The first 200 lines.
۹ ۸،
۱۳ ۱۰، ۱۱، ۱۲،
۱۷ ۱۴، ۱۵، ۱۶،
۲۰ ۱۸، ۱۹،
۲۱
تولدت مبارک، آرون
افسران
دوره افسران جوان لغو شده
تنشها در مرز بالا گرفته
همگی باید فوراً خودتون رو به هنگهاتون معرفی کنید
بله قربان
تولدت مبارک، آرون. ممنونم قربان
چند ساله؟ بیست و یک سال
قربان، داریم میریم جنگ؟
رسول! بله قربان
انبردست
این دیوانگیه، سرتیپ
چرا داری این کارها رو میکنی؟ با ژنرال صحبت کردی؟
بفرمایید، قربان
رسول، همه اینها رو جمع کن. بله
به جاش پوسترهای کریکت من رو اینجا آویزون کن
یکی هم از ساچین. بله قربان
نثار، ژنرال چی گفت؟
این دیوانگیِ محضِ
چیزی که شده، دیگه شده
با این کار چی نصیبمون میشه؟ با درخواستتون موافقت نشد، سرتیپ
بسیار خب، قربان
سرتیپ نثار
هنگ شما توی "بارا پیند" تلفات سنگینی داد، درسته؟
بله قربان. ۸ افسر و ۲۸ سرباز کشته شدن
بیش از ۶۰ نفر زخمی
با تمام خانوادههاشون دیدار کردی؟
بله قربان. با همهشون
لعنتی، نثار
بفرما. این هم اجازهنامهات. هر کاری میخوای بکن
ممنونم قربان
هنوز میتونم بوی دود و باروت رو حس کنم
ما میخواستیم تاریخ رو عوض کنیم، اما اون پسر سرنوشت ما رو عوض کرد
نثار، داری درباره چیزی حرف میزنی که ۳۰ سال پیش اتفاق افتاده
فقط فکرش رو بکن
اون چطور تاب و توان شنیدن حقیقت رو داره؟
نثار
پدرت عقلش رو از دست داده
نصیحت من رو گوش کن. براش یه هتل خوب رزرو کن
گرم ازش استقبال کن و بعد بفرستش بره
وقتش رو اینجا خراب نکن
توی هیلتون براش اتاق بگیرم؟
ببخشید
منظورت اینه که... از همین حالا رفتی توی تیم مامانت؟
پدر، من همیشه توی تیم تو هستم
اما مامان درست میگه
گفتنِ حقیقت به اون برات راحت خواهد بود؟
ممنونم
سرتیپ ختارپال
عرض ادب
من سرتیپ نثار هستم. میزبان شما، جناب
ناماسته
پس شما هم ارتشی هستید؟
بله قربان. اطلاعات ارتش
خیلی وقت پیش بازنشسته شدم
اطلاعات و رازها رو فراموش کنید
الان دیگه تمام اطلاعاتم رو از تلویزیون میگیرم
اصلاً اینطور نیست قربان
درود بر بگت سینگ! ماموریت ناتمامت
ما اون رو به سرانجام میرسونیم
درود بر بگت سینگ! ماموریت ناتمامت
این منطقه بخشی از زندان قدیمیه، قربان
میخوان اسمش رو بذارن «میدان شهید بگت سینگ»
مگه بگت سینگ همینجا اعدام نشد؟
بله قربان. ما راهش رو ادامه میدیم
زنده باد بگت سینگ
جنگ کارگیل همین اواخر بود
خانوادهتون با اومدن شما به اینجا مخالفت نکردن؟
مگه پاکستان به اندازه کافی خون به جگرمون نکرده؟ چرا میخوای بری اونجا؟
همهاش تقصیر توئه
بدون اینکه به من بگی براش ویزا گرفتی
بابا بهم گفت که به تو نگم
آروم باش مامان. اون تنها نمیره
یه دورهمیِ تجدید دیدارِ دانشکدهست. خیلیا دارن میرن
و منم میتونم روستامون، سرگودها، رو ببینم
تو ۸۰ سالته
و سال دیگه ۸۱ ساله میشم
چرا من نمیتونم باهات بیام؟
حوصلهات سر میره
و میخوام ببینم
که آیا «حسنیٰ» هنوز زنده است یا نه
حسنیٰ؟ حسنیٰ کیه؟
حسنیٰ، حسنیٰست دیگه
قربان، واقعاً کسی به اسم حسنیٰ وجود داشت؟
البته که وجود داشت
جنابِ سرتیپ؟
اگه تو خونه شما اقامت کنم، باعث دردسر خانوادهتون نمیشه؟
نه قربان. اصلاً و ابداً
در حقیقت، همسر و دخترم مشتاقانه منتظر خوشآمدگویی به شما بودن
بسیار عالی! بله قربان
بفرمایید، قربان
این همسرم مریمه. سلام
و این هم دخترم، صبا
خدا حفظت کنه عزیزم
برای هر دوتون آوردم
یه هدیه ناچیز. ممنونم
باورم نمیشه عطرفروشی امیرچند هنوز توی لاهور سرپاست
عشق و عطر... این کسبوکارها هیچوقت تعطیل نمیشن
کاملاً حق با شماست
بفرمایید تو، خواهش میکنم
عالیه
این اتاق شماست
اگه چیزی لازم داشتید، حتماً خبرمون کنید
آه، ساچین
طرفدار کریکت تو این خانواده کیه؟
پدرم. ایشون از گزینشگرهای تیم ملی هستن
وقتی هند و پاکستان با هم مسابقه کریکت دارن
مردم هر دو کشور واقعاً دیوونه میشن
طوری رفتار میکُنن که انگار ورزش نیست
بلکه جنگه
اما توی این جنگ، هیچکس نمیمیره
هیچکس نمیمیره
«ساعت ۱۱ صبح، استقبال از مهمانان
پذیرایی با چای. بیان خاطرات معلمان قدیمی از دوران تدریسشان
و در ادامه، مسابقه کریکت ۵ آوره بین کارکنان و فارغالتحصیلان
سپس ناهار. برنامههای تفریحی عصرانه و شام خانوادگی.»
