The first 200 lines.
،قویتر از همیشه باشید .ایران آزاد نزدیکه
این فیلم از رمانی به همین نام اثر جولیانو دا امپولی اقتباس شده.
هرچند این اثر از اتفاقات تاریخی الهام گرفته شده، اما کماکان یک اثر هنری است.
شخصیتها و همچنین صحبتها و نظراتشان خیالی هستند.
از وقتی که وادیم بارانوف دیگه مشاور
ولادیمیر ولادیمیرویچ پوتین، تزار، نبود
افسانههایی که دربارهش بود، نه تنها از بین نرفتن، بلکه بیشتر هم شدن.
بیشترِ مردایِ قدرت، ابهتشون رو از جایگاهشون میگیرن.
وقتی از دستش میدن، انگار دوشاخه از پریز کشیده شده.
بارانوف از یه قماش دیگه بود.
به گفتهی بعضیها، اون به یه صومعه توی کوه آتوس پناه برده بود.
بقیه قسم میخوردن که اون رو توی ایبیزا دیدن
در حالی که دورش رو مدلهای نشئه کوکائین گرفته بودن.
بعضیهای دیگه هم ادعا میکردن که اون رو توی جبههی دونباس دیدن.
وادیم بارانوف توی زندگیش میون گردابی از معماها پیش میرفت.
تنها چیزی که قطعی بود، نفوذش روی تزار بود.
توی پونزده سالی که در خدمتش بود
نقش تعیینکنندهای توی گسترش قدرتش داشت.
بهش میگفتن جادوگر کرملین
راسپوتین جدید.
نصفشب میرفت توی دفتر رئیسجمهور
تا به کارهای فوری رسیدگی کنه.
شاید خودِ تزار با خط مستقیمش احضارش میکرد.
گاهی یه وزیرِ سرشناس هم بهشون ملحق میشد
یا رئیسِ یه شرکت بزرگ دولتی.
اما این شاهدها هیچ چیزی رو
دربارهی فعالیتهای شبانهی تزار و مشاورش روشن نمیکردن.
«مسکو ۲۰۱۹»
وقتی چند سال بعد از ناپدید شدنش برگشتم مسکو
خاطرهی بارانوف مثل یه سایه همه جا بود.
مطبوعات اصرار داشتن که
مرموزترین اقدامات کرملین رو به اون نسبت بدن.
در مورد خودم هم باید بگم
مقاله اخیرم توی فارن افرز یه کم سر و صدا به پا کرده بود.
عنوانش این بود: «وادیم بارانوف و اختراع دموکراسیِ جعلی».
اگه لازم شد، شماره ۹ رو بگیرین.
- روز بخیر آقای رولند. - روز شما هم بخیر.
من تو مرخصی مطالعاتی از ییل بودم
تا اولین زندگینامه یوگنی زامیاتین رو بنویسم
نویسنده بزرگ روسی
و از مخالفای اولیه رژیم کمونیستی استالین.
تو فضای بیروح زمستونی قدم میزدم
کتابای قدیمی رو ورق میزدم.
زامیاتین شد دغدغه فکریم.
اون یه آدم آیندهنگر بود.
نه فقط در مورد استالین، بلکه در مورد همه دیکتاتورای آینده.
از الیگارشهای سیلیکون ولی گرفته تا تکحزبیهای چین.
از مارک زاکربرگ تا شی جینپینگ.
رمان پادآرمانشهریش، به اسم «ما»
الهامبخش جورج اورول برای ۱۹۸۴ بود.
نمیدونستم تو دانشگاههای آمریکا زامیاتین میخونی.
زامیاتین پیشگوی عصر ماست.
ارائهشده توسط سینما دریمینگ @CinemDreaming
زیاد تو مسکو میمونین؟
یه چیزی دارم که باید بهتون نشون بدم.
موقع خروج از شهر
جنگلهای بیپایان و تاریک تا خودِ سیبری کشیده شده بودن.
