The first 200 lines.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی "فیلامینگو" تقدیم میکند
به چندتا از افرادم حمله شد
و ولشون کردن تا بمیرن.
یکی از افرادم فرار کرد.
اما از دیشب با دو نفر دیگه، گم شده.
نفس میکشه.
باید میدیدمش.
اگه ندونیم شاید امنتر باشه.
اینطوری فده دست از سرش برمیداره تا حالش بهتر بشه.
داروی جدید از ال آلکازار آوردن.
مقصد بعدی اون کاروان کجاست؟
احتمالا بارسلونا.
داریل رفت دنبالشون تا خوستینا رو پیدا کنه.
فیلامینگو را در اینستاگرام دنبال کنید .:: filamingo.official ::.
اه!
«مترجم: سـپهـر» ::. Overhaul .::
::. @OverhaulSubs :کانال تلگرام .::
اینجا چه غلطی میکنی؟
منم میتونم همین رو از تو بپرسم.
گفتم شاید توی بارسلونا به راهنما نیاز داشته باشی.
بهت نمیاد قمقهی کارتونی داشته باشی.
صحیح.
بریم.
قبلا که بچه بودیم، خیلی دوست داشتم
با فامیلهام بیام اینجا.
نمیدونستم بارسلونا انقدر بزرگه.
اونجا...
سویتاد بیا ئه. یه محله گوتیکِ قدیمی.
مقصد بعدی کاروان، اونجاست.
خیلیخب، بیفت جلو.
تنهایی موفق نمیشیم.
چرا، مشکلی پیش نمیاد.
اینجا آشنا دارم. میتونن کمکمون کنن.
بهشون نیازی نداریم.
اون اوایل، با دوستم نِرِئا اومدم اینجا.
یه جامعهی پناهنده بودن.
بهمون پناه دادن.
خب، دوستم اونجا عاشق یه نفر شد
و تصمیم گرفت بمونه.
اما تو نموندی؟
من...
من دنبال یه نفر میگشتم.
باید راه بیفتیم. بریم دوستت رو پیدا کنیم.
دنبالم بیا.
چند سال بارسلونا زندگی کردی؟
چهار سال. بعدش بیماری شروع شد.
خیلی دلم میخواست فیلم بسازم.
هوم.
تو از یه خورهی فیلم هم فراتری.
پولِ مراسم عشای ربانیم رو دادم برای فیلم سوپر 8.
مادرم گریه کرد.
بابام با کمربند کُتکم زد.
هیچکس درک نمیکرد.
تا اینکه با ماریا آشنا شدم.
ماریا اولین کسی بود که باور داشت این صرفا یه...
چی میگن؟ عه...
رویای محال نیست.
هوم.
اجازه هست؟
مامان مارگا.
دیشب راحت خوابید؟
آره، خوب خوابید.
اولِ صبح بیدار شد
اما هنوز نتونسته صحبت کنه.
بعدازظهر بخیر. وقت بخیر.
هوم.
شنیدم حال روبرتو خیلی بهتر شده.
هوم.
خیلی خوبه.
- هنوز چیزی نگفته؟ - نه.
باید بذاریم درمانِ مامان مارگا، کارِ خودش رو بکنه.
اون دوستت چی؟
انگار شب و روز داره روی اون قایق کار میکنه.
بدون وقفه.
داریلـه دیگه.
آدم سختکوشیه.
آره.
حتما.
حتما، حتما.
فده.
سرخیو میخواد باهات صحبت کنه.
پایین، دمِ دروازهست.
الان میام.
خب، من رو در جریان بذارید، باشه؟
مردمِ شهرم لایق اینن که بدونن چه اتفاقی افتاده.
- باشه؟ - باشه.
خیلیخب.
چه بوی گندی میاد.
از اینجا متنفرم.
با من چی کار داشتی؟
اون سهتا سرباز ال آلکازار...
- که گم شده بودن رو یادته؟ - اوهوم.
یک.
دو.
و سه.
این سرباز ال آلکازاره.
اون کاری که بهت سپردم چی شد؟
چند روزه کسی نرفته سراغ قایق.
مشخصه اون زن آمریکاییه داره دروغ میگه.
دیکسون هم یه نقشههایی داره.
بیا اینطرف بوی گندش خفهام کرد.
نه، نه، نه. نه، نه.
اوه! عه... الان تموم میشه.
خدای من.
مشـ... مشکلی نیست.
