The first 200 lines.
زیرنویس توسط برادران وارنر تهیه شده است
باید میدونستم که اینجایی
پروفسور مکگوناگال
عصر بخیر پروفسور دامبلدور
آلبوس، شایعات حقیقت دارن؟
متأسفانه بله پروفسور
هم خبرهای خوب و هم خبرهای بد
و اون پسر چی؟
هاگرید داره میارتش
فکر میکنی عاقلانهست که به هاگرید اعتماد کنیم
اونم برای مسئلهای به این مهمی؟
آه، پروفسور، من جونم رو هم به هاگرید میسپارم
پروفسور دامبلدور، قربان
پروفسور مکگوناگال
مشکلی که پیش نیومد، امیدوارم، هاگرید؟
نه قربان
طفلکی کوچولو خوابش برد
درست وقتی داشتیم از بالای "بریستول" رد میشدیم
هه
سعی کن بیدارش نکنی
بیا، اینم از این
آلبوس، واقعاً فکر میکنی سپردنش به این آدمها
کارِ امنی باشه؟
من کلِ روز زیر نظر داشتمشون
اونها بدترین نوعِ "ماگلهایی" هستن که بشه تصور کرد
واقعاً همینطورن
اونها تنها خانوادهای هستن که داره
این پسر مشهور میشه
هیچ بچهای توی دنیای ما نخواهد بود
که اسمش رو ندونه
دقیقاً. براش خیلی بهتره که
دور از همهی این قضایا بزرگ بشه
تا وقتی که آماده بشه
آروم باش هاگرید، آروم باش
بالاخره این که خداحافظیِ همیشگی نیست
موفق باشی
هری پاتر
خاله پتونیا: بلند شو. زود باش بلند شو
همین حالا
دادلی: بیدار شو پسرخاله! داریم میریم باغوحش
ها ها ها ها
پتونیا: اوه، شازده پسرِ تولدیمون اومد
ورنون: تولدت مبارک پسرم
تو چرا فقط صبحانه رو درست نمیکنی
و سعی نمیکنی چیزی رو نسوزونی؟
چشم، خاله پتونیا
میخوام برای روزِ خاصِ دادلیِ من
همه چیز عالی باشه
ورنون: عجله کن
قهوهم رو بیار پسر
چشم، عمو ورنون
پتونیا: اوه
فوقالعاده نیستن عزیزم؟
چند تا هستن؟
تا. خودم شمردمشون ۳۶
تا؟! ولی پارسال... پارسال ۳۷ تا داشتم ۳۶
بله، خب بعضیهاشون
یه کم بزرگتر از مالِ پارسال هستن
برام مهم نیست چقدر بزرگن
اوه، خیلی خب، خیلی خب، بیا این کار رو بکنیم
وقتی رفتیم بیرون
میریم و ۲ تا کادوی جدید دیگه برات میخریم
نظرت چیه کدو تنبلِ من؟
امروز توی باغوحش روزِ خیلی خوبی میشه
واقعاً مشتاقشم
دارم بهت هشدار میدم پسر
اگه دست از پا خطا کنی، هر خطایی که باشه
تا یک هفته از غذا خبری نیست
سوار شو
دادلی: مجبورش کن حرکت کنه
حرکت کن
تکون بخور
خوابیده
خیلی کسلکنندهست
بابت اون معذرت میخوام
اون نمیفهمه چه حسی داره که
روز به روز اینجا دراز بکشی
و ببینی آدمها صورتهای زشتشون رو به شیشه میچسبونن
صدام رو میشنوی؟
آخه... من تا حالا با یه مار حرف نزده بودم
تو... منظورم اینه که
زیاد با آدمها حرف میزنی؟
تو اهل "برمه" هستی، نه؟
اونجا جای خوبی بود؟
دلت واسه خانوادهت تنگ شده؟
میفهمم. منم همینطورم
منم هیچوقت پدر و مادرم رو ندیدم
مامانی، بابا، بیاید اینجا
باورتون نمیشه این مار داره چیکار میکنه
وای! آآه
آآه
ممنوننن
خواهش میکنم
مرد: مار
مامان! مامانی
آآه
مامان، کمکم کن! کمکم کن
پسر عزیزم
چطوری رفتی اون تو؟
چطوری رفتی اون تو؟
چیزی نیست عزیزم
چیزی نیست
از شرِ این لباسهای فوقالعاده سرد خلاصت میکنیم
آخ! چی شد؟
قسم میخورم، نمیدونم! گررر
