The first 200 lines.
زیرنویس عادل مومن نژاد
ماشین تحریر!
- یا خدا! - مواظب باش، سیلویو!
یک زندگی سخت
هتل شیر طلایی. بگو «مسیلوس» فرستادت.
- خداحافظ و ممنون. - به امید دیدار، سیلویو.
مواظب آلمانیها باش!
هتل اون طرفه!
مواظب باش! آلمانیها!
صاحب هتل هست؟
- خانم پاویناتو؟ - بله، چی میخواید؟
مسیلوس از آسیاب شما برام گفت.
- میشه کلیدها رو بهم بدید؟ - برای چی؟
ما پنج تا عضو مقاومتیم.
یه پناهگاه امن لازم داریم.
ولی شما کی هستید؟
سیلویو، عضو مقاومتم، روزنامهنگار روزنامه «جرقه».
میتونم امشب توی آسیاب بخوابم؟
بیرون! نمیخوام ریخت آدمهایی مثل شما رو ببینم...
همونهایی که سالامیهام رو دزدیدید!
حواستون باشه چی میگید!
من نه دزدم، نه کولی،
افسرم. دانشگاه هم درس خوندم.
این شکلی شدم چون آلمانیها دنبالم هستن.
گفتم که، نمیخوام چیزی بدونم...
سه شب توی قبرستون خوابیدم.
دندوندرد دارم، دارم دیوونه میشم.
کلید رو بدید، وگرنه در رو میشکنم.
دارم با آلمانیها میجنگم، باید کمکم کنید.
چی؟ یه آلمانی اینجاست؟
ماشین تحریر، تایپ... من نویسندهام.
نه، تو عضو مقاومتی.
نه عضو مقاومت، نویسندهام، هنرمند... رماننویسم.
آلمانی بلدی، کمکم کن، میکشه منو.
من حق دارم محاکمه بشم!
برای تو دادگاهی در کار نیست.
خائن ایتالیایی!
رفیقهای آلمانیت رو کشتی.
یا خدا!
کشتیش!
با اتو؟
- کجا میری؟ - چی؟
قاتل! چه کار کردی؟
- خودش بود. - النا؟
چه خبره؟
چرا توی اتاقم آب گرم نیست؟
زود باشید، برای ستوان فرانتس آب گرم بیارید.
زود از اینجا برید!
- کجا؟ - زود، زود!
با من بیا.
بدو!
آلمانیها اینجان؟
نه. برو!
کجا میدوی؟ از این طرف.
چی کار میکنی؟
- کلید. - این کلبه مال کیه؟
آسیاب پدربزرگمه. متروکهست.
- اینجا پیدات نمیکنن. - مطمئنی؟
بیا تو.
- زود باش، مسلسل رو قایم کنیم. - آره، قایمش کن.
بذاریمش اینجا.
اینجا قشنگه. خوشم اومد.
ممنون. جونم رو نجات دادی.
چی؟
ازم میترسی؟
کی هستی؟ خدمتکاری؟
توی هتل کار میکنی؟
نه بابا، من دختر صاحب هتلم.
تو چی؟ کی هستی؟
- تو زندگی چه کارهای؟ - دانشجو هستم.
اهل جنوب هستی؟
نه، اهل رمم.
- رُمی هستی؟ - آره.
چطور سر از اینجا درآوردی؟
در کومو ستوان دوم بودم. بعد هشت سپتامبر رسید،
هنگ ما از هم پاشید.
داری میلرزی؟
سردته؟ میترسی؟
ترس؟
درد عصبی دارم... گونهم ورم کرده، چشمم هم درد میکنه.
رطوبت تا مغز استخونم نفوذ کرده.
این سرفه رو میشنوی؟ مثل سوت میمونه!
- برونشیت داری؟ - آره، مزمنه.
چی؟ شپش داری؟
نه. دانشجو هستم، تقریباً هر روز حموم میکنم.
این لباس بافتنی پوستم رو اذیت میکنه... پشم گوسفنده.
بریم.
بیا بریم.
کجا؟
راه بیفت!
اینجا دیگه راحتی.
امشب یواشکی از اینجا میری.
این تخت بزرگ مال کیه؟
- پدربزرگم. - قشنگه.
چهار ماهه توی تخت نخوابیدم.
- معمولاً کجا میخوابی؟ - جایی که روزنامه رو چاپ میکنیم.
زیر پلها، توی طویلهها، قبرستونها.
هر شب یه جا.
بذار تخت رو مرتب کنم.
ببخش که اینقدر ژولیدهام.
سه شبه توی قبر خانوادگی میخوابم.
یا خدا!
خب، تموم شد! حالا بخواب.
