The first 166 lines.
آهای، سوزوها، دختر نازنینم، هستی؟
دختر نازنینم» دیگه از کجا پیداش شد؟»
.یعنی دختر عزیزم
!منظورم این نبود
چی شده؟ مشکلی داری؟
.نه، نمیتونم بهت بگم
...اگه اطلاعات زیادی پیدا کنی پارادوکس زمانی ایجاد میشه
.پس اینم پس بگیر
.اوا، لو رفتم
خوب قایمش کرده بودی ولی .باید بهتر از این کار کنی تا منو گول بزنی
...ولی
اگه اینکارو نکنم چطور تو آینده راه ساختنش رو پیدا میکنم؟
.تقلب نکن
.میتونی. وگرنه که من اینجا پیدام نمیشد
تصمیمت رو گرفتی؟
...آره
...که اینطور
.اگه من تو این برهه زمان باشم زیادی خوشحالم و این خودش یه مشکله
.باعث میشه دلم بخواد تا ابد همینجا بمونم
.میدونم یه رویاست ولی یهو میبینم غرق در چنین فکری ام
!کیه؟
مایوشی؟
چی شده؟
...سوزو سان
چیزی شده؟
تو از آینده به اینجا اومدی، مگه نه؟
...همه بجز من درباره ش میدونن
...مایو نه سان
...دلم میخواد درباره مایوشی و ماکیسه کوریسو سان بهم چیزایی بگی
.خدا کنه از چای اوکیناوایی خوشتون بیاد
دارو کجاست؟
.شیرینی کنار چای نداشتیم، رفت بخره
.که چیز خوبیه. اینجور حرفا رو بهتره تو محیط خلوت تری زد
تو هم میخوای گوش بدی؟
.آره، ناسلامتی دانشمندم
.شاید بتونم یه توضیح منطقی واسش پیدا کنم
.پس تو هم میدونی
.از حرفایی که این سه نفر بهم زدن یه چیزایی برداشت کردم
...قبلش لازمه چیزی رو ازت بپرسم
چرا الان به فهمیدنش علاقمند شدی؟
...خب
.تا الان از فهمیدن آینده ترس داشتم
...ولی
ولی چی؟
...دیروز به اوکارین برخوردم و بعد اوکارین گفت
...به چیزی فکر نکن. و گفت که همه چیز روبراهه
...ولی اوکارین خیلی غمگین بود
...از پارسال همیشه همینجوری غمگین بوده
...پس به این دلیل بوده
...ولی شنیدنش دردی رو دوا نمیکنه. عمو اوکارین
...میدونم ولی
.بازم دوست دارم بشنوم
.اگه نشنوم یه روز پشیمون میشم
خیلی خب. فقط بدونید که هیچ کدومِ ما .خاطرات خط دنیایی دیگه رو بهمراه نداریم
پس فقط میتونم چیزی که عمو اوکارین .برام توصیف کرده رو بهتون بگم
ماکیسه کوریسو ... ؟
ماکیسه کوریسو جون خودش رو بخاطر نجات مایوشی فدا کرد؟
.مطمئن نیستم که فدا کردن عبارت درستی واسش باشه
.ولی چیزی که مشخصه اینه که حداقل دو خط دنیایی وجود داره
تو خط آلفا ماکیسه کوریسو زنده میمونه .و مایو نه سان میمیره
و تو خط بتا ماکیسه کوریسو میمیره .و مایو نه سان زنده میمونه
.و این خطی که ما الان توش قرار داریم خط بتاست
همین؟ یعنی فقط همین دو خط دنیایی رو داریم؟
.نه، بیشترن
.یا حداقل من دوست دارم باور کنم که بیشتر هستن
.خط دنیایی اشتاینز گیت قطعاً وجود داره
اشتاینز گیت؟
،خط دنیایی که نه شماها میمیرید
.و نه کشمکش ماشین زمان و شروع جنگ جهانی سوم شروع میشه
.بابام تو آینده اینو بهم گفت
.اون خطی ناشناخته ست که داریم سعی میکنیم بهش برسیم
.عمو اوکارین بارها و بارها یک تابستون رو تکرار کرد و به دنبال راه نجاتی گشت
.فکر میکرد راهی واسه نجات هردوی شما وجود داره
...ولی
...پس، چون مایوشی اوندفعه جلوشو گرفت
.تقصیر تو نیست
.عمو اوکارین خودش اون زمان بهم ریخته بود
.قابلیتی به نام ریدینگ اشتاینر داره که میتونه خاطرات تمام خطهای دنیایی رو حفظ کنه
.بخاطر همین خاطرات انسانهای مختلف رو از خطهای متفاوت به یاد داره