داشتم... داشتم دنبال پیچگوشتی میگشتم...
برای قایق.
گربهات گرسنهست.
پسره یا دختر؟
وای خدا، چقدر وسیله داری.
ببخشید، به مهمون داشتم عادت ندارم.
اما اگه تو هم میخوای دوش بگیری، آب هنوز گرمه.
عه... یعنی...
- پیدا شد. - بعد از اینکه من دوش گرفتم.
ای لعنت به من.
مقیاس ورنیه چند رو نشون میده؟
عه... سهدهمِ یک دقیقهی قوسی.
هوم. خیلیخب.
خب، حالا که زاویه و دقیقه رو داری،
میتونی حسابِ شکستِ نور، سطح دریا،
ارتفاع خورشید...
و همهچیز رو داشته باشی.
اینطوری همیشه میفهمی کجایی.
انجامش دادی؟
چی رو؟
با مردِ بومیمون دوست شدی؟
خدایا، چقدر بدجنسی.
نگاه کن.
این... شاید بهدرد بخوره.
نیازم نمیشه. قراره بریم.
دقیقا. خیلی وقت نداری.
خیلیخب. بذار ببینم.
«درمانِ سم، سمه»؟
سم؟ این دیگه چیه؟ کتابِ خودیاریِ اسپانیایی؟
نه، نشون میده که بعضی وقتها...
بعضی وقتها نیاز به یهخرده...
خطر توی زندگیت داری.
عه...
کارهای ریسکی و ترسناک.
عه...
مست کنی. بیپروا باشی.
عاشق بشی.
کارهام رو تموم کردم.
سوختگیهای رودریگو خیلی دارن خوب میشن.
کیسهی آب جِما پاره شده
و چند ساعت دیگه بچه بهدنیا میاد.
بدون تو باید چی کار میکردم مامان؟
خیلیخب.
توی این بین هم به روبرتو سر میزنم.
نه، نه، نه.
نه. پیش جما بمون.
خودش رفته دنبال دردسر. باید براش درس عبرت بشه.
باشه.
تو هم قبلا همینطوری بودی.
یادمه چقدر برای اون دختره دیوونهبازی در میاوردی.
هیچوقت هم بهم نگفتی کی بود.
این قضیه مال خیلی وقت پیشه.
تو همهش درگیر کاری پسرم.
مراقبِ شهری.
عیبی داره یه نفر رو پیدا کنی که مراقبِ تو باشه؟
تو مراقبِ منی.
مگه نه؟
جز عشقِ تو، به عشقی نیاز ندارم.
خودت میدونی منظورم چیه.
تو هم خوشتیپی، هم توانا.
نمیخواد برای من آستین بالا بزنی.
برو مراقب جما باش. بهت نیاز داره.
مادر لوپا رو میفرستم پیش روبرتو.
به بابا سلام کن.
به بابا سلام کن.
الان میرسه! الان میرسه!
کمک!
اوه!
زود باش، بریم سمتِ میدون.
چه ترسناک. اینجا بازم اژدها هست؟
نه، اژدها فقط بیرونِ شهر زندگی میکنه.
بذار دوربین رو بذارم زمین...
و یه داستان برات تعریف کنم.
بیا بغلم.
روزی روزگاری، یه اژدهای ترسناک، رعشه به تنِ مردم شهر انداخت.
انقدر گرسنه بود که برای اینکه بیرونِ دیوارهای شهر نگهش دارن،
مجبور بودن هر روز بهش یه حیوون بدن که بخوره
و وقتی دیگه حیوونی نداشتن که بهش بدن،
مردم شهر چارهای نداشتن جز اینکه با قرعهکشی یه نفر رو بهش بدن
و از قضا، شاهدخت انتخاب شد.
اژدها با نفسهای آتشینش از راه رسید.
شاهدخت مطمئن بود مرگش حتمیه.
تا اینکه سروکلهی سنت جورج پیدا شد.
شمشیرش رو کشید
و اژدها رو کُشت
و یه شاخه رُز از خونش جوونه زد.
حسابی وقتمون رو هدر دادیم.
این قضیه مال 13، 14 سال پیشه، نه؟
باید دوستهام رو پیدا کنیم.
امیدوارم دوستهات اینا نباشن.
حواست رو جمع کن!
بیاید!
برید داخل!
برید! زود باشید! سریع!
برید داخل!
No comments yet. Be the first to leave one.