یه شب راحت زیر پتو بخواب، فردا صبح میرم.
کجا میری؟
میرم پیش رفقام. به من نیاز دارن.
منم که روزنامه رو مینویسم.
شجاعن، ولی چیزی بارشون نیست.
بخواب.
یه لیوان شیر گرم و آسپرین برات میارم.
ممنون... و یه سیگار.
سعی میکنم پیدا کنم.
- اسمت چیه؟ - النا.
- تو چی؟ - سیلویو.
ممنون، النا. تا آخر عمرم قدردانتم.
چی کار میکنی؟
چند ماهه یه زن هم ندیدم.
پیشم بمون.
باید ببینم چه خبره.
- منم باهات بیام؟ - نه، به هیچ وجه.
یه کم میخوابم، دمِ صبح میزنم بیرون.
- خداحافظ. - در رو ببند.
اخبار رادیو.
در تمام جبههها، از سواحل رود دان تا صحرای آفریقا، آرامش برقرار است.
حتی در سنگرها هم کریسمس را جشن میگیرند.
پیشوا اطمینان داده
که این آخرین کریسمس دوران جنگ ماست.
پیروزی قطعی است.
چه ریش قشنگی داری!
خوشت میاد؟
پدربزرگ و مادربزرگم چهل سال توی این تخت خوابیدن.
چهل سال؟
- همیشه با هم؟ - همیشه... تا روز مرگشون.
یه سیگار بهم بده.
مامان کوچولوت چی میگه؟
میدونه ما با همیم؟
- فکر میکنه مردی. - مردهام؟
همه فکر میکنن مردی.
سه ماهه منو اینجا نگه داشتی. روزنامهم دیگه منتشر نمیشه.
این از مردنم هم بدتره.
صدای قدم میشنوی؟
مامانته؟
میرم ببینم.
- کیه؟ - دوستات، اعضای مقاومت.
ایناهاشون...
پیپو، خرگوشه، خونآشامه...
- کدومشون خونآشامه؟ - اون.
همه رفقام اینجان. من میرم.
- کجا میری؟ - باید برم.
- کجا؟ - میرم.
نه. گفتی فقط فردا میری.
سه ماهه منو اینجا نگه داشتی.
میخوام صداشون کنم.
نه. ولشون کن، دیگه دنبالت نمیگردن.
پنجره! برونشیتت یادت نره.
رفتن... چه سرمایی! دیگه گوشهام رو حس نمیکنم!
- من چی کار کنم؟ - برو توی تخت.
- بمونم؟ - معلومه که بمونی! هوا خیلی سرده!
باید میرفتم پیششون.
چرا؟ از بودن با من خوشت نمیاد؟
نه، اینجا راحتم.
خونه قدیمیه، ولی من اینجا راحتم.
خونهات توی رم چه شکلیه؟
یه آپارتمان بزرگه که رو به رود تیبره.
اونجا قراره زندگی کنیم؟
اگه مصادرهاش نکرده باشن.
- بعد از جنگ چی کار میکنی؟ - روزنامهنگار میشم. نویسنده.
یه رمان فوقالعاده توی ذهنمه.
میشنوی؟ دارن تیراندازی میکنن.
رفقای منن.
باربتا داره مواد منفجره کار میذاره.
نیروگاه رو منفجر کردن.
اونوقت من توی تخت کنار توام.
بیغیرت!
- هی، شما! - کیه؟
- سیلویوئه. - این همه مدت کجا بودی؟
خیلی مریض بودم.
برونشیت گرفته بودم.
ولی یه پیرزن ازم مراقبت کرد و جونم رو نجات داد.
حالا خوب شدم.
مثل یه مادر واقعی ازم مراقبت کرد. اینم یه کم ژامبون...
بیا، خونآشام، سالامی.
پیرزنه خیلی دوستم داره.
اگه بیدار بشه، نمیذاره از اونجا برم.
بریم! آرد هم برداریم!
- چه سرمایی! - توی کوهستان بدتره!
کارگر آمریکاییها از رم بیرون!
کی این تیتر رو صفحهبندی کرده؟
من.
- به دستور کی؟ - ماگنوتزی.
دیوانه شدی؟ تیتر این بود: «آمریکاییها در رم».
«بیرون از رم» قویتر نیست؟
بذار خودم درستش کنم!
دو بار باعث توقیف روزنامه شدی.
تو چه کارهای؟ مدیر تصمیم میگیره.
باشه، خودت میدونی.
بله، آقای مدیر. مقاله رو خوندید؟
تیتر: «آمریکاییها از رم بیرون».
نه؟ ملایمترش کنم؟ من بودم حسابی میکوبیدمشون.
خب، گوشم به شماست.
No comments yet. Be the first to leave one.