The first 200 lines.
نمیتونم باور کنم که اینکارو کرد.
میدونی چیه، کارمن؟ تموم شد. دیگه باهاش کاری ندارم
میدونی چیه؟
این اخرین باره که من و اینجوری با خودش می کشه.
چون دیگه نمیخوام بهش فکر کنم.
من لیاقتم خیلی بهتر از اینه. مگه نه؟
معلومه که هستی.
من باید باهاش قرار بذارم.
استر؟ استر؟
چیه؟
تو هنوز متاهلی.
این کبودی رو یه طلاق در نظر بگیر.
استر، تو باید زور بزنی
این چیه؟... این سیگاره؟
روشن نیست. اینکارو فقط برای استرس گاهی وقتا انجام میدم.
مرتیکه دیوونه
تو چرا سیگار می کشی؟ اونم وقتی که باید یه بچه رو به دنیا بیاری؟
این یه جور استرسه همونطور که در مورد گفت. خانوم.
مستم هستی؟
اگه یه دکتر سفید پوست هوشیار تو این شهر میخواین
درست نیست؟
مرد، این یچه باید درشت باشه
امیدوارم فقط قبل از اینکه اون من و بکشه تو من اون و بکشم بیرون.
باباش اینجاست؟
یا مسیح
ببخشید من توی حموم بودم.
یه خورد چیمیگاس تند خوردم.
-اوه، باشه -اوه، مرد
باورت نمیشه چطوری سوختم
آره مطمئنم سوختی. باشه. من باید برگردم سرکار
- آره - بسیار خب، گابریلیتو. بیا داخل
- عجله کن یه فیلم بردار - باشه مامان
هی، هی، هی، کجا داری میری؟
اون پایین باید موهات در اومده باشه تا بتونی بری اونجا.
موهای پایینت در اومده؟
من که مو دارم.
مامانت کجاست؟
اونجا داره با اون پیرمرده حرف میزنه.
کدوم پیرمرد؟ بابات کجاست؟
من بابا ندارم
- گابریل، زود باش - باشه مامان
من نمیتونم این و بهت اجاره بدم بچه. این یه فیلم R-Rate هست.
خب، مامانم گفته اشکال نداره.
- عالیه، دوباره ازش بپرس - اون با من.
هی مامان. میتونم این و اجاره کنم؟
آره پسر، عجله کن. باید بریم
- باشه ممنون - بهت گفتم
بعد از اینکه فیلمت تموم شد.
اینجاها رو تمیز کن و تکالیفت رو انجام بده. باشه؟
- باشه مامان - بسیار خب
و یادت باشه در مورد چی حرف زدیم؟
میخوام در موردش فکر کنی اینکه وقتی بزرگ شدی میخوای چیکاره بشی
باشه؟ باشه
- واقعا - واقعا
باشه. یه بوس بده
- دوست دارم - منم
- روز خوبی داشته باشی - تو هم همینطور
25 سال بعد
گوینده: خانم ها و آقایان
به افتخار گابریل ایگلیسیاس
فلافی، فلافی
فلافی، فلافی
- خلیج قرمز
دلم براتون تنگ شده بود...
ممنون ممنون ممنون ممنون ممنون
ممنون ممنون ممنون
قسمت 215
چهارده، سیزده، دوازده
یازده، ده
نه. هشت، هفت
ش. پبج. چهار. سه. دو و یک
اونا میتونن صداتون و بشنون
خدای من، من باید اینجا رو کوچیکتر نگاه کنم. هان؟
کوچیکه، کوچیه
اون خیلی کوچولوعه. آره
قبل از اینکه چیز دیگه ای بگم. شماها
یه دست بزرگ برای خلیج قرمز آقای چویی گومز بزنین!
اولین مردی که من و توی رادیو در خلیج قرمز گذاشت.
ممنونم. چویی
و البته، یه دور بزرگ دیگه تشویق
برای دوستم، مرد اسطوره ای افسانه ای
بزنین برای مارتین!
خیلی جالبه که چطور شما بچه ها اون و میشناسین.
اون و میبینن و دوسش دارین
اونه، باید مارتین باشه
جدا، با اون موهای دیوانه کنندش
خالکوبی هاش! ریش بزی دقیقا میدونین اون کیه.
حالا تو این ساختمون
من دیدم انی دختر اون و ول کرده. به طرف مارتین میدوئه و جیغ میکشه.