کنجکاویم با دلهره همراه بود.
تو روسیه، معمولاً اوضاع خوب پیش میره.
ولی وقتی اوضاع بد میشه، خیلی بد میشه.
صبح بخیر.
لطفاً دنبال من بیاین، آقای رولند.
میتونم پالتوتون رو بگیرم؟
براتون چای میارم.
کتابهای قدیمی جمع میکنین؟
کلکسیون درست نمیکنم، میخونمشون.
خیلی فرقشه.
زامیاتین میخونین؟
یه چیزی دارم که اگه نشونتون بدم حتماً ازش خوشتون میاد.
میدونین این چیه؟
نامهی زامیاتین به استالینه.
ازش اجازه میخواد که از شوروی بره.
یوسیف ویساریونویچ عزیز.
همونطور که مسیحیها شیطان رو اختراع کردن
تا به تمام شکلهای شر، تجسم ببخشن
منتقدها هم از من شیطانِ ادبیات شوروی رو ساختن.
زامیاتین خیلی چیزها رو خیلی زود فهمید
و بیاحتیاطی کرد که اونها رو نوشت.
بفرمایین بشینین.
- خوندینش؟ - البته.
وقت گذاشتین و براش حاشیه نوشتین.
باعث افتخارمه.
جوگیر نشیم.
ولی برخلاف بقیه، شما یه چیزهایی فهمیدین.
نه خیلی زیاد، ولی یه چیزهایی.
ممنون.
خودتون رو یه هنرمند میدونین؟
بذارین اینطوری بگم که در واقع من نقش مکمل داشتم. الان دیگه بازنشستهام.
دلتون برای آدرنالین تنگ نشده؟
هیچ لذتی بالاتر از این نیست که صبح از خواب بیدار بشی
قهوهات رو بخوری
و دخترت رو ببری مدرسه.
بقیه چه واکنشی نشون دادن؟
به رفتنم؟ بد، معلومه دیگه.
توی دربار، همه رو میبخشن: دزدها، قاتلها، خائنها.
ولی فراریها رو نه.
"چیزی رو که ما حاضریم براش آدم بکشیم، تو نمیخوای؟"
و تزار چی؟
تزار، اون یه بحث دیگهست.
پدرم از این کتابخونه میترسید.
مال پدربزرگم بود.
کوستین، گراسیان، ماکیاولی
شکاکها، ناامیدها.
واقعاً با عقاید شوروی جور نبود.
ولی دمش گرم، هیچوقت سعی نکرد من رو ازش محروم کنه.
پدرتون؟
آخرش شد رئیس آکادمی علوم اجتماعیِ حزب.
تنها هدفش این بود که دمِ صبح
با صدای در زدنِ کاگب بیدارش نکنن.
با اون پستی که داشت، نباید نگران میشد.
توی شوروی هیچکس در امان نبود.
توی روسیه هیچکس در امان نیست، تمام.
نه من.
نه حتی شما.
توی بچگیم
بیشترین امتیازی که همه دنبالش بودن، کرملیوفکا بود
یه سبد خوراکی که مخصوص آپاراتچیکها بود. (اعضای حزب)
امروز چی میخوریم؟
پیراشکی سالمون
کتلتِ بره.
در واقع، مشکل من اینه که بچگیِ شادی داشتم.
توی روسیه، این عادی نیست.
تمامِ نخبههای روسیه طعمِ بدبختیِ دوران شوروی رو
قبل از اینکه به ویلاهای کوت دازور برسن، چشیدن.
هنوز هم از اون فضا درنیومدن.
حتی تزار:
من، بچهای هستم که توی یه کومونالکا بزرگ شدم
تهِ یه حیاطِ کثیف توی سنت پترزبورگ
حالا دیگه تو کاخ باکینگهام پذیرفته شدم!
- زمونه عوض شده. - نه اونقدرها.
سمت شما، پول حرف اول رو میزنه.
تو روسیه، چیزی که مهمه، نزدیکی به قدرته.
