The first 200 lines.
من راهی به شهر اندوهم.
من راهی به رنج جاودانم.
من راهی برای رفتن در میان گمشدگانم.
پیش از من، هیچ چیز خلق شدهای نبود.
جز آنهایی که ابدی میمانند.
همانطور که من هم هستم!
ای کسانی که وارد میشوید، هر امیدی را رها کنید.
شما اکنون در حضور...
پادشاه لعنتی هستید!
آمادهای، جان؟
آره.
آقای ویک.
چه سعادتی باعث حضورتون شده؟
حلقهام.
آزادیام.
حلقهات از بین رفته.
مثل ریشسفیدِ پیش از من.
و اگه اومدی اینجا با این فکر که با کشتن من میتونی به این قضیه پایان بدی…
پس در اشتباهی.
مرگ من نتیجه رو تغییر نمیده، همونطور که تو نمیتونی ذاتت رو تغییر بدی.
هیچکدوم از ما نمیتونیم از چیزی که هستیم فرار کنیم.
و هیچکس از میز فرار نمیکنه.
و تنها راهی که جان ویک میتونه به آزادی یا آرامش برسه...
الان یا هر وقت دیگه...
فقط با مرگه.
میدونم.
متأسفم، راه خیلی طولانیای رو اومدی...
برای هیچ.
آره...
واقعاً نه.
مدیر، لطفاً.
یک پیامرسان اینجاست که شما رو ببینه، قربان.
این حتماً یه اشتباهه.
هیچ اشتباهی نیست.
به دستور مارکیز...
وینسنت بیسِت دِ گرامونت...
این هتل مصادره شده.
یک ساعت وقت دارید.
منتظر شماست.
قربان، اونا میتونن این کار رو بکنن؟
حکم به امضای دوازده عضو میز رسیده...
و قدرت "اوتِم ایمپراتور" رو به مارکیز داده...
که یعنی اون حالا قاضی، هیئت منصفه، و...
هتل رو تخلیه کنید.
آخرین حرفهای نِد کِلی...
وقتی جلاد حلقه دار رو دور گردنش میانداخت، این بود که...
"زندگی همینه." زندگی همینه.
میتونی این پذیرش رو تصور کنی؟ این سرپیچی رو.
امروز روز مرگت نیست.
از این مطمئنم.
تو ایمانِ خللناپذیرِ داوود رو داری، رفیق من...
ولی نباید اینجا باشی.
این خوشایند نخواهد بود.
زندگی همینه، قربان.
پدرم همیشه میگفت...
"هر کاری رو که چطور انجام میدی، همونطور هم همه کارها رو انجام میدی."
بهش میگفت اولین و آخرین قانون زندگی.
تو به قوانین اعتقاد داری...
آقای مدیر؟
بله، دارم.
و پیامدها چی؟
البته.
و فرصتهای دوم.
اینجاست که ما با هم فرق داریم.
من و تو.
فرصتهای دوم...
پناهگاهِ آدمهای شکستخورده است.
کسانی در میز هستند...
که این جنایت رو گردن نیویورک میاندازند.
اونها باور دارن که مشکل از این شهره.
میز بیش از حد به این...
این جای لعنتی زیادی بها داده.
و ببین به کجا رسیدیم.
من بهش شلیک کردم.
و با این حال زندهست.
هر چیزی رو که لمس میکنه، آلوده میکنه.
مارکیز، با احترام، هتل من...
هتل شما؟
اگه اجازه بدید، قربان؟
حتماً.
هتلهای کانتیننتال و مدیریتشون...
یادآوری هستن برای تمام کسانی که زیر سایه میز نشستهاند...
که هیچکدوم از ما فراتر از قوانین نیستیم.
و با این حال ما اینجا هستیم.
قربان، آقای ویک...
ما اینجا به خاطر جان ویک نیستیم.
اون فقط چهره شکست شماست، آقای مدیر.
اون شن توی اون ساعت شنی...
فقط بازتابی از صبر باقیمونده منه.
شما دیگه نیویورک نیستید.
شما هیچی نیستید.
شما Excommunicado (تکفیر شده) هستید.
و به همین دلیل...
شما دیگه نیازی به خدمات دربان ندارید.
باعث افتخار بود، رفیق من.
باید من میبودم.
بله.
ولی نبود.
حالا به این فکر کن که چرا اینطوره...
