The first 196 lines.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
ـ دارم از شهر میرم. ـ عجب.
پای کت وسطه، نه؟
واقعاً برات خوشحالم.
دربارهٔ وینستون میدونم.
میدونم براش پاپوش دوختی،
و میدونم به خاطر اون بود.
به رئیس نگفتم، چون
هردوتون رو میکشت.
هر چهار سال، من تصمیم میگیرم کی روی اون صندلی بشینه.
میری سراغ نفر بعدی و انتظار داری من بیسروصدا کنار برم؟
جهشم داره پیرم میکنه
با سرعت عمر سگ.
دکتر فیبر
آخرین شانسم برای زندهموندنه.
ـ من کجام؟ ـ آزمایشگاه خصوصی من.
همهچی خیلی آسونتر میشه
اگه آروم باشین و بذارین کارم رو بکنم.
باور دارم فرایندی که باعث شد
جهش در بدن شما پایدار بشه،
میتونه برای درمان کامل
جهشهای دیگه به کار گرفته بشه.
اوه!
زن خیلی زیباییه،
همونی که گفت چطور پیداتون کنم.
کت.
کنجکاوم بدونم آدمهای دیگهای مثل اونها هستن یا نه.
ـ خدای من. ـ این مردها رفقای ما بودن.
اینجا چیزی برای ما نیست.
خودت میخواستی درمان بشی؟
عنکبوت هیچوقت قهرمان نبود.
فقط برای هیجانش این کار رو میکردم.
شاید اون موقع نبودی،
ولی هنوز وقت هست که یکی بشی.
ـ فلینت، خواهش میکنم. ـ دور بمون!
دیگه چی برامون اینجا مونده؟
روبی رفته، فلینت هم قابل کمک نیست.
داریم دنبال شبحها میدویم.
ولی من و تو میتونیم چیزی داشته باشیم.
اگه بهتون بگم...
...قول میدین بهش آسیب نزنین؟
نوشیدنی میخوام.
ببین چه طعنهای.
مردی جریان مشروب شهری با هفت میلیون آدم رو کنترل میکنه،
ولی گلوی خودش خشکتر از سوراخ شتر وسط طوفان شنه.
توی آزمایشگاه چی شد؟
چیز جالبی پیدا کردین؟
آره.
کلی سرباز مرده.
بعضیهاشون دوستهای قدیمی بودن.
خانم دکتر توی زیرزمینش عجیبالخلقه میساخت.
اگه از من بپرسی، یه پلیدی لعنتی بود.
فقط همین؟
هیچی نداشت جز یه مشت گوشت توی شیشههای بزرگ،
برای همین اونجا رو آتیش زدیم.
آزمایشگاه رو آتیش زدین؟
تا تهِ لعنتیاش سوخت.
به تو چه؟
حق با توئه.
چرا باید برام مهم باشه که یه دانشمند دیوونه داره سربازها رو میکشه؟
من فقط یه دختر خوشگلم که دوست داره بخونه و برقصه.
خیلی وقتها آرزو میکنم واقعاً همین بودی.
نه، نمیکنی. بعد از شش ماه حوصلهات ازم سر میرفت.
یه دور دیگه؟
مگه شاه با خواهرش همبستر نمیشه؟
فایدهاش چیه؟
بهترین ویسکی رو میخوری، بهترین ماشین رو میرونی،
بهترین کلوب رو داری.
برای چی میجنگی؟
خودِ جنگ هدفه.
جنگه که به ویسکی مزه میده.
به کلوب خطر میده.
اتفاقاً باید از شهردار تشکر هم بکنم.
وقتی اون حرومزاده رو دفن کردم، حتماً برای قبرش گل میفرستم.
ولی شما پسرها کار دارین.
حالا که دکتر از بازی خارجه،
حساب کار روشنه. شما سه نفرین
در برابر یه نفر شهردار.
پس برین و غارت کنین.
کمی خرابکاری و هرجومرج راه بندازین.
قلک شهردار رو خالی کنین.
برای هادسن رأی بخرین.
وقتشه به اون سیاستمدار عوضی نشون بدیم واقعاً چه کسی فرمان میده.
عاشقشی؛ خودتم میدونی.
دا، دا، دا، دا...
میبینین، این... این یه جای باکلاسه.
اوه نه. اوه نه، پسرهای آبیپوش اومدن.
اوه نه.
هی، این مزخرف رو میبینین؟
حالا، دوستان،
معمولاً باید بابت
چنین مزاحمتی عذرخواهی کنم،
ولی به احتمال زیاد امروز بزرگترین روز
زندگیهای حقیر و بدبخت شماست.
چی؟ دست نمیزنین؟
هوم.
