The first 200 lines.
بر اساس یک واقعیت.
اکتبر 1973
- کجا بودی؟ - گفتم دیر می کنم.
میدونم و میتونم بخاطر دیوونگیات ازت شکایت کنم...
اگه زن منی، دارم باهات شوخی می کنم...
مطمئنم که میشه، چه حیف...!
چرا با دوست دخترات نمیری چارلی؟ فکر کنم ترسوندت.
مزخرفه، نمی مونم که اجازه بدم مادرم یه فاحشه ی الکلی باشه.
تو وجود مادرت رو ببین استیون.
- هنوز می تونم برم مدرسه پدربزرگ؟ - امروز نه بچه.
برو، بعدش برو قدم بزن توی ماشین.
من بری رو دستگیر نمی کنم. اما اگه اینطوریه تو با یه اسلحه ی دیگه به سمت دخترم نشونه بگیری.
میندازمت زندان با امثال خودت که پسرعموهات میشن.
و تو گوشه ی باسنت میشینی تا خون بیاد.
متوجه شدیم؟
- خیلی از مدرسه رو از دست داده. - استیون اینا رو بذار توی ماشین برای مامان.
- یه بوس بده، دوستت دارم. - منم دوستت دارم.
چی گفتی درباره ی یه دوجین بعضی وقتا مامان می بره.
اون باید پیش مادرش باشه، اگه اینجاست می تونه بره مدرسه.
بهت گفتم که بیشتر از 2 هفته نه باید با بری همه چیز رو ردیف کنم.
- پدرت میگه... - پدرم؟
- نه مامان، اون الان گلدیس رو داره. - تو باید یه مادر باشی.
خب حداقل مزاحم نشو با یه نشان روی پشتش.
اگه بگم پسرم رو پیش فامیلای خودم می ذارم چی؟
- دلم براشون تنگ شده؟ - دلم برای بابا تنگ شده.
عجیبه و مادربزرگت، اونم میاد همراهت؟
- مامان، چرا با سو دوست هستی؟ - اون میگه که اون دعوا رو کرده.
- تو از سو خوشت نمیاد؟ - اون شبیه یه آدم باخته است.
یادته تو مدرسه یه دوستی داشتی به اسم «فونی میکر»؟
باید باهاش خوب باشم وگرنه اذیتم میکنه، بقیه رو هم میفرسته سراغم.
- خب، بزرگ که بشی یه همچین چیزایی پیش میاد. - از این چیزا متنفرم.
قتلهای زنجیرهای مختلف... از جمله حمله وحشتناک به اون افسر.
منسون و دخترای منسون معروفن...
این یارو رو تو تلویزیون دیدم، همون کسی که دربارهش حرف میزنن.
- اون وحشتناکه مامان. - ترسناک هم انواع مختلف داره.
- کورنت یعنی چی؟ - یعنی یه روزی یه شغلی گیرت میاد.
خیلیها رو کشت... خیلی...
بابابزرگ، بابابزرگ!
وای خدای من، تو فوقالعادهای.
داری چیکار میکنی؟
پس میخوای به بابا کمک کنی تزئینات پا رو درست کنه؟
باشه بابا.
خیلی خوبه.
اون همیشه این اخلاق رو داشت.
من هنوزم میگم مشکل پیش میاد. به احتمال زیاد.
من دارم سعی میکنم مشکلات رو حل کنم.
بازم با سو میری بیرون؟ نصف وقتش رو اونجا گذرونده.
تو خونه میتونی با خانوادهت کار کنی به جای اینکه با اون دار و دسته بگردی.
همهچی اونجا ردیف شده بود، حالا برگشتی.
اونا همهشون یه مشت مست و پاتیلن.
تنها کاری که این آدما بلدن خوردنه، بفهم که نمیتونی گله کنی
چون پولی ندارن. پول درمیارن برن مشروب بخورن.
این سو ئه. اون بیشتر از خرگوش عید پاک کار میکنه.
اعصابت... اعصابت نصف وقتها خرابه.
معلمش رو مقصر میدونه که اونو به زور میبره مدرسه.
جنگ رو مقصر میدونه، لعنت بهش. خریدهای کوچیک زیاد نیست.
حالا اون رو مقصر میدونه که مهربون و خوبه، یه فاجعهست.
نه، اون این حرفو به من میزد.
گلادیس من سعی کردم، سعی کردم با این حال، سعی کردم چیزهایی رو که اون
گم کرده بود بهش بدم، جشن تولدها. کار کردن روی اعتماد به نفسش.
اون خیلی لعنتی دیوونهی همهچیه.
اون میگه تو با اندی رفتی پمپ بنزین جولای.
این چیزیه که دارم سعی میکنم جستجو کنم.
قرار بود اینطوری باشه.