و شاید یکی از ما از این گفتگو سودی برده باشه.
یه اسم برات دارم.
با احترام...
بازنشست شدم.
تموم شد. خلاص.
مخالفم.
به دردتون نمیخورم.
یا به درد محفل هم نمیخورم.
این چیزی نیست که تو تصمیم بگیری.
فکر میکنم باید دنبال یکی دیگه بگردی.
خیلی نزدیک شدی.
امروز.
بیش از حد نزدیک.
تو اونو به خطر انداختی.
من معاملهای که کردم رو میدونم.
ویک
یه همکار سابق، فکر کنم.
بود.
و یه دوست.
قرارداد با محفل سر جاشه.
ما یه اسم بهت میدیم، تو یه جون به ما میدی.
وگرنه خودمون میگیریمش.
خدمت میکنم.
در خدمت خواهم بود.
عالیه!
حدس میزنم بدونی کجاست؟
جان ویک تو دنیا دوستای کمی براش مونده.
و حتی تعداد کمتری که بهشون اعتماد داره...
با جونش.
خیلی، خیلی خوبه.
به کانتیننتال اوزاکا خوش آمدید. چطور میتونم کمکتون کنم؟
آره، دنبال یه اتاقم.
متاسفانه اینجا اجازه ورود حیوانات رو نداریم.
حیوان حمایت روانی.
اون حیوان پشتیبان توئه؟
برعکسه.
من برای اونم.
مگه نه؟
اون تو اتاق شما میمونه.
از اقامتتون لذت ببرید، آقا.
قرارداد آزاد برای جان ویک: ۱۸ میلیون دلار آمریکا
اصلاً هم بد نیست. اصلاً.
۵۰ میلیون، ۴۵ میلیون
یه سگ تو لابی منه.
حیوان حمایت روانی.
البته که هست.
برنامه فردا. آقای سوزوکی ساعت ۱۱.
و تاراسفها ساعت ۲ درخواست ملاقات دارن.
این ساعت ۸ چیه؟
شام با دخترت.
میگه نگران اینه که زیادی کار میکنی.
من چی کار کردم که لایق چنین بچه بافکری باشم؟
کارمای خوب، گمونم.
واقعا همینطوره.
و مهمونای ما چطورن؟
بعضی از اعضای باشگاه طلایی ما نگرانن.
همیشه یه چیزی هست.
امروز نیویورکه.
و متصدی پذیرش من؟
نگرانه.
شاید باید براتون یه حیوان حمایت روانی بگیریم.
ما کاری نکردیم که محفل رو برنجونیم.
دوستی شما با آقای ویک پنهان نیست. محفل میاد…
و با بزرگواری ما پذیرفته خواهند شد.
هر چیزی رو که لمس میکنه، میمیره.
منو ببخش، پدر.
آکیرا.
لطفاً به دخترم بگو که مشتاقانه منتظر شاممون هستم.
ظاهراً اینطور نیست.
کشتن بزرگتر یه اشتباه بود، دوست من.
پاسخ اونا نابودی کانتیننتال نیویورک بود.
دخترم میترسه که ما بعدی باشیم.
وینستون؟ -زنده است.
ولی متصدی پذیرشش رو اعدام کردن.
برای اثبات حرفشون.
اصلاً فکر کردی...
این ماجرا تهش به کجا میرسه؟
محفل هرگز متوقف نمیشه.
خودت اینو میدونی.
فقط جون میگیره...
و فقط مرگ میده.
کوجی...
وقتی دوستی فقط به نفع آدم باشه، ارزشی نداره.
مارکیز محفل
به کانتیننتال اوزاکا خوش آمدید. چطور میتونم کمکتون کنم؟
مدیر.
البته.
لطفاً راحت باشید.
تنها راهی که این بهش ختم میشه، مرگه.
همهشون رو میکشم.
باور دارم که تلاش میکنی...
ولی هیچکس، حتی تو هم، نمیتونه همه رو بکشه.
میخوای بمیری؟
این انتخاب توئه.
یه مرگ خوب...
فقط بعد از یه زندگی خوب میاد.
تو و من خیلی وقت پیش یه زندگی خوب رو پشت سر گذاشتیم، دوست من.
پدر، محفل...
اون اینجا چیکار میکنه؟
آقای ویک مهمان ماست.
پدر...
No comments yet. Be the first to leave one.