The first 184 lines.
آنچه گذشت
نمیتونم بپذیرم که چارهای هست
جز ادامه دادن
اونجا جاییه که خونهی جدید بنا میشه
یه روزی برمیگردیم اینجا
مگه نه؟ آره. برمیگردیم
اجازه بدید ویلیام باکلی مکنزی رو معرفی کنم
در خدمت شما هستم، خانم
توی "کریگ نا دان" بود
و حالا اینجام
راب کمرون
اون این کارو کرد. راب جِم رو برد
رابِه
کالاهان
برایانا
خب، حالا به کجا تعلق داریم؟
پس مسئله این نیست که به کجا تعلق داریم؛ مسئله اینه که به چه زمانی تعلق داریم
پسرتون بهزودی میاد خونه
پسر؟
چیزی که واقعاً میخوایم، محافظت شماست
جِین کجاست؟
سرگرد جنکینز گفت که اون کاپیتان هارکنس رو کشته
و جنازهشو با خودش کشیده و برده
باید بریم
میتونی بیای و با ما توی "ریج" زندگی کنی
در امان میمونی
همسرت کی بود؟
اسمش واهیونهاوِه است
امیلی منو انتخاب کرد، اما ریچل
من با تمام وجودم تو رو انتخاب میکنم
جایی که
بتونیم خونوادهمون رو بزرگ کنیم
منظورت اینه که...؟
من با همسرت رابطهی جنسی داشتم
هنری و بن اونطرف دریا میجنگن
میخوای مجبور شی به زنت بگی
که پسرهات توی جنگی کشته شدن
که میشد جلوش رو گرفت؟
تمام تلاشم رو برات میکنم
میتونیم بریم خونه؟
دیگه به ارتش برنمیگردی؟
نه
اومدم طلب
بخشش کنم
تو اصلاً چطوری اون آهنگ رو بلدی؟
مادرم بهم یاد داد
فکر کنم فیث زنده موند
فکر کنم دخترمون زنده موند
کدوم گوریه آخه؟
میاد
هیچ قاچاقچیِ کاردرستی فرصت فروش
سی بشکه ویسکیِ مرغوب رو از دست نمیده
خب، فقط امیدوارم اونقدر نزدیک نشه
که بوی شاهماهی رو حس کنه
اجازه نمیدم
هرچقدر هم که صدای تو رو دوست داشته باشم ساسناخ
سعی کن تا ازت سوال نشده حرفی نزنی
سلیقهی بینظیری دارید آقای روی
آره
برای پیدا کردن خریدار توی شمال به مشکل نمیخوری
ارتشهای اونجا تشنه هستن
بهراحتی سرمایهت رو دوبرابر میکنی
کی اسم منو بهتون داد؟
خانم ابوت در فیلادلفیا
شما همیشه از فاحشهها مشاورهی اقتصادی میگیرید؟
خانم ابوت میگفت که مرد قابلاعتمادی هستید
یادش بود که پولِ صاف کردن بدهیهاتون رو نداشتید
و یکم طول کشید، اما، خب
با چیزی خیلی بهتر از سکه برگشتید
دو تا دختر برای تسویه حساب
بله
همینطوره
ویسکی تنها دلیلی نبود که میخواستم ببینمتون آقای واسکز
میخوام کارم رو گسترش بدم
بگید ببینم، دخترا رو از کجا پیدا میکنید؟
از قضا توی دریا پیداشون کردم
من و آدمهام دنبال یه کشتی پر از بار بودیم
اما کاپیتان، که اسمش پوکاک بود
اونقدر احمق بود که خونوادهشو با خودش آورده بود
یه زن
و دو تا دختر
با کمک چاقوی من
حاضر شد از محموله بگذره
اما برای گذشتن از دخترا زیاد مشتاق نبود
پس مجبور شدم گلوشو ببرم
یکی از دخترا هنوز برای پول درآوردن خیلی کوچیک بود
حتی ریزجثهترین مردها هم ممکنه بود تیکهتیکهش کنن
اما با اون صورت و موهای فرفریِ طلایی
میدونستم بهزودی قیمت بالایی پیدا میکنه--
یه تضمین برای آینده
اما خواهرش رسیده و آماده بود
فکر نکنم تا حالا آلت مردی رو دیده بود
قبل از اینکه مال خودم رو توش فرو کنم
اون یکی تا الان صد برابر
بدهیهام رو صاف کرده