استیون، استیون بیا خداحافظی کن مامان.
استیون بیا اینجا و با مامانت خداحافظی کن مامانت.
- نه، نه... - نه، گفتم، خیلی بیادبانه بوده.
به امید دیدار عزیزم.
هر وقت خواستی با من تماس بگیر. اگه خواستی بیای و دیدن کنی، فقط شعلهها.
- با بابا حرف بزن، باشه؟ - باشه، قول میدم.
- هی با مامان و بابا خوب رفتار میکنی؟ - آره، برو به مزرعه لبنیات.
مزخرف نگو، برو هتل.
به امید دیدار.
ممنون گلادیس.
- وقتی بهت گفتم بازی میکنی. - از زمین دور بمون.
میدونی منظورم چیه، عیسی مسیح! اگه از کنارش رد شی هیچوقت پیداش نمیکنی.
اگه باشی، مردهای و سیاه و بوی گند وحشتناکی میدی.
این مزرعه کوچیکه، درست رفتار کن و ببین.
و گودزیلا برنده میشه.
من چی گفتم؟ اونا باید تو رو پیدا کنن.
اگه مرده پیدات کنیم.
پدرم خیلی سر کار میرفت...
مادربزرگ، پدربزرگ، مادربزرگ، مادربزرگ!
- دارمش، دارم... - استیون چی...
هیچوقت دیگه به اون زمین نرو هیچکس گوش نمیده.
- حالت خوب میشه. - تو این فرصت رو خواهی داشت...
اوه، یه کوچولو به دختر کوچولو بده بابایی.
دیگه به سگ سر میز غذا نده!
ما می کشیم، اونا چاق میشن، حتی اون حرومزاده هم برش نمیداره.
اگه از روی میز بهشون غذا بدی، با بستنی، آبنبات، هر دوشون سکته می کنن.
یا حضرت مسیح!
- ببین، مزرعه شیر باب رو ببر. - تو هتل توقف نکن.
از باغ هتل مراقبت کن، وقت بذار برای این، برای اون.
فقط کاری رو که شروع کردی تموم کن، تو این چاه، و تو جای جدیدت بمون.
باید یه چیزایی هم از فروشگاه بگیرم. شنیدی چی گفتم؟
یا حضرت مسیح، تو به اندازه کافی انجام دادی و من بازم بهت میگم دیگه نرو
اون زمین های ذرت، اون زمین ها رو ول کن. شنیدی چی گفتم؟
یه پارک اون بیرونه، کی می دونه چند ساله هیچکس اونجا نرفته.
یا حضرت مسیح، اون بیرون خیلی چیزا ول هستن.
ممکنه تو یه یخچال آشغال گیر کنی، خفه بشی...
و ما تو رو مرده و سیاه پیدا کنیم.
آخرش مثل بچه این میشی. اون فهمید... یادت میاد؟ پیداش کردن.
می دونی چرا وقتی زنا گوز میدن، مردا رو میزنن؟
به خاطر خدا. اینه که تو، اما...
پیرزنا دیگه این فشار رو به اندازه کافی حفظ نمیکنن.
- درست نمیشه... - شوخیه، یا خنده داره؟
خب تو از مزرعه لبنیات چی میخوای؟
خب می تونیم یکم شیر بگیریم برای شروع.
احمق عوضی.
- خب اون پشت چی دیدی؟ - ذرت.
- دیگه چی؟ - کلاغ ها.
پس تو از ذرت و کلاغ ها ترسیدی؟ - یه خانم اونجا بود.
- چه شکلی بود؟ - مرده به نظر می رسید.
هیچ دختر مرده ای تو ذرتزار پدربزرگ باب نیست.
فقط داری تخیلاتت رو میاری.
بابا، فکر میکنی چارلز منسون از زندان آزاد شده باشه؟
این حرفا رو از کجا آوردی؟
من و مامان در موردش حرف زدیم. - این از اون چیزاییه که ناگفته میمونه.
- اون اصلا آزاد شد؟ - نه.
ممکنه فرار کرده باشه؟
گوش کن، این چیزایی که مادرت میترسونتت، همون تو ذهنت نگه دار.
چرا به اون چرخ دستی توی فروشگاه فکر نمیکنی؟
نظرت چیه؟
امیدوارم یادت باشه مادربزرگ چی میخواست چون من لیست رو یادم رفته.
آره، یه چیزی تو این مایهها بود...
زود باش، برو اونور. فکر میکنی داری چیکار میکنی؟ بیا دیگه.
گم شدن، دیدیش؟
بسته های عجیب
عزیزم بیا اینجا.
بابا میخواد بدونه تو یه پرنده ای؟
اگه مادرت قفس پرنده بخواد، یه قفس پرنده خواهد داشت.