سیستم شوروی بر پایه امتیاز بود، نه پول نقد.
دیروز خبری ازش نبود. فردا هم خدا بزرگه.
پس بهتره همین الان خرجش کنیم.
میدونین «ورتوشکا» چیه؟
یه تلفن بدون شمارهگیر
که به کلهگندههای حزب اجازه میداد مستقیم باهاتون تماس بگیرن.
داشتن یکیش نشونه موفقیت بود.
نگاه کنین. این یه ورتوشکاست.
خاکستری، مثل هر چیزی که مال شورویه.
اگه به نظرتون مسکو خاکستریه، واشینگتن رو امتحان کنین.
اونجا خاکستری نیستن، مردهان.
به هر حال، ورود من به آمریکا و اروپا ممنوعه.
- پدرتون هنوز زندهست؟ - نه.
تو دنیای خودش، میتونست خیلی دووم بیاره.
اما گورباچف با لیوان شیرش از راه رسید.
لیوان شیرش!
لازم نبود به حرفای گورباچف گوش بدی تا بفهمی شوروی رو نابود میکنه.
فقط کافی بود بهش نگاه کنی.
میرفت پشت تریبون و براش یه لیوان شیر میآوردن.
بعدش قیمت ودکا رو دو برابر کرد
و سعی کرد همه رو شیرخور کنه.
تو روسیه!
میتونین تصورش رو بکنین؟
تعجبی نداره که همهچی به فنا رفت.
اون پایان کمونیسم و پدرم بود.
همهچیشو از دست داد.
کارش، امتیازاتش، اعتبارش.
و شما؟ اون موقع چیکار میکردین؟
پدرم میخواست دیپلمات بشم.
اما میلی به درس خوندن نداشتم. کارهای خردهپا میکردم.
تلویزیون و ضبطصوت میفروختم.
کارم خوب گرفت.
شروع کردم به بیشتر از پدرم پول درآوردن، خیلی بیشتر.
یه بچه نادون بودم.
واسه همین با دنیای جدید بهتر کنار اومدم.
روسهای جدید
اوایل دههی ۱۹۹۰
مسکو یه شهر پر از هیجان بود.
چند سال کوتاه و پر از امید بود.
هر هفته کتابهای ممنوعه چاپ میشدن.
سولژنیتسین، پاسترناک، بولگاکف
مجلههای هنری و ادبی میلیونی فروش میرفتن.
عطش روسها برای آزادی سیریناپذیر بود.
توی آکادمی هنرهای دراماتیک مسکو ثبتنام کردم
و غرق زندگی بیبندوبار تئاتریها شدم.
بیست سالمون بود و یه دنیای جدید داشت به رومون باز میشد
درست همون موقعی که قدرت فتح کردنش رو داشتیم.
در رو باز کن!
در رو باز کن، کثافت
وگرنه داغونت میکنم!
اونقدر هیجانزده بودیم که شبی بیشتر از سه چهار ساعت نمیخوابیدیم.
مطمئن بودیم که نوبت ما رسیده
که جامعه رو از نو بسازیم.
میشد تئاترهایی که از اروپا اومده بودن رو دید
تا سپیدۀ صبح با بازیگرها و کارگردانها بحث کرد.
واقعاً فکر میکنین آزادی همهچیزی رو
که توی یه دنیای پر از فرهنگ و شعر زندگی میکنین، عوض میکنه؟
نسل ما سیستم رو پس زد.
پدر و مادرهامون سرشون رو انداختن پایین، ولی ما نه.
با اینکه شاید خوشتون نیاد
کمونیسم دوران فرمانروایی فرهنگ و شعر بود.
چطور میتونین این رو بگین؟
توی دوران کمونیسم، بازنده بودن
تنها راه برای حفظ عزتنفس بود.
حداقلش این بود که باهاشون همدست نمیشدیم.
گمشو!
برو به درک!
عالیه.
No comments yet. Be the first to leave one.