The first 144 lines.
آنشرلي با موهاي قرمز .... قسمت بيست و يکم اين داستان : همسرِ کشيشِ جديد
! خبر بزرگ ، خبر مهم
روبيه
چي شده روبي ؟
....خيلي سخته
چي شده ؟ خبر مهمت جيه ؟
آقاي فيليپس در ماهِ ژوئن استعفا ميده
روبي جدي ميگي ؟
!!!واااااااااي فوق العاده ست
يعني ما براي ترم جديد يه معلمِ جديد داريم ؟
بتظرتون چجور معلمي ميفرستن اينجا ؟
اگه معلممون يه خانم باشه خيلي عالي ميشه
دلم ميخواد اون يه مرد باشه
و اميدوارم که قدبلند و خوش قيافه هم باشه
.... روبي تو خيلي
ولي چي باعث شده آقاي فيليپس استعفا بده ؟
چون پريسي داره ميره به کالج کوئين
بنابراين استادش هم باهاش ميره به شهر شارلوت
اينو از صحبتهاي مردم شنيدم
ما واقعاً بايد از اون با اون سيبيلهاي فوق العاده اش جدا بشيم ؟
کاملاً احساس ناراحتي ميکنم
آخه چطور ميتوني ؟
من از اينکه آقاي فيليپس ميخواد استعفا بده احساس خاصي ندارم
منم باهات موافقم
درسته ، وقتي که ما از هم جدا ميشيم قصد ندارم گريه منم
منم اصلـــــــاً
من نميخوام حتي يه قطره اشک بريزم
جاي تاسف داره ، ولي منم همينطور
منم همينطور
درسته ، منم اعتقاد دارم که گريه نميکنم
البته که همينطوره
آنه تنها کسي بود که بيشتر از همه تحت فشار بود
.... پس
آنه شرلي
تو آنه شراي از پرورشگاه هستي ؟
براي آنه
از همون اول آقاي فيليپس هرگز اثر خوبي روش نذاشته بود
بخاطرِ همين بود که آنه هم مثل هر کس ديگيري فقط احساس خوشحالي ميکرد
که آقاي فيليپس استعفا داده
و فقط احساس خوشحالي ميکرد
و در حقيقت ، زماني که روبي گيليس لباس جديدش رو بهش نشون داد
همه ي بچه ها قضيه ي استعفاي معلم رو فراموش کردند
... لباس روبي
آخرين مد بود ؛ .و آنه هميشه اون رو تحسين ميکرد
آخرين روز از ژوئن هم رسيد
واقعاً اين دفعه چه اتفاقي افتاده ؟
من برگشتم ، ماريلا
عزيزانِ من ! در دنيا هيچ چيز بجز آشنا شدن و جدا شدن وجود ندارد
اين اصلاً خوب نيست ماريلا
امروز دستمالِ اضافي با خودم به مدرسه بردم
نبايد اشتباه ميکردم
من حسس ششم دارم
استادتون مدرسه رو ترک کرده و بجاي ديگه اي رفته
نيازي به اينکارا نيست
هيچوقت فکر نميکردم تا اين حد به آقاي فيليپس علاقمند باشي
فکر نميکنم گريه ي من بخاطر اين بوده باشه که خيلي بهش علاقمندم
پس چرا اينکارو کردي ؟
گريه کردم چون بقيه هم داشتن گريه ميکردن
اول از همه هم روبي گيليس شروع کرد
روبي گيليس هميشه ميگفت که از آقاي فيليپس متنفره
اما وقتي که آقاي فيليپس داشت متن خداحافظيشو ميخوند
اون پشتِ سر هم اشک ميريخت
زمان جداييِ ما فرا رسيده
... جلو رو نگاه کن
رومن گمپل ، ناتوانيت براي گوش دادنِ درس در کلاس ذره اي عوش نشده
وقتي معلمِ جديد اومد ، نبايد به همين رفتارت ادامه بدي
خب ، وقت ِ آن رسيده که از هم جدا شويم
اينجا خاطراتِ زيادي وجود دارد
من بايد اين زمان کمي که دارم را به همه ي شما اختصاص بدهم
من بعضي از شما رو رنجوندم ، و بعضيهاتونم ازم بدتون ميومد
ولي من سعي ميکنم تا بهترين طوري که ميتونم بهتون آموزش بدم
در تمامِ اين 3 سال
اگرچه من هميشه ميخواستم با استفاده از اين چوب نظم رو در کلاس حکمفرما کنم
ولي اين چوب از عشق ساخته شده
مطمئنم که يک روزي معني حرفهام رو ميفهمين
درسته ، زمانِ جداييِ ما فرا رسيده
همگي تو اين 3 ستا بسختي کار کردين
همگي قبل از اينکه من بيام
بزرگ و بالغ شدين