اما همسر کاپیتان--
اوه، خودش هم پول خیلی خوبی نصیبم میکرد
موهای زیبا و وحشی، پوستی مثل مخمل
حیف شد که هیچوقت فرصت نشد باهاش بخوابم
وقتی به دخترش دست زدم مثل سگ هار شد
چنگ میزد، گاز میگرفت، جیغ میکشید-- دردسرش زیاد بود
انداختمش توی دریا
فقط مرگ میتونست ساکتش کنه
باید بریم، ساسناخ
خیلی زود کشتمش
باید میذاشتم اون حرومزاده زجر بکشه
باید میذاشتم ذرهذرهی دردی رو که
یه بدن میتونه تحمل کنه، حس کنه
و حتی اون موقع هم
و حتی اون موقع هم، بازم مجازاتش کافی نبود
آره، خب، شیطان حقشو کف دستش میذاره
بابت کاری که با جِین و فرانسیس کرد
و فیث
اون زنده بود
ما میتونستیم باهاش زندگی کنیم
و اون این فرصت رو ازمون دزدید
اون تنها کسی نبود که این کارو کرد
بهم گفتی اون سالها پیش
بچهمون رو توی دستات گرفتی
که مرده به دنیا اومده و همون موقع از دستش دادیم
پس چطور شد که با یه ناخدا ازدواج کرد
و خودش صاحب دو تا دختر شد؟ نمیدونم
نمیدونم
مادر هیلدگارد، منظورم اینه که اون حتماً کاری کرده
یا
مستر ریموند
اون ازم طلب بخشش کرد، اما برای چی؟
یه نفر دروغ گفته
اما چرا؟
چرا باید بچهمون رو ازمون میدزدیدن؟
همیشه دخترمون رو توی بهشت تصور میکردم
برای روح بیگناهی عزاداری میکردم که فرصت زندگی کردن نداشت
و حالا میفهمم که زنده بوده
اما زندگیش کوتاه شده
یا خدا
اون یه جایی همین دور و برا بود، جیمی
خندههاش چه صدایی داشت؟
یعنی اونم
توی خواب مثل تو و "بری" لبخند میزد؟
وقتی گریه میکرد کی به دادش میرسید؟
اوه، خدایا
اگه... اگه هیچکسی نبود چی؟
اگه تمام عمرش رو با این فکر گذرونده باشه
که هیچکس اون رو نمیخواد، در حالی که
تنها چیزی که ما توی این دنیا بیشتر از هر چیزی میخواستیم، اون بود؟
تو هم توی سن کم پدر و مادرت رو از دست دادی
"مو نین دان"
بدون هیچ ریشهای توی دنیا سرگردون بودی، اما بعد همدیگه رو پیدا کردیم
من خانهی واقعیِ قلب تو هستم
شاید برای دخترمون هم همینطور بوده
شاید اونم سرگردون بوده
و خونهش رو پیدا کرده
یه خونواده تشکیل داده
بهش عشق ورزیده شده، کلر
باید اینو باور کنم
تونستی اصلاً بخوابی؟
نه
همهش به فیث فکر میکردم
و تمام چیزهایی که هنوز نمیدونیم
کاش فانی چیزهای بیشتری یادش بود. آه
آره، موقعی که به فاحشهخونه فروخته شد
نباید بیشتر از پنج سالش بوده باشه
نباید بهش فشار بیاریم
همین الانشم بیشتر از چیزی که یه بچه باید بکشه، سختی کشیده
اول پدر و مادرش
بعد جِین
به نظرت باید بهش بگیم؟
که اون نوه ی ماست؟
چطوری براش توضیح بدیم
وقتی خودمون هم نمیدونیم چطور ممکنه؟
ممکنه حرفمون رو باور نکنه
اونوقت هر اعتمادی که
به تازگی به ما پیدا کرده بود رو از بین میبریم
این معجزهی کوچیکی نیست که تکهای از فیث
وارد زندگیمون شده
دخترش
با وجود تمام چیزهایی که از دست دادیم
میتونیم بابت این موهبت شکرگزار باشیم
آه
آها
صبح بخیر پدربزرگ، مادربزرگ
بیاید پایین برای صبحانه
مگه به شما وروجکهای کافر نگفته بودم
بذارید پدربزرگ و مادربزرگتون بخوابن؟
No comments yet. Be the first to leave one.