تو مسئولی؟
کسی خونه نیست؟
آقای نوبل رئیس این دفتره،
ولی هر کاری داشته باشین من میتونم کمک کنم.
هوم.
مطمئنم میتونی، عزیزم.
ـ هی. ـ هی، آروم باش.
فقط داریم میریم توی نقشمون.
ـ درسته... ـ آلیس.
ـ ...آلیس. ـ و من ازت نمیترسم.
خب، باید بترسی.
ـ عقب برو. ـ اوه.
باشه، آلیس.
حالا اگه زحمتی نیست نشونمون بده شهردار پولهاش رو کجا نگه میداره،
واقعاً ممنون میشیم.
خدایا، یه کم وقت آزاد میخوام، پسرها. بریم.
هی، آلیس، قانون رو میدونی.
هیچکس نباید بره عقب...
آلیس رو سرزنش نکن. فکر خودمون بود.
اوه، ببین، ببین.
اشکالی نداره چند تا از اینها رو برداریم، نه؟
نه؟ خوبه.
میخوایم ثروت رو بین مردم نیویورک پخش کنیم.
هی، درک. بریم سر کار.
اوه، و ام، وقتی دیدیش،
به دوست پرآوازهمون موریس بگو...
بگو سیلورمین سلام رسوند.
خیلی ممنون.
خداحافظ.
ترسیدی؟
آره، ترسیدی.
بیا تو.
رئیسم و کسبوکارم رو ازم گرفتی.
چی رو جا گذاشتی؟
فقط شوخی کردم.
واقعاً برای هردوتون خوشحالم.
ـ چی شده؟ ـ دیدیش؟
منظورت... منظورت چیه؟ قرار بود پیش تو باشه.
ـ هیچوقت نیومد. ـ چی؟
چند روز گذشته.
و تازه الان افتادی دنبالش؟
نمیدونم برای تو چطوره،
ولی وقتی مردی سر قرارم نمیاد، معمولاً دنبالش نمیگردم...
اوه خدا، آره. لازم نیست بیشتر بگی.
نوشیدنی میخوای؟
احتمالاً یه بطری هنوز یه گوشهای شناوره.
نه، ممنون.
آخرین بار کی ازش خبر داشتی؟
ام، عصر شنبه.
با یه پاکت پر از پول نقد اومد.
ـ این... ـ چی؟
فقط، ام...
بن دقیقاً آدم دستودلبازی نیست.
یعنی میگی صرفهجوئه؟
میگم عادتش نیست یه مشت پول بذاره توی دامنم،
مگر اینکه حسابی دربارهاش فکر کرده باشه.
خب، مردها گاهی جا میزنن.
نه.
نه، اگه فکر میکردی قضیه همینه، اینجا نمیاومدی.
برای این کار زیادی مغروری.
پس کار کیه؟
سیلورمین؟
موریس؟
دکتر؟ هر وقت نزدیک شدم جلویم رو بگیر.
دستت روی اجاقه، ولی بیشتر از این نمیدونم.
لطفاً دیلی بیوگل .
رابی رابرتسون.
و هیچ تماسی نگرفت یا به هیچ شکلی پیغام نذاشت؟
بله، بگین جنت زنگ زد. میدونه چطور پیدام کنه.
باشه، ممنون.
گوش کن، مثل گربه میمونه...
اگه خبری شنیدی، توی کالیپسو پیدام میکنی.
باشه.
ـ ممنون. ـ قابلی نداشت.
لعنتی، بن، کجایی؟
لطفاً دیلی بیوگل .
دربارهٔ ماهیچههای عنکبوت چیزی میدونی، ایمون؟
نه.
خب، چون اصلاً ماهیچه ندارن.
با یه سامانهٔ هیدرولیکی حرکت میکنن،
مایع رو پمپاژ میکنن تا پاهاشون تکون بخوره.
اندامهاشون یه جورایی مثل نیه.
مثل سوتهای کاغذی مهمونی!
ولی اون دوستم نداشت.
اشکالی نداره.
هیچکس مجبور نیست کسی رو دوست داشته باشه.
ولی اینکه پشت سرم اون کار رو بکنه؟
با اون دکتر. اون چه کوفتی بود؟
یعنی، از خیانت هم بدتره،
نمکپاشیدن روی زخمه.
هوم.
ولی ایمون، از بحث دور شدم،
چون همینجا، توی کف دستم،
پادزهر رو دارم...
...برای تمام مشکلاتم.
آره، خب، اولین کسی نیستی که این رو فهمیده، رفیق.
اصلاً کاسبی ما با همین میچرخه.
باز هم بیار، ایمون.
بفرما.
دارن از پول تبلیغات من برای رقیب لعنتیام خرج میکنن.
No comments yet. Be the first to leave one.