و بعدش اون و بغل کرد
و بعدش مارتین بهش نگاه کرد گفت:" رفیق"
من گفتم:" هی، اون متهم مقابلت نیست توام بغلش کن."
خیلی لطیف بود.
خب بعدش دختره برگشت
و من و نگاه کرد و گفت" هی"
و بعدش من اینطوری بودم" هی"
و اون گفت" میشه ازمون عکس بگیرین؟"
باشه بسیار خب
خب میدونی مثل چی بود. آره برو بریم
من آماده م که عکس بگیرم
و اون مارتین رو بغل میکنه و
و میگه" نمیتونم صبر کنم تا به دوستام بگم که مارتین رو دیدم"
من کپ کردم. اینطوری بودم " لبخند بزن"
لبخند بزن
خیلی ناراحت شده بود
میگفت: " داداش. اون من و شناخت"
اما اون فکر کرده بود من یکی دیگه م"
من گفتم" هی، بیخیال، من رپو رو برای سه سال اداره می کردم. باشه؟"
" فقط ازت ممنونم که تو من و شناختی"
خب بذارین بگم که بعدش چه اتفاقی افتاد
از آخرین باری که ما در اینجا خلیج بودیم.
به هر حال، امبدوارم دکوراسیون صحنه ما رو در اینجا دوست داشته باشین.
آره
از آخرین زمانی که اینجا بودم. یه چیزایی تغییر کرده
یکی از اونا اینکه که من حدودا 100 پوند کم کردم.
آره
من میدونم بعضی از شماها این جلو دارین به من اینطوری نگاه میکنین
"خب، یعنی تو چقدر بزرگ بودی؟"
میدونم. هرکول. هرکول
آره...
به هر حال، شماها بذارین بگم که چی شد
در واقع من فهمیدم که یه بیماری کوچیک دارم.
حدودا دو سال پیش تشخیصش دادم. دیابت نوع دو
حالا، حداکثر 445 پوندم.
آره، این فلافی قبل بود. خب؟
بخوام صادق باشم. لعنتی. همیشگی نیست
445 پوند. سرحد کشف کانال چاقی هست
" من نمیتونم از خونه برم. آره؟"
" او میخواست بره تو فیلم ها"
واقعا بد بود بچه ها
و خب من هر روز صبح بیدار میشدم با قندخون 300
حالا هر کسی در مورد دیابت میدونه. این قند بالاست
و به تعداد کافی انجامش دادین. و احتمالا...
" واضح"
خیلی سخته
برای گفتن خداحافظ
اون ها اون و تو خامه دفن کردن.
شیرین ترین مراسم دفن بوده که تا حالا وجود داشته.
همه یه کاپ کیک گرفتن. خیلی خوب بود.
من تو مطب دکتر بودم. و دکتر بهم گفت
" گوش کن ، گابریل. تو 445 پوند هستی"
وزنت ازکنترل خارج شده. دیابتت از کنترل خارج شده.
تو 35 سالته.
من تضمین میکنم تو بیشتر از دو سال زندگی نخواهی کرد.
و من هیلی احساساتی شدم. میدونین. گفتم" جدی میگی؟"
اون گفت" نهایت دو سال"
و من گفتم " اما من تازه دارم پول در میارم"
خب، میتونه یه مراسم خاکسپاری خوب بشه.
من گفتم" چه خریه"
خب در نهایت برای من خیلی زمان برد که در موردش یه کارایی رو انجام بدم.
چون این اولین باری نبود که من سعی کرده بودم وزن کم کنم.
برای مدت زمان زیادی این اتفاق افتاده بود.
اما وقتی یه نفر بهت میگه تو داری میمیری. تو واقعا از خواب بیدار میشی.
پس حمایت از دوستام. خانوادم رو داشتم.
میدونی، مخصوصا من کارت اعتباری مربوط به هر جایی رو داشتم.
مارتین. خیلی بهم کمک کرد
چون اون همیشه من و به رفتن به باشگاه ورزشی تشویق میکرد.
بیا بریم تمرین داداش
بیا بریم یه کاری بکنیم
و مهمترین چیز " بیا بریم تمرین" اینه
ما با هم تو یه مسیر 46 هفته ای بودیم تو یه سال
پس ما با هم خیلی خوردیم. و اون همیشه حواسش بود من چی میخورم.
و اگر اون من و میدید که دنبال چیزی هستم
No comments yet. Be the first to leave one.