...احساساتی که سعی کرده پنهان کنه، اهدافی که بهشون نرسیده
...ترسِ از دست دادن کسانی که باید وجود داشته باشن
.داشتن همین خاطرات به تنهایی میتونه دل هر کسی رو خرد کنه
.و بخاطر همینه که من از اینکه جلوشو گرفتی ازت ممنونم
...ولی اگه مایوشی جلوشو نگرفته بود، اوکارین
...اوکارین
.مایو نه سانِ آینده هم چنین اخلاقیاتی داشت
...همیشه به آسمون زل میزدی و میگفتی
اون روز، اگه هیکوبوشی من به زندگی برمیگشت .همه چیز عوض میشد
!شرمنده معطل شدین
چقدر لفتش دادی. کجا خوابت برد؟
.یکم تو گینزا ولخرجی کردم
چرا آخه؟ مگه تولد کسیه؟
.جشن بدرقه ست
بدرقه؟
.ببین. کیکایی که دوست داشتی رو گرفتم
.از هر کدوم هم دوتا گرفتم
!نگو که دوسشون دارم
...نکنه منظورت از بدرقه
.هوم. تصمیم گرفتم امروز برم
اگه همینجوری وقت تلف کنم نمیتونم .به 28 جولای سال قبل و جایی که ماکیسه کوریسو مرد برسم
...جولای پارسال
الان سوخت کافی واسه برگشتن نداری، نه؟
به نظرت موفق میشی؟
.نمیدونم
.بخاطر همین میخواستم ماشین جهش زمان رو آماده کنم
.که هر چندباری که نیازه تکرارش کنم
سوزو سان، میخوای به گذشته برگردی؟ وقتی بری چی میشه؟
.نمیدونم
.چیزی که معلومه اینه که من دیگه برنمیگردم
شاید خطهای دنیایی با خارج شدن .یک بی نظمی مثل من همگرا بشن
همگرا بشن؟
!سوزو سان! نمیشه که! نباید بری
!سوزو سان! دارو کون
.سوزوها، ببینم چه میکنی
!اوکی دوکی
.ممنون بابت کیک
...دارو کون
!خیلی خب، ماموریت شروع میشه
میخوای بذاری بره؟
آره، تو مگه بابای سوزو سان نیستی؟
!اینجوری که نمیشه! باید جلوشو بگیریم
.من جلوشو نمیگیرم
فکر میکنی امروز بتونیم همدیگه رو ببینی؟ .باهات حرفای زیادی دارم .بابت دیروز هم معذرت میخوام
اوکارین؟
مایوری؟
الو؟
!سوزو سان، سوزو سان تو دردسره
سوزوها؟
...آره! داره میره به سمت ماشین زمان که یک سال به عقب برگرده
!میگه داره میره و نمیتونه برگرده
چرا ... ؟
ها؟
چرا حرفاش رو گوش دادی؟
!رفتی ته و توش رو در آوردی؟! مگه نه؟
.بهتر بود که نفهمی
زمانی که ما الان ـــ
چی شده؟
سیگنال موجود نمیباشد
...این سالی که گذشت
...همیشه با خودم فکر میکردم
چرا من از 25 سال آینده سوزوها رو به این زمان میفرستم؟
...گمونم دلم میخواست که اون
...این دنیا رو ببینه
.این باعث شده که خودم رو راضی کنم
...که وظیفه ای که سوزوها داشته رو تموم کنم ...و کاری که فقط خودم میتونم رو انجام بدم
کدوم کار؟
.من تو 25 سال آینده اولین ماشین زمانِ بشریت رو میسازم
ولی مایوشی چیکار میتونه بکنه؟
...میخوام کمک کنم ولی کاری ازم برنمیاد
تو به تنهایی تونستی اوکارین رو از سرجاش بلند کنی. مگه همین کافی نیست؟
...اون روز
هوم؟
...اگه هیکوبوشیِ من به زندگی برگشته بود
.ممکن بود همه چیز عوض بشه
...اون
...هیکوبوشیِ مایوشی
.از اون موقع تنهای تنها بوده
...پس سالی که گذشت یه چیزی کم داشت
...بخاطر همین میخوام پیداش کنم. که اون رو بهش برسونم
...خیلی دلم میخواد گریه کنم
...اونقدر به فکرشم که میخوام جیغ بکشم
!من... اوکارینو دوس دارم
.احتمالا.. هم اندازهی کوریسو سان
...نه، اشتباهه
.اونقدر بیشتر.. که هیچوقت به کوریسو سان نمیبازم
.خیلی بیشتر دوسش دارم
No comments yet. Be the first to leave one.