The first 92 lines.
در قلعهاش در سنت-سِوِر در مرزهای لا مارش و بری
شوالیه هوبِرت، بزرگ خاندان موپرا زندگی آرامی دارد
ادمِه، دخترِ عزیز و یگانهاش، از سواریهای طولانی با اسب لذت میبرد
که اغلب پدرش را نگران میکند
وحشتی که صخرهٔ موپرا میپراکند تا شعاع بیست فرسنگ ادامه داشت
خبر بد هرگز تنها نمیآید
ویکومت دو لا مارش، جانشینِ شاه در منطقه و خواستگارِ ادمه
در افزودن بر مسئولیت آشکارِ شوالیه تردید دارد
اعلیحضرت صبرش از این آقایان بیدین و شورشی سرآمده است
از آنجا که شهربانی محلی نتوانست کاری کند به من دستور حمله به مقر آنها را دادهاند
و خواستهاند همین امشب بیرحمانه نابود شوند
! وظیفهات را انجام بده
مارکاس عزیزم! روز بد احوالیه و نگرانم که ادمه هنوز برنگشته
تو که این جنگلها را خوب میشناسی دنبالش برو من هم پشت سرت با اسب میآیم
عرضِ احترام مادموازل دو موپرا بفرمایید
دخترعموتان، مارکیز دو روشمور متاسف است که خودش نتوانست بیاید استقبال
ایشان به شدت بیمار بوده و در بسترند
آقایان! برای بار دوم در سال، شهربانی ما را مفتخر به حضور خود کرده است
آماده شوید که آنها را به شکلِ شایستهای پذیرایی کنید
باید اعتراف کنم، مادموازل بسیار شیفتۀ شما شدم
و میخواهم ببوسمتان برنار دو موپرا نیستم اگر اکنون نبوسم
ادمه در چنگِ موپراهای جوان و ورشکسته است
گروهی ترسناک از راهزنان و نفرینشدگان
برنار! من دخترعموی تو هستم ! ادمِه دو موپرا
آه، واقعاً، دخترعمومی؟ ادمِه دو موپرا؟
شهربانی دارد حسابمان را میرسد، بزدلِ بهدردنخور
اگر فوراً به سنگرها نیایی میفهمی که با بزدلها چه میکنم
خدای من! لابد پدرم است که دنبالم آمده و عموهایت دارند به او شلیک میکنند
برنار التماست میکنم ! مانع این جنایت شو
اگر واقعاً دخترعمویم هستی، ادمِه و آنها دارند به پدرت تیراندازی میکنند
سوگند میخورم که در برابر هر کس که بخواهد به او آسیبی برساند خواهم ایستاد
پدر تو نبود، ارتش است و دهقانانی که کنارشان به ما حمله کردهاند
و چه دست سربازان و دهقانان خشمگین بیفتی
چه دست عموهای از خون و جنگ مستم سرنوشتت یکی خواهد بود
استراتژیِ جنگی
حیلههای زنانه
مگر دوستم نداری برنار؟
نمیتوانی مرا از دست این دیوانهها نجات دهی تا فقط برای خودت باشم؟
خانم دو موپرا پشت این دیوارها و داخلِ قلعهای است که گلولهباران میکنید
اگر حمله را متوقف کنید و ما را از مرگ و ویرانی نجات دهید
او را صحیح و سالم تحویل خواهیم داد
کمی صبر کنید قربان
تا برویم به ادمه خبر بدهیم او طبقۀ بالا در حال استراحت است
فعلا لطفا بمانید
!ادمِه! گوش کن تنها شانس ما فرار است
اما تا زمانی که مال من نشوی ! از اینجا بیرون نخواهی رفت
! ترجیح میدهم خودم را بکشم
همهش فریب بود ! گمشو برو
راهروِ دست چپ به بیرونِ حومهٔ شهر میرسد
من هم همداستان عموهایم میشوم
که خیانتشان تحملپذیرتر از خیانت تو است
!برنار! بدون تو نمیروم
تو نمیتوانی اینجا بمانی عموهایت تو را به خاطر فرارم مجازات خواهند کرد
بیا با هم فرار کنیم
... اگر قسم بخوری که از آنِ من باشی
... من… قسم میخورم ... که هرگز به کسی تعلق نداشته باشم مگر تو
! به شرطی که این میانِ ما یک راز بماند
با برنار چه خواهند کرد؟
برنار؟ برای تو چه اهمیتی دارد؟
فامیلمان برنار دو موپرا شرف و جان مرا نجات داد
ژاندارمها او را بردند ! رحم کنید به حالش
برنار برادرزادهٔ من است !طفلک بیچاره
آه، کاش پانزده سال پیش موفق شده بودم
برنار یتیم شده، تنها عضو بازماندهٔ برادر طردشدۀ خانوادۀ موپرا بود
هوبِرت و تریستان، دو برادر دیگر برای سرپرستیِ کودک وارد جدل شدند
از شما هم سپاسگزارم، آقا. به خاطر شما این کودک بالاخره نزد من بازگشت
حال وظیفهٔ من است که او را چون یک نجیبزاده کنم
و این هم ناجیِ دیشبِ شما ویکومت دو لا مارش
تلاش کن شایستۀ دوستیاش باشی بهویژه که ازدواجِ او با ادمِه او را یکی از اعضای خانواده خواهد ساخت
ادمه! دستم انداختی؟ ... تو قول دادی
برنار مبهوت و شیفته به کهنهپوشش خیره شد
!چینهای آن پارچهها بویِ بیرون میدادند، بوی خوشِ آزادی
! برگرد روستایی
یادبگیر که احترامی شایسته به نجیبزادهای آزاده بگذاری
ادمِه وقتی ببیند که دوباره به عادات وحشیات بازگشتهای چه خواهد گفت؟
! چشمهای زیبایش خواهند گریست
ذهن نجیبِ او با تحقیر به تو خواهد نگریست نجیبزادۀ جوان
بعد از این ماجرا برنار خود را وقف پرورشِ کردار و رفتار خود کرد
و امید پاداشِ این سختی را داشت و تنها عشقِ ادمه میتوانست او را راضی کند
اما ادمه از مواجهه با او خودداری میکرد
و به نظر میرسید از هر دیدارِ خصوصی با پسرعمویش میگریزد
!آن پسر وحشی است، یک حیوانِ درنده
دیروز که او را حینِ تماشای بیرون رفتن تو دیدم مرا روی پلهها هل داد
ادمه! از رفتارِ تو به تنگ آمدهام ! به من توضیحی بده
پای قولی که به من دادی بمان !اگر نه که دروغگویی بیارزشی
من قول دادم که به هیچکس تعلق نداشته باشم مگر تو
نگفتم که به یک آدمِ دهاتی و بیادب تعلق خواهم داشت
دلگرم باش، برنار قصد نداشتم اینقدر آزارت بدهم
البته با زور از آنِ تو نخواهم شد
اما سخت کار کن تا مثل پدرم انسانی نجیب شوی
و روزی تو را دوست خواهم داشت
ذات لجباز و مثل هم آنها باعث شد که خیلی زود تنش دوباره بین برنار و ادمه فوران کند
No comments yet. Be the first to leave one.