- چرا به قفس پرنده نیاز داری؟ - خب نمیتونم اینو به یه بچه بگم
ولی به زودی یاد میگیری که هیچوقت سعی نکن با یه زن بحث منطقی کنی.
- هاینز، چطوری؟ - باب داره خوب پیش میره.
- من اون کامیونو دوست دارم. - خب هر دفعه میای همینو میگی.
- ولی نمیتونی داشته باشیش. - بابا میشه برم گاوا رو ببینم؟
میشه لطفا برم بابا؟
خب چرا که نه. - خب من باید برم یه کم شیر بگیرم، زود برمیگردم.
- وقتشه بریم هتل. - باشه.
سلام کوچولو.
- استیون پسر خوبی هستی؟ - بله.
منم همینطور، منم همینطور.
- تا حالا گودزیلا رو دیدی؟ - من عاشق گودزیلام، کی بدش میاد؟
دیدی... من کینگ کونگ علیه گودزیلا رو دیدم. میگن کینگ برد.
فکر نکنم. گودزیلا خیلی عصبانیتر از کینگ کونگ هست.
درسته.
خوکها هم بعضی وقتا حسابی دیوونه میشن. وقتی میفهمن، خوششون نمیاد.
اصلاً خوب پرواز نمیکنن وقتی میگیرنشون.
خوکها پر سر و صدا هستن و خیلی بدتر...
من باید از یوجین برم.
هی، یوجین چی میشه؟ - اینجا فقط داریم به گاوها غذا میدیم.
میگن پرخاشگرن.
آره جون عمت، خب تو باید مراقب یوجین باشی، که اخراج نشه.
گاوها که منو اخراج نمیکنن، درسته؟
بعد باب بهم میگه که یه چیزایی رو باید تحویل بدم.
خب، چند شب پیش یه چیزایی رو از مزارع بردن.
من نمیتونم برگردم اونجا، خیلی دردسر دارن.
بذار به آقای دردسرساز بگم.
- تو هم گودزیلا رو دوست داری؟ - من الان میخوام برم بابا.
وقتشه بریم هتل، باب.
مراقب خودت باشی یوجین.
- هی پسر، اسمت چیه؟ - سوار کامیون شو، باب.
فقط به اون کوچولو سلام کرد، مرد.
- اونا تو کالیفرنیا زندگی میکنن؟ - نمیدونم.
- تو تو ون زندگی میکنی؟ - اونا هر جایی زندگی میکنن.
حتی تو مزرعه ذرت؟ یوجین گفت...
از مزرعه ذرت دور بمون. این آخرین باریه که بهت میگم.
اگه توقف کردین بهمون خبر بدین.
زنجیر هم عوض نمیشه. باب، درسته؟
- تا کی با بابا میمونی پسرم؟ - یه کم دیگه.
بیا، چرا با دستگاه پینبال بازی نمیکنی؟
ممنون بابا.
اوضاع بین مامان و شریکش خوب نیست.
پس وقت داشته باشیم برای اگه یه اتفاقی افتاد.
منظورت چیه اگه یه اتفاقی بیفته؟
احتمالا طلاق. اون فرار کرد.
من از روز اول گفتم که ازدواج کرده ولی مری اینکارو کرد.
نرو ویتنام، اون رفت فقط با ترک خونه.
خوشحالم که پیش تو هستم و گلادیس.
به اندازه کافی بد هست که هیولا زیر تخت داشته باشی.
هرجا که نگاه کنی. حالا به این فکر کن که چارلز منسون داره دنبالش می گرده.
- این هیپی های لعنتی. - کل کشور داره به فنا میره.
اگه احمق ها این دور و بر پرسه می زنن، دنبال کار می گردن برای غذا.
- لوکیشن میترسه از کاری که میتونن انجام بدن. - آره، فقط ببین که اونا نمی تونن
توی مزرعه ذرت زندگی کنن.
فکر کنم توی پارک قدیمی قاطی کردن.
بهشون گفتم که یه کار درست و حسابی پیدا کنن و یه جایی زندگی کنن.
نه با این مزخرفات که باهاش سفر میکنن، و غذای درست حسابی گیر بیارن.
ولگردی میکنن و مواد میکشن. هانی خطرناکه، خطرناک.
آره.
از کجا میدونی که دنبال بچه نیست؟
هر روباهی بوی لانه خودشو میده.
نگاه کن اونجا، امسال یه مزرعه کامل داریم.
واقعا باغت رو دوست داری بابا؟
آره، آره.
هاینز، کدوم گوری بودی؟
- بهتره بیای... - باب رو که میشناسی.
میتونی مادربزرگت رو توی این باغ دفن کنی و هیچکس نمیفهمه.
- تو تقلب کردی... - نه...
آره تقلب کردم، خوبم تقلب کردم.
No comments yet. Be the first to leave one.