از اونجايي که من 3 سال قبل در ماه ژوئن به اينجا اومدم
... زمانيکه من بهش فکر ميکنم
... من
حتي اگر هم ما از هم جدا بشيم
خاطراتِ زمانيکه با هم سپري کرديم در قلبم خواهد ماند
شاد يا غمگين مهم نيست
آن زماني که ما با هم بسختي کار ميکرديم
بايد بطور محکم بر ذهنم حک بشه
خدانگهدار .... اي بادهاي اَونلي
من مثل يک ذره از گرد و غبار هستم که از شما جدا ميشود
من خيلي محکم و سرسخت سعي ميکردم گريه نکنم
بعد همه ي دخترا شروع کردن به گريه کردن ، يکي پس از ديگري
از بس خودمو نگهداشتم خسته شدم ، ماريلا
سعي کردم اونباري رو ياد بيارم که آقاي فيليپس
... منو کنار گيل اون پسره نشوند
بنظر ميرسه که تو دوست داري توي جمعِ پسرا باشي
پس امروز ميتوني به آرزوت برسي ! و کنار گيلبرت بلايت بشيني
زمانيکه اون اسم منو بدون کسره ي آخرش (آن) روي تخته سياه نوشت
و اينکه چطور به من گفت بدترين کودنِ کلاسم
اون هميشه هندسه ي منو به همه نشون ميداد و به املام ميخنديد
تمامِ وقتها هم اون نفرت انگيز بود و نيشدار صحبت ميکرد
اما هر طوري بود ؛ من نتونستم ماريلا
و مثل بقيه گريه کردم
جين اندروز که از يک ماه ِ پيش درباره ي اين صحبت ميکرد که چقدر از رفتنِ آقاي فيليپس خوشحال ميشه
و اعلام کرده بود که حتي يه قطره اشک هم نميريزه
خب ، اون از همه ي ما بدتر گريه ميکرد و مجبور بود تند و تند دستمال قرض بگيره
البته پسرها گريه نکردند
اون با خودش حتي يه دستمال هم نياورده بود چون اتنظار نداشت بهش نياز پيدا کنه
اوه ماريلا ، اين خيلي دلگرم کننده بود
توي چشمهاي آقاي فيليپس هم اشک حلقه زده بود
اوه من بطور ترسناکي احساس تاسف و اندوه دارم
....بخاطرِ همه ي اون بارهايي که توي کلاس صحبت کردم
...و عکسش رو روي تخته سياهم کشيدم
و اون و پريسي رو مسخره کرديم
چون پريسي هيچوقت احساساتش رو بيان نميکرد
الان ديگه براي پشيموني خيلي دير شده
درسته
'I|ترجمه و تنظيم : آزاده ملک زاده|I'
!دخترا همه ي راه مدرسه تا خونه رو گريه کردن
کري اسلون براي چند لحظه بچه ها رو ساکت ميکرد و روبي ميگفت
'زمان جداييِ ما فرا رسيده'
و اين حرف باعث ميشد دوباره گريه رو شروع کنيم
هر بار که ما گريه رو فراموش ميکرديم و به تفريح مشغول ميشديم روبي ميگفت
'زمان جداييِ ما فرا رسيده'
روبي انقدر اين جمله رو تکرار کرد تا چشم همه ي ما از شدت گريه سرخ شد
و روبي تنها کسي بود که با صداي بلند شيون ميکرد
آنه ، بيشتر از اين منو دست ننداز
من اينطوري نميتونم کار کنم
ولي همه اش هم اينقدر بامزه نيست
ولي کسي نميتونه بخاطرِ اين موضوع در دو ماه تعطيلي
احساس غم و اندوه کنه ماريلا ، ميتونه ؟
گذشته از اين ما کشيش جديد و همسرش رو وقتي داشتن از ليستگاه ميومدن ديديم
نميدونستم اونا امروز ميان
هنگاميکه ما توي جاده بوديم و داشتيم گريه ي احمقانه مون رو ادامه ميداديم
اين درشکه ي آقاي بلايته
عصر بخير آقاي بلايت
... عصر بخير
همسرش خيلي خوشگله
نه که دقيقاً مثل يه شاهزاده دوست داشتني باشه، البته که نميتونه
فکر ميکنم براي کشيش همسرش به زيباييِ شاهزاده هاست
درسته
اون پيراهني از جنس موسلينِ آبي پوشيده بود با آستينهاي پفدار دوست داشتني
و کلاهش رو با گلهاي رز آراسته کرده بود
جين اندروز فکر ميکرد آستينهاي پفدار براي همسر کشيش
خيلي تجملاتيه
No comments yet. Be the first to leave one.