یه لحظه شیشه اونجا بود
و بعد غیب شد! مثل جادو بود
چیزی به اسم جادو وجود نداره
ورنون: اوه، "مارج" مریض شده. یه حلزونِ دریاییِ مشکوک خورده
بابا ببین، هری یه نامه داره
هی، پسش بده! مال منه
مال تو؟ کی آخه واسه تو نامه مینویسه؟
ورنون: ...صندوقِ نامه
پتونیا: روزِ خوبی توی اداره داشته باشی عزیزم
کیش! برین پیِ کارتون
یکشنبه روزِ فوقالعادهیه
به نظرِ من بهترین روزِ هفتهست
چرا اینطوریه، دادلی؟
چون یکشنبهها نامهرسانی نداریم؟
درست گفتی هری
یکشنبهها از نامه خبری نیست. ها
ورنون: امروز از اون نامههای لعنتی خبری نیست
نه قربان! حتی یک دونه نامهی کوفتی هم نمیاد
حتی یکی
نه قربان! حتی یه دونه نامهی لعنتیِ نکبتزده هم
دادلی: آآه! تمومش کن! لطفاً تمومش کن
تمومش کن! تمومش کن
این دیگه چیه؟
دادلی: لطفاً بهم بگید چه اتفاقی داره میافته
ورنون: برید اونور! آآه
اون رو بده به من
اون نامه رو بده من
ولم کن
آآه! آآه
آآه
اونها نامههای منن! ولم کنید
همینطوره! داریم از اینجا میریم
خیلی دور
جایی که نتونن پیدامون کنن
بابا دیوونه شده، نه؟
یه آرزو بکن هری
کی اونجاست؟
آآه! آآه
بابت اون معذرت میخوام
من ازتون میخوام فوراً اینجا رو ترک کنید قربان
شما به زور واردِ ملکِ خصوصی شدید
اوه
خفه شو دورسلی، پیرِمردِ پلاسیده
راستش از وقتی نوزاد بودی ندیدمت هری
ولی یه کم بیشتر از اونی که فکر میکردم رشد کردی
مخصوصاً دورِ کمرت
مـ... من هری نیستم
مـ... من هریام
اوه، خب معلومه که تویی
یه چیزی برات دارم
فکر کنم یه جا روش نشستم
ولی فکر کنم مزهش همونقدر خوب باشه
آآه
خودم پختمش، حتی نوشتههاش رو. هه
ممنون
هر روز که آدم ۱۱ سالش نمیشه
مگه نه، ها؟
ببخشید، ولی
شما کی هستید؟
روبئوس هاگرید
کلیددار و شکاربانِ هاگوارتز
البته تو دیگه همه چیز رو دربارهی هاگوارتز میدونی
متأسفم، نه
نه؟ ای بابا، هری، یعنی هیچوقت از خودت نپرسیدی
که مامان و بابات اینها رو کجا یاد گرفتن؟
چی رو یاد گرفتن؟
تو یه جادوگری، هری
من یه چی هستم؟
یه جادوگر، و شرط میبندم یه جادوگرِ حسابی هم میشی
اگه یه کم آموزش ببینی
نه. شما اشتباه کردید. منظورم اینه که
من... نمیتونم یه جادوگر باشم
منظورم اینه که من فقط... هریام
فقط هری
خب، هریِ "فقط"
تا حالا شده باعث بشی اتفاقی بیفته
چیزی که نتونی توضیحش بدی
وقتی که عصبانی یا ترسیده بودی؟
هوم
هری: "آقای پاترِ عزیز
با کمال مسرت به اطلاع میرسانیم که شما پذیرفته شدهاید
در مدرسهی علوم و فنونِ جادوگریِ هاگوارتز."
دارم بهت میگم، اون به اونجا نمیره
ما وقتی سرپرستیش رو قبول کردیم، قسم خوردیم
که جلویِ همهی این مزخرفات رو بگیریم
شما میدونستید؟
تمام این مدت میدونستید و هیچوقت به من نگفتید؟
معلومه که میدونستیم
مگه میشد نباشی؟
خواهرِ "بیعیب و نقصِ" من، با اون کارهایی که میکرد
اوه، پدر و مادرم خیلی افتخار میکردن
اون روزی که نامهش رو گرفت
"ما یه جادوگر توی خانواده داریم
فوقالعاده نیست؟"
فقط من بودم که میفهمیدم اون واقعاً چیه:
No comments yet. Be the first to leave one.