ممنونم
چرا خانوادهت رو با خودت نیاوردی؟
شما هم خانواده من هستید
بله
با من به جشن تجدید دیدار دانشکده میای؟
البته که میایم
اما اگه اونها هم اینجا بودن
خانوادهی یه سرباز همیشه همراهشن
این خانوادهی منه
همسرم و پسر کوچیکم، موکش
اون الان ۵۰ سالشه
و این پسر بزرگمه، آرون
اون همیشه ۲۱ ساله میمونه
بیست و یک ساله
تلگراف
الآن یه کتک مفصل میخوری
هی آرون! هنوز داشتی تمرین میکردی؟
دوره لغو شد بابا. اعزام شدیم
هنگ الان توی «سامبا» مستقر شده. منم تا دو ساعت دیگه بهشون ملحق میشم
عالیه
مامان، من دارم میرم جنگ
نااهارت رو بخور و برو
کیکش حرف نداره
کیران فرستادش. بهت نگفته بود؟
مگه اون دهلیه؟
این رو که تو باید به من میگفتی
بگو دیگه
مراقب موتورسیکلتم باش
تولدت مبارک، پسرم
خیلی ممنونم، بابا
با خودم میبرمشون. هر جور تو بخوای
پسر شجاعم، مثل یه ببر بجنگ
حتماً مامان، شک نکن
برو
اگه دست مامانت بود، تا خودِ مرز همراهت میاومد
نمیدونستم اون آخرین باریه که میبینمش
ممنونم
پسر شما یک الگوی درخشان برای ارتش هند بود
و همینطور برای ارتش پاکستان
وقتی بچه بود
به خاطرات سربازی من گوش میداد
منم کلی پیازداغش رو زیاد میکردم و با آبوتاب تعریف میکردم
شاید همین قصههای شما بهش انگیزه داده
حالا
دیگه قصهی شجاعتهای خودش سرِ زبونهاست
قربان، کی میریم جبهه؟
دورهتون هنوز تموم نشده؛ اونا اجازه نمیدن از مرز رد بشید
قربان، پدر من سرهنگ ساچدِو رو خیلی خوب میشناسه
اینطوره؟ فکر میکنی فرقی هم میکنه؟
"هانتی" فرمانده جدیده. میتونی شانست رو امتحان کنی
ولی با پارتیبازی و اسم آوردن از این و اون، گند نزن به قضیه
آقایان، وقتی جنگ شروع بشه
منطقهی عملیاتی ما بخش "شاکارگار" خواهد بود
این منطقه هم برای ما یه فرصته و هم یه خطر
اینجا، دشمن
یه موقعیت طبیعی داره تا بهسرعت به سمت "جامو" حرکت کنه
با اجازه
صبح بخیر قربان. صبح بخیر قربان
ستوان دوم آرون خِتارپال. ستوان دوم بریجِندرا سینگ
از همون دورهی "افسران جوان" که لغو شد؟
آزاد
خودتون رو به آجودان، "بالی تاکار"، معرفی کنید
شما در پایگاه خط مقدم مستقر میشید
قربان، ما میخوایم همراه هنگ به جنگ بیایم
تانکهای "پونا هورس" اسباببازی نیستن که باهاشون بازی کنید
اول باید یاد بگیرید چطور یه تانک رو فرماندهی کنید
مرخصید، ستوانها
یه ست گلف میبینم
مال کیه؟ مال منه قربان
پس میخوای وسط میدون جنگ گلف بازی کنی؟
نه قربان. توی لاهور. بعد از اینکه پیروز شدیم
شنیدید؟ میخواد توی لاهور گلف بازی کنه
یه چیز کاملاً روشنه
شما اصلاً نمیدونید جنگ چیه
جنگ معلوم میکنه که یه شجاعِ احمقی یا یه احمقِ شجاع
ببرشون پیش ساگات سینگ
من فقط دو تا قانون دارم
سیگار کشیدن ممنوع
داخل تانک
No comments yet. Be the first to leave one.