اوه
واسه اون پرنده احمق برگشتی؟
نه..برگشتم تا نمو رو به خاک بسپرم
تا روحش سرگردون نشه
حالا من راه پدر رو ادامه میدم
پدر ... پدر
می ترسیدم که تو مرده باشی
نمو کجاس ؟
مینکایانی رفته بوده دنبال اون پرنده
دایومه رفته بود دنبال اون پرنده ی احمق
من میگم بخوریمش
اینجا دیگه غذایی برای خوردن نیست
اگه بمیری ، خودم خفه اش می کنم
و کنار تو خاکش می کنم
پس می خوای قبرم رو هم کنار خودت بکنی؟
مینکایانی ، بیا اینجا
دایومه رو ببر توی جنگل
نذار مادرش پیداش کنه
ما رو ترک می کنی؟
وقتشه که برگردم پیش بوآی بزرگ (بمیرم)
ماه کامل بعدی ، بر می گردیم
من دیگه هیچوقت برنمی گردم
نه دایومه ، اونا می کشنت
اونا گوشتت رو می خورن
بعدش به پدرم می پیوندم
مواظب باشید
شلیک کنید
شلیک کنید
فقط یدونه فشنگ دارم
بازم هستن
شل مرا - اکوادور
از زمانی که پسر بودم
عاشق کارهای دستی بودم
مامان و عمه ریچل به من گفته بودن
که من و بابا خیلی شبیه هم هستیم
هشت ساله بودم که با هم یه هواپیمای مدل ساختیم
اون زمان بود که پدر برای اولین بار دنبال قبیله ی واودانی می گشت
من داستان های خشونت آمیز واودانی ها را شنیده بودم
همه کسانی که در نزدیکی جنگل بودن خشن بودن
پدرم می گفت که خشونت اونها رو مثل یه تله می بینه
مثل زندانی که نمی تونستن به تنهایی
ازش آزاد بشن
او تا آنجا که می تونست پرواز می کرد
و تلاش می کرد که روستای اونا رو پیدا کنه
وقتی او در حال پرواز بود، می ترسیدم
حدس می زنم مینکایانی
باید حدود 20 سالش بوده باشه
وقتی برای اولین بار هواپیمای پدرم را دیده
این فقط یه حدسه چون واودانی ها زمان ها رو ثبت نمی کنن
تا امروز، مینکایانی سن واقعی خودش رو نمیدونه
مینکایانی،برای درست کردن نوشیدنی مقدسمون خون زن لازم داریم
ما میگیم باید بریم از قبیله ی انومنانیا بدزدیمشون
نظر تو چیه؟
به نظر من یه جگوار این میمون رو خورده
!شاید این میمون خودش خودشو خورده؟
اون فکر میکنه انومنانیا یه روح جگوار فرستادن
این جگوارو به نیزه می کشم
ما زن لازم داریم نه جگوار
باید بریم میمون شکار کنیم یا گراز
بالاخره یه چیزی گیرمون میاد که شکممون رو سیر کنه
شل، 5-6 هنری...
بخش جنوبی خالیه
راجر
بسیار خوب، من میرم پایین تا از نزدیک نگاه کنم
چی دیدین؟
یه زنبور چوبی خیلی گنده اس
خط 6! داری یادداشت می کنی؟
راجر
روی خط بمون
کی اونجاس؟
اونا رو پیدا کردیم! گوشه شمالی، بخش 6
مامان؟
داری یادداشت می کنی؟
رودخانه دوم در جنوب کراری
مامان؟
!مامان؟
استیوی ؟
روی خطی! بخش 6! یادداشت می کنی؟
آره، می شنوم ، بخش 6 راجر
بسیار خوب... من دارم میام
من یکی رو دیدم
بالاخره موفق شدم
!مینکایانی داره جگوارو می بوسه
روزهای بعد مثل ایام کریسمس بود
خونه ی ما یه جورایی یه پایگاه بود
برای همه کسانی که در جنگل زندگی می کردن
بابا اونا رو با هواپیما می برد به فرودگاه
براشون لوازم می آورد
اون مبشران مسیحی
خانواده هایی بودن که برای
پیدا کردن واودانی ها
جشن گرفته بودن
اونا خیلی خوب بودن، الیوت ها ، مک کالی ها
فلمینگ ها و یودریان
اونا از هر خانواده ی تنی به ما نزدیکتر بودن
و سطل در یک دایره بزرگتر می چرخه، پس اینجوری میشه
البته این کار را می کنه
بابا همیشه جلوتر از زمان بود
جیم، فقط من رو تماشا کن
کاری که ما می خوایم انجام بدیم اینه
ما می خوایم یه طناب بلند رو بندازیم پایین
که اون طناب قراره
با نیروی گریز از مرکز کار کند
و من هواپیما رو در چرخش نگه می دارم
در آن چرخش محکم و پیوسته
اوه، وای
نگاهش کن . هه؟
سطل تقریبا در همون نقطه باقی می مونه
به سختی حرکت می کنه
در تئوری ... در تئوری
در تئوری
میدونی تئوری چیه؟
!تئوری
منو قبول داری ؟
میدونی یعنی چی؟
این چیزیه که می خوایم ... ما
باهاشون ارتباط برقرار می کنیم
من خودم ارتباطمو برقرار کرده ام
من در حال یادگیری برخی از عبارات واودانی ازدایومه هستم
بیا رفیق، یه کم استراحت کن
ببینید، من در این مورد خیلی مراقب بودم
ریچل چیزی در این مورد نمی دونه
متوجهین که این یعنی چی؟
یعنی زمان پیوستن مجدد به سیاره فرا رسیده
یعنی می تونم بگم : سامبوآ جان
"جان کجاست؟" در واودانی
عمو جیم
فقط عمو جیم
میخوای اینو امتحان کنی، پسر؟
نباید به ریچل بگین؟
نه، من نمی تونم این کار رو انجام بدم
اون زبونشون رو از ما بهتر بلده
بتی،اگه به خواهرم بگم
اون میره که به مسئولش بگه
بعدش باید دو سال راجع بهش حرف بزنیم
ما دو سال فرصت نداریم، بتی
واودانی ها دارن هلاک میشن
و خیلی از آدما
دولت تحت فشاره
اونا می خوان نیرو بیارن
ما یه شانس برای دسترسی به این افراد داریم
الان وقتشه
اون سطل واقعا کار می کنه
اون فکر می کنه که می تونه جایی کنار رودخانه پیدا کنه
برای فرود هواپیما شاید یک زمین صاف شنی
آره! ما بهش میگیم ساحل تفریحی
جیم
بیا
تارزان بازی . خونه ی درختی و سوسک خوری
این یه پیک نیک نیست
هیچ کس هرگز با این افراد تماس نگرفته
و زنده ایم تا در مورد حقیقت صحبت کنیم
عزیزم، ما اسلحه داریم
اگه خطری باشه،شلیک هوایی می کنیم
بومی ها همیشه از اسلحه فرار می کنند
اونا همیشه فرار می کنن
و اگه نکردن چی؟
به نظر می رسه که اونا خونه هستن
جیم: اوه، آره
مطمئنی که این کار می کنه؟
میدونی تئوری چیه؟
می دونم حماقت چیه
بزن بریم وقت سطله
ردیفه
برو خدا به همرات
برو بریم
پسر . انقد نچرخ
صبحونه ام داره میاد بالا
رو واودانی ها بالا نیاری
دایومه زنده اس
No comments yet. Be the first to leave one.